Tuesday, June 26, 2007

مار و ملک غوکان

پیری در ماری اثر کرد و ضعف شامل بدو راه یافت، چنان که از شکار بازماند و در کار خود متحیر گشت؛ که نه بی‌قوت، زندگانی را صورت می‌بست، و نه بی‌قوّت، شکار ممکن می‌شد.اندیشید که :"جوانی را باز نتوان آورد کاشکی پیری پایدارستی. گذشته را باز نتوان آورد و تدبیر آینده از مهمّات است، و مرا فضول از سر بیرون می‌باید کرد و بنای کار بر قاعده کم‌آزاری نهاد و از مذلتی که در راه افتد، روی نتافت".

و آنگاه بر کران چشمه‌ای رفت که در او غوکان بسیار بودند و ملک کامگار و مطاع داشتند، و خویشتن چون اندوهناکی ساخته بر طرفی بیافکند. غوکی پرسید که: "تو را غمناک می‌بینم"، گفت "کیست به غم خوردن از من سزاوارتر که مادّت حیات من از شکار غوک بود و امروز ابتلایی افتاده است که آن بر من حرام گشته است و بدان جایگاه رسیده که اگر یکی از ایشان بگیرم نگاه نتوانم داشت".

آن غوک برفت و ملک خویش را بدین خبر بشارت داد. ملک از مار پرسید که "به چه سبب این بلا بر تو نازل گشت؟" گفت "قصد غوکی کردم و او از پیش من بگریخت و خویشتن در خانه زاهدی افکند، من بر اثر او درآمدم. خانه تاریک بود و پسر زاهد حاضر، آسیب من به انگشت او رسید. پنداشتم غوک است. هم در آن گرمی دندانی بدو نمودم و بر جای سرد شد. زاهد از سوز فرزند در عقب من می‌دوید و لعنت می‌کرد و می‌گفت: " از پروردگار خویش می‌خواهم که تو را ذلیل گرداند و مرکَب ملک غوکان شوی و غوک نتوانی خورد مگر آن که ملک ایشان بر تو صدقه کند." و اکنون من به ضرورت به اینجا آمدم تا ملک بر من نشیند و من به حکم ازلی و تقدیر آسمانی راضی گردم.".

ملک غوکان را از این باب موافق افتاد و خود را در آن، شرفی، و منقبتی، و عزّی، و معجزی، صورت کرد. بر وی می‌نشست و بدان مباهات می‌نمود. چون یک چندی بگذشت مار گفت:"زندگانی ملک دراز باد، مرا قوتی و طعمه‌ای باید که بدان زنده‌‌مانم و این خدمت به سر برم" گفت:"بلی از آن چاره نیست." و هر روز ادرار دو غوک موظف گشت. می‌خوردی و بر آن می‌گذرانید و به حکم آن که در آن تواضع منفعتی می‌شناخت، آن را مذلت نشمرد.

--------------------

1- حکایتی که خواندید از کلیله و دمنه بود و برای این در آن کتاب نقل شده بود که بگوید گاهی، به روشی که مار درپیش گرفت می‌توان گره از مشکلات گشود، اما چیزی که برای من جالب بود رفتار ملک غوکان بود که چطور روزی دو غوک را به دهان مار می‌سپرد، شاید اگر می‌خواستم عنوان دیگری را برای این نوشته وبلاگ در نظر بگیرم این عنوان را انتخاب می‌کردم: " در سیرت مستبدان".

2- حکایت را از روی "گزیده کلیله و دمنه" چاپ انتشارات همراه، نوشتم که بر اساس تصحیح مجتبی مینوی است. در متن اصلی کلیله و دمنه این حکایت، حکایت آخر باب "البوم و الغربان" است. با تشکر از مهدی عزیز.

Saturday, June 16, 2007

خدای را، مپسند

به لابه گفتمش ای ماه رخ، چه باشد اگر

به یک شکر زتو دل‌خسته‌ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ، خدای را مپسند

که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

Thursday, June 07, 2007

اهمیت دیدگاه مناسب


سیستم‌های فازی در نهایت با اجزای غیر فازی ساخته می‌شوند، فیلترهایی که با تحلیل حوزه فرکانس طراحی شده‌اند در حوزه زمان پیاده‌سازی می‌شوند، و برنامه‌های شئ‌گرا در هنگام کامپایل به صورت یک برنامه ساخت‌یافته در می‌آیند. تمام مسئله‌هایی که به روش‌های بالا حل می‌شوند راه حلی در روشی قدیمی‌تر نیز دارند و در نتیجه به همان روش‌های قدیمی نیز قابل حل بودند، پس اهمیت فازی، تحلیل حوزه فرکانس، یا شئ‌گرایی در چیست؟

علی‌رغم تمام تفاوت‌های‌شان، تمام این روش‌ها یک ویژگی مشترک بسیار مهم و ارزشمند دارند، این روش‌ها به ما دیدگاه و منظر جدیدی برای نگاه کردن به مسئله ارائه می‌کنند، دیدگاهی که ممکن است به فهم و تحلیل بهترمسئله پیش‌ رو کمک کند. وقتی درک مناسبی از مسئله بدست بیاید معمولا می‌توان راه حلی برای آن ارائه داد، گرچه ممکن است در تئوری، آن راه حل بهترین راه حل ممکن نباشد اما نهایتا مشکل را تا حد خوبی حل می‌کند. به نظرم عکس گفته بالا هم جای توجه دارد ، برای بعضی مسئله‌ها مدتها راه‌حلی بدست نمی‌آید، چون از زاویه نادرستی به مسئله نگاه می‌شود.

 

Thursday, May 31, 2007

How to Write a Spelling Corrector


" In the past week, two friends (Dean and Bill) independently told me they were amazed at how Google does spelling correction so well and quickly. Type in a search like [speling] and Google comes back in 0.1 seconds or so with Did you mean: spelling. (Yahoo and Microsoft are similar.) What surprised me is that I thought Dean and Bill, being highly accomplished engineers and mathematicians, would have good intuitions about statistical language processing problems such as spelling correction. But they didn't, and come to think of it, there's no reason they should: it was my expectations that were faulty, not their knowledge."


Read the the rest of Peter Norvig's article here on his site.

Monday, May 21, 2007

سپندارمذگان و سامی یوسف

پنج شش سالی ست که روز ولنتاین در ایران هم نمود و رونقی پیدا کرده، و پشت شیشه بعضی مغازه‌ها نوشته‌هایی درمورد فروش ویژه این روز دیده می‌شود، اما یکی دوسالی است که حوالی ولنتاین کلمه "سپندارمذگان" هم شنیده می‌شود. سپندارمذگان، روز 29 بهمن، روزی بوده که در ایران باستان گرامی داشته می‌شده و در آن زنان و شوهران به هم هدیه می‌دادند، این روز، 4 روز پس از ولنتاین فرنگی‌هاست و به دلیل همین تقارن، عده‌ای آن روزهای آخر بهمن را با نام سپندارمذگان به هم تبریک می‌گویند.

دو سه سالی هم هست که در ایام اعیاد مذهبی، صدای خواننده‌ای را می‌شنویم که با آهنگ‌های عربی یا ایرانی، اما به زبان انگلیسی مولودی خوانی می‌کند، "سامی یوسف" را عرض می‌کنم، حتما تا به حال این سو آن سوی وب لینک‌های آهنگ‌های ایشان را زیاد دیده‌اید ویا از مجریان محترم صدا سیما شنیده‌اید که به علت تقاضاهای مکرر مخاطبان، فلان آهنگ سامی یوسف را دوباره پخش می‌کنیم.

دو موردی که بالا گفتم شاید بی‌ربط به نظر بیایند اما هر دویشان چیزمشترکی دارند که در من احساس ناراحت کننده‌ای ایجاد می‌کند. البته من شخصاً نه با هدیه دادن مشکلی دارم، نه با یادآوری رسوم نیک گذشتگان. همینطور قصد این را ندارم که بگویم با چه آهنگی با چه زبانی باید خواند یا چه چیز باید خواند یا نباید خواند، و به نظرم اینطور باید و نبایدها راه به جایی نمی‌برند. آن احساس ناراحت کننده یا بهتر بگویم غمگین کننده به خاطر چیزی است که این‌ها را جذاب کرده است.

چه چیزی باعث شده سپندارمذگان را بشناسیم و برایمان مهم بشود؟ اگر دغدغه فرهنگ و تمدن ایرانی را داریم پس چرا جشن‌های دیگر ایران باستان را که از سپندارمذگان مهم‌تر و معروف‌تر بودند را نمی‌شناسیم و چرا کسی علاقه‌ای به دانستن درباره آنها نشان نمی‌دهد؟ اگر 25 بهمن جشن ولنتاینی نمی‌بود کسی هم به یاد سپندارمذگان می‌افتاد؟ کلی مولودی و تواشیح با آهنگ‌های مختلف داریم، چرا کارهای سامی یوسف می‌گیرد؟ اگر همین کارها را به فارسی یا عربی هم می‌خواند همین‌قدر کارش می‌گرفت؟

امثال سپندارمذگان و سامی یوسف زیادند، از مسلمان شدن عروس فرنگی و متحول شدن جوان از فرنگ برگشته در سریال‌ها بگیر تا فرمایشات آن آقایی که می‌گفت، کراوات، در اصل مال قوم کروات بوده، و آنها هم در اصل ایرانی اند و در نتیجه کراوات منشأ ایرانی دارد. نمی‌دانم کدام برایم ناراحت کننده‌تر است، اینکه ملاک وجاهت و درستی‌مان اینقدر تقلیدی است، یا اینکه با کمال اعتماد به نفس چیزی که اصل جذابیتش را از غرب گرفته مهر ایرانی و وطنی و مذهبی می‌زنیم.

-----------------------------
البته این را هم بگویم ممکن است برداشت و نتیجه‌گیری من درست نباشد، و ضمنا جنبه سلیقه‌ای این بحث‌ها را هم نباید فراموش کرد، به خاطر اینها بود که گفتم احساس ناراحت کننده.

Friday, May 11, 2007

Murphy's Mother's Law


Murphy's Mother's Law:
"My son was right..."


Look at here for a collection of humorous Murphy's laws!


Monday, April 30, 2007

About Schmidt


پنجشنبه هفته پیش "سینما یک" فیلم “About Schmidt” را نشان داد، فیلم بدی نبود، در واقع فیلم دلنشینی بود، داستان یک آدم بازنشسته بود و احساس تنهایی و بی‌معنایی و بحران‌های بعد از بازنشستگی. یکی از نکته‌های جالب فیلم بازی جک نیکلسون بود که در نقشی متفاوت از نقش‌های همیشگی‌اش ظاهر می‌شد، در این فیلم آن جک نیکلسون پر شر و شور را نمی‌بینیم، این بار او نقش یک پیرمرد آرام و مؤدب و تاحدودی کم‌رو را بازی می‌کرد.

اگر اشتباه نکنم سه‌شنبه شب تکرارش را حدود ساعت 11 نشان می‌دهد، اگر خواستید ببینید.

Saturday, April 28, 2007

آه

آدم نسبت به تغییر گذشته‌اش و کرده‌هایش ناتوان است، از این جهت یک ثانیه پیش با یک میلیون سال پیش فرقی ندارد، چیزی که گذشت دیگر گذشته و دیگر "کاش نمی‌شد"، "کاش نمی‌کردم"، " کاش آن طور نبود" فایده ندارد، اما چطور می‌شود نگفت "کاش آن طور نبود"، وقتی که آنچه نبایست می‌شد شده، و نتیجه از دستت خارج است، و چیزی جز افسوس برایت نمانده. چه می‌شود گفت جز افسوس و افسوس بیشتر از آن که پوستت آن قدر کلفت شده که دیگر سوز آن افسوس نمی‌لرزاندت، و افسوس خوردنت را چیزی نمی‌بینی جز خالی کردن خشاب عذاب وجدانت تا کمتر اذیتت کند.

می‌گویند آدم به آدم می‌رسد، اما اگر نرسید چه؟، و تازه اگر رسید چه؟ شاید هیچ کار از آدم بر نیاید. خیلی بدی کرده‌ام، به خیلی‌ها، بدی‌های بد؛ از بزرگ‌ترین کاش‌هایم، دعاهایم، آرزوهایم، این است که بدی‌هایی که کرده‌ام جبران بشوند. برآورده شدن این آرزو، خیلی دور، خیلی بعید به نظر می‌رسد، بعضی وقت‌ها آدم هیچ کاری نمی‌تواند بکند، جز انتظار، انتظاری مثل نشستن و زل زدن بی‌هدف به پنجره، آن قدر زل بزنی که یادت برود اصلا چه شد که اینجا نشسته بودی، بعد باز برگردی سرخانه اول.

راستی، اگر شما را رنجانده‌ام یا از من کار بدی نسبت به شما سرزده، خواهش می‌کنم ببخشید.

---------------------------------------------------------

سبحان عزیز، از دعوت پر لطفت ممنون، این را به عنوان بازی من بپذیر. طبق قاعده باید از چند نفر دعوت کنم، وقتی فکر کردم چه کسی را دعوت کنم دیدم خیلی از آدم‌هایی که به ذهنم می‌رسند شاید نخواهند از آرزوهایشان بگویند، انصافا ً بازی سختی است، پس اجازه بده از کسی اسم نبرم. اما برای این که بازی را به هم نزده باشم، کاملا دوستانه، و دور از تعارف از تمام کسانی که لینکشان را در حاشیه سمت راست وبلاگ هست دعوت می‌کنم اگر دلشان خواست بازی کنند.

باز هم از مهربانیت ممنون.

Thursday, April 26, 2007

Exception Handling or Exception Silencing?

بحث سینا و مهرداد در کامنت‌های این پست سینا من را یاد این نوشته Bruce Eckel درباره Exception Handling در Java انداخت، به خصوص این بخشش:

The theory is that if the compiler forces the programmer to either handle the exception or pass it on in an exception specification, then the programmer's attention will always be brought back to the possibility of errors and they will thus properly take care of them.

I think the problem is that this is an untested assumption we're making as language designers that falls into the field of psychology. My theory is that when someone is trying to do something and you are constantly prodding them with annoyances, they will use the quickest device available to make those annoyances go away so they can get their thing done, perhaps assuming they'll go back and take out the device later. I discovered I had done this in the first edition of Thinking in Java:

try{
...
} catch (SomeKindOfException e) {}

And then more or less forgot it until the rewrite. How many people thought this was a good example and followed it? I began seeing the same kind of code, and realized people were stubbing out exceptions and then they were disappearing. The overhead of checked exceptions was having the opposite effect of what was intended, something that can happen when you experiment (and I now believe that checked exception were an experiment based on what someone thought was a good idea, and which I believed was a good idea until recently).

Sunday, April 22, 2007

چطور از نیویورک به لندن برویم؟


این را چند روز پیش در گروه
Math for Fun دیدم، گفتم بنویسم، شاید شما هم خوشتان آمد!

1. go to www.google.com
2. click on "maps"
3. click on "get directions"
4. type "New York" in the first box (the "from" box)
5. type "London" in the second box (the "to" box)
6. click on "get directions"
7. scroll down to step #23

Thursday, April 12, 2007

آقا اجازه! چند مورد بنویسیم؟

یکی از کابوس‌هام تو دوره مدرسه سؤال‌های سه نمره‌ای بود. باید 6 مورد می‌نوشتیم دونه‌ای نیم نمره. من هم حداکثر 3 مورد یادم بود، دو مورد هم تخیلی می‌نوشتم، اما اون یک مورد آخری رو هیچکار نمی‌شد کرد.
البته از لحاظ ریاضی 3 تا یک نمره یا 4 تا هفتاد و پنج صدم هم ممکنه اما نمی‌دونم چرا همیشه شیش‌تایی‌هاش نصیب ما می‌شد.

Friday, April 06, 2007

چهل درصد سخت‌تر


در یک تحقیق که توسط Sukhwinder Shergil و همکارانش درUniversity College لندن بر روی تعدادی داوطلب انجام شد، محققان، داوطلبان را دوبه‌دو به یک وسیله مکانیکی متصل کردند که به هریک از داوطلبان امکان می‌داد تا به انگشت دیگری فشار واردکند.

در ابتدای آزمایش محققین به انگشت یکی از داوطلبان مقدار ثابتی فشار وارد می‌کردند، سپس از این داوطلب خواسته می‌شد که انگشت طرف مقابل را دقیقاً همین مقدار فشار دهد. بعد از نفر مقابل خواسته می‌شد انگشت نفر اول را به همان مقدار[فشاری که احساس کرده]1 تحت فشار دهد، به همین ترتیب هریک از دو طرف به نوبت سعی می‌کرد به میزان مساوی انگشت دیگری را فشار دهد، در همین حال محققان میزان واقعی فشاری که طرفین به هم وارد می‌کردند را اندازه می‌گرفتند.

نتایج آزمایش تکان دهنده بود، علی‌رغم اینکه داوطلبان تلاش می‌کردند به مقدار مساوی به فشار طرف مقابل پاسخ دهند ولی عموماً با شدتی 40 درصد2 بیشتر از آنچه که احساس کرده‌بودند پاسخ می‌دادند. هر بارکه یکی از داوطلبان طرف مقابلش را لمس می‌کرد، طرف مقابل پاسخ قوی‌تری می‌داد که این خود باعث می‌شد نفر اول بازهم‌ محکم‌تر پاسخ دهد. بازی‌ای که با تماس‌های آرام شروع شده‌بود تبدیل به بازی‌ای با ضربات سخت شده بود.

هر داوطلب معتقد بود به اندازه‌ نیرویی که به او وارد شده نیرو وارد کرده‌است و فکر می‌کرد شخص مقابلش بیش‌ از حد نیرو وارد می‌کند. هیچ یک از دو طرف متوجه این نکته نبودند که شدیدتر شدن ضربه‌ها نتیجه طبیعی یک سیستم خاص عصبی است که باعث می‌شود تا دردی که احساس می‌کنیم را شدیدتر از دردی که ایجاد می‌کنیم بدانیم، و معمولا دردی بیش از آنچه دریافت کرده‌ایم ایجادکنیم.

از مقاله "He Who Cast the First Stone Probably Didn’t" نوشته Daniel Gilbert استاد روانشناسی هاروارد.

در نقل قطعه بالا بیشتر به جنبه فردی آن توجه داشتم اما شاید بد نباشد این نکته را هم اضافه کنم که مقاله بالا در زمان جنگ لبنان در نیویورک تایمز چاپ شده بود و نویسنده نوعی تحلیل روانشناسانه از منازعه خاورمیانه ارائه داده بود.

-----------------------------------------------------------------------

1- نوشته درون قلاب برداشت من از مقاله است و عیناً در مقاله نیامده است.

2- 40 درصد به نظر من عدد خیلی بزرگ و در این مورد تکان دهنده‌ای است، این کمی مرا در مورد دقت کار به شک می‌اندازد و اگر درست باشد بسیار هشدار دهنده است، در عین‌حال Daniel Gilbert هم در کارش شخص معتبری است، به هر حال کلیت آزمایش و نتیجه‌اش برایم قابل تصور و قابل باور است. اگر کسی در این مورد اطلاعات بیشتری بدست آورد ممنون می‌شوم اگر به من هم اطلاع بدهد. ضمنا در این مقاله از یک آزمایش جالب دیگر هم صحبت شده، اگر وقت کردید آن را هم بخوانید.


Friday, March 30, 2007

J


دوستی دارم که شبیه C ‌نویس‌های قدیمی کد می‌نویسد و انواع استفاده‌های عجیب را از عملگر‌های C می‌کند، آن قدر که بعضی وقتها به او می‌گویم که کدش بیشتر شبیه خط هیروگلیف است تا زبان C ! حالا به زبانی برخوردم که کدنویسی عادی در آن شبیه هیروگلیف نیست، خود هیروگلیف است! مثلا به کد Quick Sort در این زبان نگاه کنید:

quicksort=: (($:@(<#[) , (=#[) , $:@(>#[)) ({~ ?@#)) ^: (1<#)

اسم این زبان برنامه‌نویسی زبان J است و ظاهراً به درد کارهای ریاضی و آماری می‌خورد.

فکر نمی‌کنم زیاد به دردم بخورد اما دوست دارم اگر وقت کردم J را یاد بگیرم، هرچه باشد قیافه‌اش به این زبان‌های Functional می‌خورد من هم تا حالا با زبان‌های Functional برنامه‌ نویسی نکردم، ضمناً سر درآوردن از این کد عجیب و غریب هم خیلی کنجکاوی برانگیز است!

J در Wikipedia: +

Tuesday, March 20, 2007

سال نو مبارک

تاحدود یک ساعت دیگر زمین این یکی دورش را هم به دور خورشید تمام خواهد کرد، البته اتفاق خیلی جدیدی نیست، حدود چهارونیم میلیارد بار دیگر هم این کار را کرده‌است. برای من این تصور این زمان دراز و این واقعه نجومی با این بزرگی و ابعاد، آرامش بخش است، لااقل یادآوری خوبی است از ابعاد بی‌نهایت کوچک آدم در برابر عظمت کیهان، و همین حس کوچکی و شاید بهتر بگویم نیستی، چند ثانیه‌ای هم که شده، این قصه همیشگی بودن یا نبودن را از یاد آدم می‌برد و چه خوب.

سال نو و لحظه تحویل سال را جشن می‌گیرند و لابد لحظه خوشی است، گرچه من خیلی‌ها را می‌شناسم که لحظه تحویل سال چشم‌هایشان خیس است، به هزار و یک دلیل، تصور این دلیل‌ها چندان سخت نیست و من نمی‌خواهم با یادآوری‌شان این نوشته را سوزناک‌تر کنم غرض این بود که بگویم گرچه کاری از من ساخته نیست اما دوست‌دارم اگر قابل بدانند دستم را در دستشان احساس کنند، که برای احساس تنهایی کردن و تنها ماندن و تنها گذاشتن هیچ نیاز به ابعاد کیهانی نیست.

این دم عیدی صاحبان آن نفس‌های بغض‌دار و دل‌های گرفته را دعوت می‌کنم به تماشای این گوشه از گردش هستی که شاید، شاید، چندلحظه‌ای سبکشان کند.

از خدای مهربان سال خوبی را برای همه خواستارم.

=========================
پاسپارتو امسال نتوانست از رفقا خداحافظی شایسته و بایسته بکند چه برسد به عید مبارکی گفتن، خداکند بی‌ادبیش را به وضع نچندان میزانش ببخشند.

Wednesday, March 07, 2007

پاسخ چرا کجاست؟

شریعتی در یکی از کویریاتش جمله‌ای درباره عشق دارد:

"عشق تنها کار بی چرای عالم است. چراکه، آفرینش بدان پایان میگیرد."


مدتها این جمله را می‌خواندم و معنی‌اش را نمی‌فهمیدم، در حقیقت نمی‌توانستم برایش معنایی تصور کنم. آخر چرا آخرین کار آفرینش باید بی‌چرا باشد؟ قبلش که کلی ماجرا و داستان بوده، هرکدام از آنها ممکن است دلیلش باشند، اتفاقاً اگر چیزی بخواهد بی‌چرا باشد اولین کار آفرینش است که مقدمه‌ای نداشته!

اخیرا برای معنا کردن این جمله فکری به سرم زده، بعضی‌ها چرای کارشان را به جای اینکه در علت و محرک آن بجویند در نتیجه‌اش سراغ می‌گیرند. نتوانستم واضح منظورم را بگویم، مثلا وقتی از آنها می‌پرسی چرا جنس "الف" را خریدی؟، می‌گوید تا بعد بفروشم و جنس "ب" را بخرم. وقتی می‌پرسی که چرا کار "ج" را انجام دادی؟ جواب می‌دهد تا با این کار مقدمه کار "د" ‌را فراهم کنم. اگر با دید این اشخاص به جمله اول متن نگاه کنیم حالا جمله معنی‌دار خواهد بود. آخرین کار آفرینش مقدمه هیچ کار دیگری را فراهم نمی‌آورد، برای هیچ کار دیگری نیست -پس تنها کار بی‌چرای عالم است.

نمی خواهم وارد نتایج منطقی این نوع طرز فکر بشوم یا آن مرحوم را محاکمه کنم یا حتی حکمی بدهم، فعلا برایم جالب است و می‌خواهم از این به بعد وقتی نوشته‌ای از شریعتی به دستم افتاد به دنبال نگاه‌هایی مثل این باشم، ببینم این‌طور فکر می‌کرده یا نه. گمانم کنجکاوی روانشناسی جالبی باشد!

Saturday, February 10, 2007

یک تغییر کوچک بده، بعد دوباره بخوانش

"یارو سوار خر بوده، به جرم همجنس بازی دستگیرش می‌کنند"

فکر نمی‌کنم کسی به جمله بالا بخندد، اگر هم کسانی بخندند گمانم تعداد کمی باشند، حالا اگر در جمله بالا به جای "یارو" اسم یکی از قومیت‌ها را بگذارید عده خیلی بیشتری به آن خواهند خندید. اگر این فرضم درست باشد، چرا اینطور است؟

در بسياری از جك‌هایی كه درباره گروه‌های خاص(مثلا قوميت‌ها، شهرها، حتی محله‌ها...) گفته می‌شود اگر عنصری که مربوط به گروه است را حذف كنی‌ يا ديگر اصلاً خنده‌دار نيستند يا از خند‌ه‌دار بودنشان خيلی‌ كم می‌شود. مثلا اگر در جكی كه درباره جابلقايی‌هاست بجايی كه بگويیم:" يك روز يك جابلقایی" بگوييم "يك روز يه نفر" معمولا ديگر جك به خنده‌داری سابق نخواهد بود.

در خیلی از این جک‌ها خود موقعیت چندان خنده‌دار نیست و تمام بار خنده‌آور کردن مطلب بر دوش مسخره کردن یک گروه خاص است، در واقع حتی آن گروه واقعا مسخره هم نمی‌شود چون برای مسخره کردن سعی بیشتری لازم است، اصل این جک‌ها چیزی جز یک عادت عمومی برای خندیدن به بعضی حرف‌ها نیست. عادتی برای یک شوخی آزرده کننده که به بی‌لطفترین شکل تکرار می‌شود.

--------------------------------------------
امیدوارم از این مطلب خاطری نرنجیده باشد و نمک به زخم کسی نریخته باشم، اگر در این مورد بی‌دقتی کرده‌ام خواهش می‌کنم تذکر بدهید تا اصلاح کنم.

Sunday, February 04, 2007

نام

بچه را که دستم گرفتم،
اول مات و مبهوت نگاهش می کردم
بعد
از ذهنم گذشت که "حالا اسمش چیه؟"
انگار که از قبل برای خودش اسمی دارد و من حالا باید یک جوری اسمش را پیدا بکنم،
زل زده بودم
به صورتش:
"...
با این مژه‌هایی که تو داری، باید اسمت باشه سایه،... نه؟!خب یه راهنمایی بکن..."

Friday, January 26, 2007

صفای مجلس استاد

ارادت خاصی به علامه جعفری دارم، این ارادت از سر پذیرش یا درک تام و تمام فکر و سخن ایشان نیست، بلکه مهمترین علتش حقیقت‌جویی و اخلاص خاصی است که در کتاب‌ها و سخنرانی‌های ایشان یافته‌ام و حال زیبایی است که از بودن در محضر آن اخلاص احساس کرده‌ام.

اینها را گفتم که بگویم در دهه اول محرم، شبکه دو آخر شبها، بعد از گفتگوی ویژه خبری، سخنرانی‌های مرحوم علامه جعفری در محرم سال 73 را پخش می‌کند، و شاید بدنباشد اگر وقت کردید سری هم به مجلس متفاوت استاد بزنید.

خدایش رحمت کناد.

Tuesday, January 16, 2007

Laertes

دیشب هملت را توی کافه دیدم

او را به بقیه معرفی کردم، و دور و برش پر شد از امضا بگیر

کلی دلم خنک شد.

Tuesday, December 26, 2006

یلدا بازی با پنج روز تاخیر

حالا که بالاخره این بازی یلدا از طریق شاهین بین بروبچ ما افتاد و آقا رضا هم لطف کردند و پاسپارتو را دعوت کردند، من هم توی این بازی شرکت می‌کنم، گرچه دیگر خیلی از یلدا گذشته!:

1-وقتی بیکار می‌شوم حرفهای ربط یا حروف اضافه را در گوگل جستجو می‌کنم، مثلا "و"، "به"، "از"، "برای"،.... و اتفاقا چیزهای جالبی پیدا کرده‌ام!

2-از این فیلم‌های کاراته کونگ‌فویی که یک نفر با تلاش و علاقه زیاد سعی می‌کند مهارتش را زیاد کند خیلی خوشم می‌آید. آخرین فیلم اینجوری که دوست داشتم این بود.

3-داستان "پترس فداکار" را که خواندیم خیلی فکرم را مشغول کرد، می خواستم بدانم واقعا بر سر انگشت پترس بیچاره چه آمد. همین‌طور باخودم فکر می‌کردم خوب است هلندی‌ها روی پشت‌بام خانه‌هایشان یک قایق داشته باشند که اگر سد شکست سریع بروند توی آن قایق‌ها.

4-از جمله "از شما بعیده..." خیلی خیلی بدم می‌آمد!(حالا عادت کردم!)

5-تاحالا سه بار چانه‌ام شکسته البته همانطور که می‌بینید هیچ از پرچانگی‌ام کم نشده!

اما کسانی که به بازی دعوت می‌کنم:

مهرداد (Sharpedia)

بهرام شاکرین

Special Kind of Human

محمد آقای بی‌خواب

و فرزاد

و از بین کسانی که قبلا دعوت شده اند، خیلی مشتاقم ببینم فرهاد و AFT و علی چه می‌نویسند.

Monday, December 25, 2006

کانگوروهای سال نو


1-
اين چند روزه هروقت می‌خواستم خستگی در کنم و روحیه بگیرم، نگاه می‌کردم ببینم داستان کانگوروهای سال‌نوی گوگل به کجا رسیده. داستان خیلی ساده‌ای دارد، یک بچه کانگورو پدرش یک هدیه برای مادر خانواده آماده می‌کنند؛ اما توی همین داستان ساده و این نقاشی‌ها آن‌قدرآرامش و مهربانی بود که حالم را سرجا می‌آورد.

برایم جالب بود که کانگورو کوچولو و پدرش "بافتنی" می‌کنند، از این ایده خیلی خوشم آمد و به نظرم ابتکار قشنگی بود، اما شک کردم که نکند آن کانگوروی بزرگتر پدر نباشد و مثلا مادربزرگ باشد، ولی هیچ کدامشان کیسه نداشتند! خوشبختانه گوگلی‌ها کارهای ناامید کننده نمی‌کنند!

بعضی از این لوگوهای گوگل واقعاً به بهداشت‌روانی در وب‌ کمک می‌کنند!

2-
اما حالا شاید موقعیت خوبی باشد تا ببینیم چه کسی (بله، و نه کسانی!) پشت
Holliday Logo های گوگل هست.

طول و تفصیلش نمی‌دهم، این شما و این Dennis Hwang :

Wikipedia

Google Blog

این لینک آخری (Google Blog) را توصیه می‌کنم حتماً بخوانید.

(البته حتما دیگران هم به او ایده می‌دهند، اما ظاهرا آدم اصلی اوست)

Wednesday, December 20, 2006

بدون شرح

اثر داریوش رمضانی
منبع: سایت ایسنا

---------------------------------
داریوش رمضانی هفته گذشته برنده جایزه Euro Humor شد.
(مطمئن نیستم کاریکاتور بالا کاریکاتور برنده هست یا نه (احتمالا نیست) اما به هرحال به نظرم جالب آمد)

Wednesday, December 06, 2006

کلمه بودار را مشخص کنید

1-

courage the sweet hereafter

اگر عبارت بالا را در Google جستجو کنید query شما (لااقل توسط دو ISP) فبلتر خواهد شد، حذف کدام کلمه این عبارت از فیلترشدگی جلوگیری می‌کند؟(نه، جان من بگو به کجاش گیرداده؟)

2-

این خبر هم خواندنی است، لینکهای پایینش را هم از دست ندهید.

Friday, November 17, 2006

صاد کو؟

هزار بار به جای "www" زدی "صصص باز می‌پرسی جای "ص" کجاست؟

Tuesday, November 07, 2006

فال حافظ

فال حافظ گرفتن هيچ خوبی و حسنی كه نداشته باشد، باعث می‌شود برای پيدا كردن جوابمان هم كه شده، غزل را با دقت بخوانيم و روی تك تك بيت‌ها فكر كنيم.

Monday, October 23, 2006

آرشیو شرق را حفظ كنیم

خلاصه: در پاراگراف سوم پیشنهادی برای نگهداری آرشیو شرق داده شده است.

هنگامی كه محمد قوچانی در آستانه سومین سال انتشار و در سالگرد دو سالگی شرق نوشت "ما را به سخت‌جانی‌مان این گمان نبود" بسیاری از ما بر این گمان بودیم كه شرق دیگر چنان سخت‌جان شده كه بماند، آنچه خیال ِ راستی این تصور را تقویت می‌كرد جایگاه ویژه‌ای بود كه شرق به سبب عملكرد حرفه‌ای خود به‌دست آورده‌بود و به نظر می‌رسید تقریباً تمام كسانی كه دستی به قلم دارند دوست‌دارند مقاله‌ای در شرق داشته باشند، و به این ترتیب روزنامه شرق میزبان مقالاتی از طیف‌های فكری و سیاسی گوناگون و حتی متضاد شده‌بود، از عباس سلیمی نمین و علی مطهری و اكبر ولایتی گرفته تا احمد زیدآبادی و عمادالدین باقی و ابراهیم یزدی.

اما شرق چنان سخت‌جان نبود، شرق "توقیف موقت" شده است و به‌نظر می‌رسد اندك امیدهای رفع توقیف هم پس ازآنچه بر سر "روزگار" آمد از دست رفته باشد. دراین میان آنچه من را به عنوان یك خواننده ساده شرق به افسوس و حسرتوامی‌دارد تنها از دست دادن روزنامه و صدها مقاله خواندنی كه ممكن بود در آن چاپ شوند نیست، بلكه نگرانی ِ از دست دادن آرشیو شرق هم هست، زیرا كاملاً محتمل است كه با طولانی شدن دوره توقیف، سایت روزنامه هم از دست برود و خوانندگان از هزاران مقاله مفید آن نیز محروم گردند.

به همین دلیل پیشنهاد می كنم دوستانی كه به اینترنت دسترسی نامحدود و با كیفیت دارند، سایت شرق را كاملا Download كنند. این كار به وسیله نرم افزار WebZip كاملا ممكن است.احتمالا چند روز طول خواهد كشید و حجم محتوای دریافت شده باید حدود چند گیگابایت بشود. بعدا می توانیم این آرشیو را خودمان روی وب بگذاریم یا روی CD به هم قرض بدهیم و كپی بگیریم. چندگیگ هارد می‌خواهد و یك خط اینترنت درست و حسابی اما فكر كنم ارزشش را دارد.

پی‌نوشت:
1- گمان كنم نسخه Crack شده WebZip را از بخش Download سایت تبیان بشود پیدا كرد.
2- سایت روزنامه اقبال با گذشت یك سال از توقیف روزنامه هنوز قابل استفاده است. اما برای دانستن آخر و عاقبت باقی سایت‌های توقیف شده نگاه كنید به:بهار،یاس نو ،نشاط ،وقایع اتفاقیه و....
3-آيا اینكار حقوق مالكیت معنوی را نقض می‌كند؟
یكی از دوستان كامنت مفیدی داده‌اند:
" از نظر قوانین حق تکثیر، این که شد نقض اندر نقض! از نقض حق تکثیر شرق تا نقض حق تکثیر برنامه یاد شده... البته این کار (با نرم‌افزار قانونی) به قصد بایگانی شخصی موردی ندارد"
اگر نمی خواهید از نسخه Crack شده WebZip استفاده كنید، نسخه trial را ازسایت نرم افزار دریافت كنید.

 

Monday, October 16, 2006

iran win via atoms


چندوقت پیش وسط offline هایم به این برخوردم:

به نظر شركت مایكروسافت قصد دارد با علاقه‌مندان به حقوق هسته‌ای ایران شوخی بكند. برای اینكه قضیه برایتان روشن بشود Notepad را باز كنید و عبارت iran win via atoms را تایپ كنید پس از آن فایل را save كنید و از Notepad خارج شوید، و حالا فایل را دوباره باز كنید و نتیجه را ببینید.

من هم آن كارها را انجام دادم و نتیجه این بود:



كاملا مشخص بود قضیه یك شوخی است، ضمناً مایكروسافت اگر هم بخواهد سربه‌سر علاقه‌مندان حقوق هسته‌ای ایران بگذارد لزومی ندارد این كار را با جمله‌ای كه غلط گرامری واضحی دارد انجام بدهد! اما برایم جالب بود ببینم كلك كار كجاست، با كمی جستجو در اینترنت علت این اتفاق پیدا شد.

ماجرا این است كه Notepad برای تشخیص فایلهای Unicode از یك تابع API ویندوز به نام IsTextUnicode استفاده می‌كند. این تابع هم برای اینكار الگوی تعدادی از بایتهای اول فایل را بررسی می‌كند، اما همیشه نوع فایل را درست تشخیص نمی‌دهد و در بعضی موارد فایلهای غیريونیكد را یونیكد تشخیص می‌دهد. یكی از این موارد وقتی است كه محتوای فایل به صورت زیر باشد:

***** *** *** ****

كه هركدام از ستاره‌ها یك حرف كوچك(Lower Case) از زبان انگلیسی هستند.برای مثال جمله‌های زیر هم نتیجه مشابهی تولید می‌كند:

bill has two goats

this api can break

bush hid the facts

(انگار مایكروسافتی‌ها با مخالفان بوش هم شوخی می‌كنند!)

--------------------
1- اگر خواستید امتحان كنید جملات مثال را خودتان تایپ كنید، Copy-Pasteنكنید. حدس بزنید چرا؟
2-
توضیحاتی كه خواندید كلی و غیر دقیق بود، در حقیقت تعدادی رشته وجود دارند كه در الگوی بالا صدق می‌كنند اما درست تشخیص داده می‌شوند. برای اطلاعات
بیشتر در مورد جنبه فنی قضیه: + و + و +.

Friday, October 13, 2006

Ali à Paris

بالاخره ویزای علی در آخرین لحظات رسید تا علی یكبار دیگه ثابت كنه فوتبال نود دقیقه است! خدا رو شكر كه كارای علی بعد از تمام بالا پایین‌هاش درست شد.

حالا علی در سرزمین لاپلاس‌ها، لاگرانژها، دالامبرها، و به خصوص فوريه‌ها!!! داره قدم می‌زنه و احتمالا می‌تونه با حضور بر مزار اين عزيزان احساسات قشنگی كه بچه‌های (نرم افزاری) رشته كامپیوتر نسبت به اونها دارند رو به اطلاعشون برسونه!

از این شوخی‌ها گذشته، باید بگم كه علی از ناب‌ترین بچه‌های ورودی ما و از بهترین دوستان ِ دوستانش بود. یك دوست خوب، به معنای واقعی كلمه.

امیدوارم همیشه موفق باشه، و بهترین آرزوها رو براش دارم.

Wednesday, October 04, 2006

جزوه ممنوع

"وی (مدیر آموزشی دانشگاه تهران) یكی از مهمترین فعالیت‌ها در سال تحصیلی جدید را حذف جزوات درسی بیان كرد و گفت: جزوه عامل ركود علمی و محدود كردن استاد و دانشجو می‌شود، به همین دلیل از سال تحصیلی جدید استفاده از جزوه در تمام كلاسهای درسی ممنوع است و اساتید باید جزوه را به صورت كتاب و یا مقاله تحقیقی به دانشجو ارائه دهند. وی در خصوص اساتیدی كه بعد از این نیز از سیستم جزوه استفاده كنند، گفت: ‌اگر استادی به مدت سه سال از سیستم جزوه در سر كلاس‌های درس پیروی كند، مصداق ركود علمی بوده ومطابق مقررات هیات ممیزه با او رفتار می شود." منبع:+


درباره این گفته‌ها چند نكته به ذهنم رسید كه گفتم خدمتتان عرض ‌كنم:

-
به نظر می‌رسد كارشناسان آموزشی دانشگاه تهران جزوه و نه محتویات جزوه را عامل ركود علمی یافته‌اند. به عبارت دیگر چندان مهم نیست آنچه در جزوه است از كجا می آید، و چه می شود كه مثلا جزوه ها و LectureNoteهای فلان دانشگاه معتبرخارجی باعث ركود علمی نمی‌شوند اما جزوات ما ركودافزایند!

-
این مدیر محترم كتاب و مقالات علمی را به عنوان جایگزین جزوه معرفی كرده‌اند. گویی تابحال اساتید آن هم در قدیمی‌ترین دانشگاه ایران برای درس‌ها كتاب معرفی نمی‌كرده‌اند! همچنین به نظر می‌رسد ایشان از میزان قابل استفاده بودن مقالات علمی در كلاس بی‌خبرند، به‌خصوص در دوره كارشناسی. كاش طراحان این تصمیم قبل از اقدام به حذف جزوه پی یافتن علت دور بودن بسیاری از جزوات درسی از روح كتابهای مرجع معتبر نیز می‌بودند.

-
برفرض اجرای این طرح، اساتید همچنان از روی همان جزوه سؤال طرح خواهند كرد و دانشجویان از روی كتاب خواهند خواند و البته بر دانشجویان محترم واضح و مبرهن است كه نتیجه امتحان آخرترم چه خواهد بود!(با این اوصاف این طرح عملاً اجرا خواهد شد؟!)

-
بیشتر جزوه‌ها نوشته‌های دانشجویان از صحبت‌های استاد است، استاد كه ناچار از صحبت كردن است و قلم را هم كه نمی‌توان از دست دانشجویان گرفت! این دسته از جزوه‌ها كماكان باقی خواهند ماند، آن دسته از جزوه‌ها هم كه به صورت چاپی در اختیار دانشجویان قرار می‌گرفت از این به بعد به فرم دستنویس در خواهند آمد.

- گمان نكنم این طرح اصلاً عملی شود اما جای این پرسش باقی است، كه تاكی می‌خواهیم از طرح‌های ضربتی و ظاهری انتظار حل مشكلات عمیق و پیچیده را داشته باشیم؟

Wednesday, September 27, 2006

فرش‌های جنگ


سی سال كه زندگی‌ات جنگ باشد، گل قالی‌ات هم می‌شود نقش تانك و تفنگ و گلوله.

منبع عكس و بیشتر درباره این فرش‌ها:+ و +

Tuesday, September 19, 2006

با سیلی صورت را سرخ نگاه‌داشتن

رادیو داشت یكی دیگر از آن برنامه‌هایی كه حدود ده-ده و نیم صبح پخش می‌شوند را پخش می‌كرد، موضوع برنامه در مورد "با سیلی صورت خود را سرخ نگاه‌داشتن" بود. گزارشگر برنامه هم طبق معمول به "سطح شهر" رفته بود تا نظر شهروندان عزیز را در مورد موضوع برنامه بپرسد، سؤال گزارشگر این بود "معنی اصطلاح صورت خود را با سیلی سرخ نگه‌داشتن چیه؟"

اولین مصاحبه شونده، كه به نظر می‌آمد آقای میانسالی باشد، به سؤال گزارشگر اینطور پاسخ داد:"یعنی آبروداری، یعنی جلوی مردم دست دراز نكردن، یعنی از مردم چیزی نخواستن، یعنی رو ننداختن، حالا هرچقدر هم آدم محتاج باشه نباید پیش كسی رو بندازه. آدم باید شأن خودش رو حفظ كنه."

اما نفر بعدی خانمی بود كه در ابتدای مصاحبه كمی هیجان‌زده به نظر می‌رسید ولی در حین سلام و احوال‌پرسی با گزارشگر نسبت به اوضاع مسلط‌‌ تر شد، جواب آن خانم به سؤال برنامه این بود:"خب با سیلی صورت رو سرخ نگه‌داشتن یعنی آدم در وسط سختی‌ها و مشكلات بازهم خودش رو شاداب نشون بده و اینكه آدم تا می‌تونه خودش مشكلش رو حل كنه، یعنی به هر حال مردم خوشون كلی مشكل و گرفتاری دارند این وسط آدم نباید مشكلش رو به مردم انتقال بده."

گزارشگر برنامه را به همكارانش در استودیو سپرد تا به نقطه دیگری از سطح شهر برود، و رادیو هم شروع به پخش موسیقی كرد. در آن فاصله با خودم درباره تفاوت جواب آن خانم و آقا فكر می‌كردم، فارغ از اينكه كه چقدر درست آن اصطلاح را معنی‌كردند، راستش را بخواهید به این فكر می‌كردم كه طرز فكر آن خانم مهربانانه‌تر، و بلندنظرانه‌تر بود.

Sunday, September 17, 2006



رضای عزیز

فقدان ناگوار پيشامده را خدمتتان تسليت عرض می‌كنم.
از خداوند مهربان برای شما و خانواده بزرگوارتان صبر و اجر مسئلت دارم.

Saturday, September 09, 2006

یاد مسعود


با دكتر مخدوم رهین وزیر فرهنگ دولت انتقالی افغانستان صحبت می‌كردم.
گفت: "حكمتیار كابل را با موشك می‌زد، بخش عمده ویرانی‌های كابل دستاورد حكمتیار است. سپیده‌دم بود می‌خواستیم صبحانه صرف كنیم، صدای موشك‌ها فضا را نا‌امن و متشنج كرده بود، در و دیوار می‌لرزید. احمدشاه مسعود آرام از پنجره به بیرون نگاه می‌كرد، ناگاه رویش را به طرف جمع سه چهار نفره ما كه همگی پریشان بودیم كرد و گفت "بیایید درباره مولوی صحبت كنیم." و صحبت‌ها درباره مولوی‌ آغاز شد، در لابلای صدای موشك‌ها و انفجار تركش‌ها، بیت‌های مثنوی و دیوان شمس بود كه خوانده می‌شد..."

حكایت همچنان باقی است، عطاء‌الله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات، 1383، صفحه 367


***

احمدشاه مسعود در 9 سپتامبر 2001 در یك عملیات انتحاری كشته شد، می‌خواستم برای پنجمین سالگرد شهادت این مجاهد بزرگ افغان چیزی آماده كنم، متاسفانه نشد، با این حال نتوانستم چیزی هم ننویسم.

اگر جویای حال و روز امروز افغانستان باشید این چند نوشته عمار هزاره را از دست ندهید(+ + +این خبر همان طوفانی است كه عمار می‌گوید.

Sunday, September 03, 2006

حرفه‌ای‌های غیرحرفه‌ای

اظهار نظر افراد غیرمتخصص‌ و آماتورها در زمینه‌های مختلف می‌تواند مفید باشد، بسیار می‌شود كه در میان چنین اظهار نظرهایی پرسش‌هایی جدی و ایده‌هایی تازه و بكر دیده‌شوند، با این حال كسی هم این نكته را از یاد نمی‌برد كه نظرات افراد غیر متخصص هرقدر بدیع و جالب باشند، باید به دقت توسط متخصصین بررسی و نقد شوند و در عمل معمولا باید به نظر حرفه‌ای‌ها بیشتر از نظر آماتور‌ها بها داد، چون نظرات حرفه‌ای‌ها غالباً حساب‌شده‌تر، پخته‌تر، و آزموده‌تر است و جنبه‌های نسنجیده نظرات غیر حرفه‌ای‌ها ممكن است در عمل مشكلات زیادی را ایجاد بكنند.

با این حال آماتورهایی هم وجود دارند كه خیلی وقتها فراموش می‌شود آماتور هستند، مثلا حرفه‌ای‌هایی كه خارج از حوزه تخصصشان اظهار نظر می‌كنند، مانند وقتی كه یك فیلسوف درباره گرم شدن زمین صحبت می‌كند، یا زمانی كه یك ریاضیدان برجسته درمورد جامعه شناسی حرف می‌زند.

نظرهای این اشخاص در زمینه‌ای كه در آن مطالعه و تأمل جدی نداشته‌اند اگر از نظرات سایر غیر حرفه‌ای‌ها بهتر باشد، باز هم از اندیشه‌های متخصصین آن زمینه پختگی كمتری دارد. متاسفانه نظرات نادرست این دسته از غیر حرفه‌ای‌ها می‌تواند نتایج بدتری از نظرات نابجای غیرحرفه‌ای‌های معمولی داشته باشد، چون هم بسیارجدی‌تر گرفته می‌شوند و هم عده بسیار بیشتری ممكن است به آن‌ها عمل كنند.

البته این‌ها نظرات شخصی یك آماتور است!

------------------------------------
"آماتور" را به معنای "غیر متخصص" یا "دارای تخصص پایین" بكار برده‌ام، كه با ترجمه
لغت‌نامه‌ای كه در اختیار دارم می‌خواند، با این حال مطمئن نیستم این كلمه را بجا استفاده كرده‌ام یا نه، این كلمه را به این خاطر انتخاب كردم كه از "غیر متخصص" راحت‌تر تلفظ می‌شد، اگر انتخاب خوبی نیست ببخشید.

Monday, August 21, 2006

چراغ خطر ذهن


بعضی وقت‌ها می‌خواهیم کاری بکنیم ولی چیزی ناراحتمان می‌کند، چیزی مثل بخش هشداردهنده وجودمان به ما اجازه نمی‌دهد و انگار دائم توی گوشمان می‌گوید:"این کار را نکن!". ولی با خواسته‌مان چه کنیم؟ خواسته‌مان هم ما را رها نمی‌کند، این می‌شود که بین این دو گیر می‌افتیم.

در این موارد، گاهی به خودمان کلکی می‌زنیم:
می‌رویم پیش عقل و می‌گوییم: " عقل عزیز، لطفا! خوبی‌های این کار را به ما بگو." عقل هم می‌رود، بین خاطرات و آموخته‌ها وتجربیات می‌گردد، فکر می‌کند، و آخر سر یک لیست از خوبی‌های کار مورد مورد نظر را، آن‌هم با دلیل و برهان، تحویل ما می‌دهد.

بعد ما، این لیست را می‌گذاریم جلوی آن بخش هشداردهنده و می‌گوییم:"عقل این همه خوبی درباره این کار درآورده، که تازه دلیل هم دارد، آن وقت تو می‌گویی این کار را نکن؟!" بخش هشدار دهنده هم که عقل را خیرخواه و مورد اعتماد می‌داند ساکت می‌شود، گرچه چندان راضی نیست.

حالا کجا به خودمان کلک زدیم؟ معمولا هر کاری و هرچیزی خوبی‌هایی دارد، به گمانم تقریباً چیزی نباشد که هیچ خوبی و حسنی نداشته باشد. اما این فقط یک روی ماجراست، و هرچیز و هرکار همانطور که خوبی‌هایی دارد بدی‌ها و یا لااقل هزینه‌هایی هم دارد. در هر انتخاب، ما از خوبی‌های انتخابمان بهره‌مند می‌شویم و از بدی‌هایش متضرر. کلکی که زدیم این بود که فقط خوبی‌های کار را از عقل پرسیدیم، درصورتی که می‌بایست بدی‌هایش را هم بپرسیم، بعد این خوبی‌ها و بدی‌ها را مقابل هم بگذاریم و ببینیم آیا این‌کار اصلاً ارزشش را دارد؟اگر سؤال درست را از عقل بپرسیم و عقلمان هم درست کار کند(!) تقریباً همیشه بخش هشداردهنده راضی و ساکت می‌شود، البته اگر کار درست را انتخاب کنیم!

------------------------------------
1- بسیار پیش می‌آید که این روند کلک زدن را ناخودآگاه انجام می‌دهیم.
2- گاهی بخش هشدار دهنده وسواسی می‌شود، باید به بیماری‌های بخش هشدار دهنده هم توجه داشت.
3- می‌دانم، همیشه قضیه به این سادگی‌ها نیست، اما گمان کنم همیشه هم خیلی پیچیده نباشد.

Tuesday, August 15, 2006

ما انسان‌های عزیز


تقریبا تمام انسان‌ها در یک خصلت مشترکند،
توقع دارند قوانین طبیعت با ارفاق در موردشان اعمال شود.

Saturday, August 12, 2006

چشم بندی

از آن سفسطه‌های ریاضی که با تقسیم بر صفر ثابت می کنند 2=1 خسته شده‌اید؟ پس این یکی را ببینید.اين را تازه ديده‌ام، در كتاب "رياضيات و سرگرمی‌ها"، نوشته مارتين گاردنر و ترجمه هرمز شهرياری.

ارزشش را دارد كمی برايش وقت بگذاريد، بعد اگر خواستيد، اينجا را ببينيد، گرچه به نظر من ويكيپديا روشن‌كننده‌تر و عمیق‌تر است.
ضمنا همانجا توضیح داده چه شد که به جای رادیکال منهای یک نماد i را انتخاب کردند.

Sunday, August 06, 2006

دخوی غمگین


ماجرایی هم که در مجلس پیش آمد، تصمیمش را بر ترک سیاست جدی کرد.
يك بار در يكی از مجادلات درون مجلس، يكي از مخالفان دهخدا به طعنه گفت:
"آن كه رفقايش را به دم تيغ فرستاد و خود به اروپا رفت و با پری رويان سوئيسی سر كرد تا آب‌ها از آسياب بيفتد، چه می‌گويد؟"
دهخدا از شنيدن اين حرف تب كرد و در خانه افتاد.


-----------------------
از همشهری جوان شماره 59 (6 اسفند 84) عکس هم از آنجاست.



Saturday, August 05, 2006

تشبیه

یک روز از دوستانم پرسیدم که شبیه چه حیوانی هستم،
وقتی نظراتشان را گفتند من همه‌شان را به خوک تشبیه کردم.

Saturday, July 29, 2006

راستش را بگو

از وقتی اجازه دادی بغلت کنم،
دستهایم صدها کیلومتر به سوی تو درازشدند،
اما حتی تو را لمس هم نکردند،

باز چه کلکی سوارکرده‌ای؟

Monday, July 24, 2006

درباره پدرخوانده‌ها


اين‌روزها چند نوشته جالب درباره پدرخوانده‌ها خواندم. بعد از خواندن اين نوشته‌ها چند نكته به ذهنم رسيد كه گفتم خدمت دوستان عرض كنم:

1- پدرخوانده‌ها1 زحمت كشيده‌اند، برای رسيدن به این جايگاه سختی كشيده‌اند، آن‌ها يا از شروع كنندگان كاری بوده‌اند، يا دركاری تحول ايجاد كرده‌اند، و يا از پس كاری بسيار بهتر از ديگران برآمده‌اند. و مهم‌تر از همه پدرخوانده‌ها نيازی را پاسخ گفته‌اند.

2- در كنار ميل به در قدرت ماندن، پدر خوانده‌های ناكارآمد شده از همين زحمت كشيدن نوعی استدلال اخلاقی برای ماندن مطرح می‌كنند.در استدلالهای آنها معمولا جمله‌هايی از این دست ديده می‌شود:

- من بودم كه اين كار را به اينجا رساندم.
- من به مخاطبانم، خدمت كردم.
- منتقدين من فقط حرف می‌زنند.
- آيا منتقدين من می‌توانند كار را بهتر انجام دهند؟، آن‌ها دو روزه همه‌چيز را خراب می‌كنند.

دلايل فوق اگرچه چسبيدن به قدرت در وضعيت ناكارآمدی را توجيه نمی‌كند اما حاوی نكته قابل تأملی است، آيا منتقدين پدر خوانده قادرند نياز‌های مخاطبان او را بهتر از پدر خوانده پاسخ گويند؟


3- پدر خوانده‌ها با منتقدين‌شان به بدترين نحو برخورد می‌كنند و انواع تنبيهات را در حق زبان‌درازان روا می‌دارند، اما اين‌ رفتارها به تنهايی‌ ضامن اقتدار پدرخوانده‌ها نيستند، اقتدار پدرخوانده‌ها در جای ديگری هم ريشه دارد: پدر خوانده‌ها "راه حل ارائه" می‌دهند، يا لااقل توان ارائه راه حل را دارند، برای در بسته‌ای كليدی فراهم می‌آورند، و به "نيازی پاسخ می‌دهند". پدر خوانده‌ها در بازار برآوردن نياز نه‌تنها از فروشندگانند، بلكه معمولا تنها فروشنده‌اند، اين انحصار فقط به خاطر حذف رقيبان ‌بوجود نيامده، بلكه در بسياری موارد اساساً رقيبی وجود ندارد. حقيقت تلخ اين است كه پدرخوانده‌ها از بسياری از منتقدانشان بيشتر كاركرده و می‌كنند و شايد به همين دليل است كه بعد از رفتن پدر خوانده‌ها معمولا دچار نوعی "قحط‌ الرجالی" می‌شويم.

4- از اجزاء مهم راه حل رها شدن از پدرخوانده‌های ناکارآمد سمج، بوجود آوردن بديل‌هايی برای آنهاست، اين بديل‌ها خود نبايد پدرخوانده‌های جديدی باشند، بلكه بايد قادر باشند نياز‌هايی كه پدرخوانده برآورده می‌سازد را به نحو مؤثرتری برآورده كنند. به جای تمام اينكه تلاش‌ها بر مبارزه با پدر خوانده‌ها متمركز گردد خوب است برای بديل سازی برای آنها نيز تلاش شود، نا كامی منتقدان در پاسخ به نياز‌های مخاطبان و روی‌آوردن مجدد به پدر خوانده بی‌شك بزرگترين كمك به پدرخوانده وسخت‌ترين ضربه برای مخالفان است. شايد مسئله انتخاب نوع برخورد با پدر خوانده‌ها صورت ديگری از مسئله "آزادی از" در برابر" آزادی برای" باشد.

------------------

1- در اين نوشته منظور از پدر خوانده اكثر پدرخوانده‌هايی است كه من می‌شناسم.
2- اصطلاح پدر بازنشسته برای پدر خوانده‌های ناکارآمد اصلا مناسب نیست.

Sunday, July 23, 2006

ناسا و مشكل خودكار


1- نوشته زير را بخوانيد:

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهای موجود، در فضای بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روی سطح كاغذ نمی‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول‌ كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاری طراحي كرد‌ند كه در محيط بدون جاذبه می‌نوشت، زير آب كارمی‌كرد، روی‌ هر سطحی‌ حتی كريستال می‌نوشت و در دامنه دمايی گسترده‌ای كار می‌كرد.
اما روس‌ها راه حل ساده‌تری‌ داشتند:

قبل از اينكه ادامه متن را بخوانيد بدنيست چند دقيقه سعی كنيد تا راه حل روس‌ها را حدس بزنيد.

آنها از مداد استفاده كردند!

2- امثال اين نوشته‌ها كم نيستند و در محيط‌های دانشگاهی هم مانند اين‌ها را بسيار می‌شنويم و شايد خودمان هم برای ديگران تعريف كنيم، اما متاسفانه كمتر بدنبال كسب اطلاع از صحت اين حكايت‌ها هستيم. اين درست است كه گاهی مجموعه‌های تحقيقاتی و فنی معتبراشتباهات وبی‌دقتی‌های ساده‌ای می‌كنند، اما جا دارد كه توجه كنيم كه اين اشتباهات هرچند وقت و با چه احتمالی روی‌ می‌دهند،
اگر به اين احتمال توجه كنيم در نقل اين چنين حكايت‌هایی با دقت بيشتری عمل می‌كنيم.

در مورد اين حكايت، كافی‌ است در
Google عبارت "NASA and pen problem" را جستجو كنيد تا به سادگی به نادرستی داستان پی‌ببريد. (اينجا و اينجا را ببينيد)

3- با اين حال بايد به خلاقيت و توانايی حل مسئله كسانی كه توانستند در بند اول راه حل روس‌ها را حدس بزنند تبريك گفت، اين حكايت به هيچ دردی نخورد تمرين خوبی است، هم برای تفكر خلاق، هم تفكر انتقادی!

------------------------
اصل حكايت از اينجاست، هدفشان هم بيشتر يك تمرين بوده، اما چيزی كه باعث شد اين مطلب را بنويسم اين بود كه احساس می‌كنم نقل چنين حكايت‌هايی بدون دقت در صحتشان بعضی وقت‌ها ذهنيت‌های نادرستی را بوجود می‌آورد.


Saturday, July 22, 2006

ترک

دوباره،
بر کتف نیم سوخته، سیگار را خاموش می‌کنم
با خود می‌گویم:
"اين بار، بار آخر است"


----------------
1-ایده اصلی این پست متعلق به یک لوکاچی ست.
2-ایستادگی، در اوج ترس و نگرانی هم زیباست.

Thursday, July 20, 2006

آقای گيتس خوش قلب


1- در اوج احساسات ضد مايكروسافتی‌ام در بحث‌ها، هميشه چيزی بود كه در خفا نظرم را نسبت به گيتس تعديل می‌كرد: او در كتاب "راه آينده" چندين نقل قول از"شازده كوچولو" آورده بود. اين روزها كه خبر(+و+و+) تصميم گيتس برای ترك تدريجی فعاليت های مديريتيش در مايكروسافت برای فعاليت بيشتر در "بنياد خيريه بيل ومليندا گيتس" را می‌شنوم دو باره ياد آن نقل قول‌ها می‌افتم.

2- با اين حال كمال ساده‌دلی است اگر در صحبت از تصميم‌های مرد اول نرم‌افزار جهان، به چنين تحليل‌های رمانتيكی بسنده كنيم، آن هم در دنيايی كه ثروت و قدرت در هم تنيده‌اند، و احتمالا به همين دليل است كه گزارشگر نيوزويك از او می‌پرسد:"آيا زمان بيشتری برای توجه به فعاليت‌ها و امور سياسی در اختيار خواهيد داشت؟". پاسخ گيتس را همه می‌توانند حدس بزنند، اما براستی آيا فعاليت‌های خيريه برای كسی كه به گرفتن تصميمات بزرگ عادت كرده به اندازه كافی بزرگ هست؟ از اين جنبه می‌توان به كسانی كه اين اقدام را حركت اول او در يك بازی بزرگ‌تر می‌بينند هم حق داد، اما نتيجه نهايي را تنها گذشت زمان مشخص خواهد كرد.

اميدوارم گيتس برای كارهای خيريه به‌ اندازه كافی بزرگ باشد.
اين را كاملا صميمانه می‌گويم.

--------------------
ترجمه مصاحبه نيوزويك را مي‌توانيد در "همشهری ماه" تير 85 پيدا كنيد.
"Baby Bills" هم خواندنی است.

Sunday, July 16, 2006

افكار عمومی


سايت CNN در كنار اخبار مربوط به لبنان (مثلا این) يك نظر سنجی گذاشته است با اين سؤال:

?Do you think the Israeli military response inside Lebanon is justified

جوابش هم طبعا آری/نه است. اين نظر‌سنجی را اولين بار، ديروز حدود ساعت 6 بعد از ظهر ديدم، 60 درصد گفته بودند آری، 40 درصد هم جواب مخالف داده بودند. حدود ساعت 9 شب شد 61 درصد آری، 39 درصد نه!9 صبح امروز هم اوضاع به همين منوال بود. الان كه اين را می‌نويسم حدود يك و نيم بعد از ظهر است، هنوز هم همان نسبت 39 به 61 برقرار است، در واقع 38.6 است كه به بالا گرد شده، در چهار ساعت گذشته از حدود 15000 رای اضافه شده تنها 31درصد نوع برخورد اسرائیل را درست نمی‌دانسته‌اند.

چيزی كه قضيه را برايم جالب می‌كند اين است كه از ديروز تيترهای صريح در مورد كشته شدن مردم بی‌گناه ديده می‌شود(مثلا اين در BBC) و حتی فكر كنم جايی خواندم رايس هم (ضمن حمايت از اصل حركت) به اسرائيل گفته تندروی نكند و اوضاع چنين است! اسرائيلی‌ها جنبش اينترنتی راه انداخته‌اند يا خوانندگان CNN واقعا اينطور فكر می‌كنند؟

راستی
اين صفحه را در Wikipedia ببينيد. مرتب به‌روز می‌شود.

پی‌نوشت:الان شد 62به 38!

پی‌نوشت: دوباره سربزنيد اوضاع دارد عوض می‌شود! (July 17)

Saturday, July 08, 2006

سفينه‌های نستالژيك

داشتم بين كانال هاي مختلف تلويزيون چرخ می‌زدم كه اين جمله به گوشم خورد :"فضاپيمای ديسكاوری با موفقيت پرتاب شد". همين يك جمله مرا برد به سال‌هايی كه نمی‌دانم چرا اين‌قدر دور به نظر می‌رسيدند، كودكی و نوجوانی من، مثل خيلی‌های ديگر، با هواپيما و موشك و سفرهای فضايی گذشت...

من چلنجر را به ياد دارم و همچنين ويجر و پايونير را، پرتاب كاسينی و جنجال طرفداران محيط زيست به خاطر مواد راديواكتيو به كار رفته در آن، اسم فضاپيمای گاليله به نظرم چقدر بجا می‌آمد و در مدار قرار گرفتن "هابل" چقدر برايم مهم بود! به عشق شنيدن خبری از اين‌ها بود كه هر روز پای "اخبار علمی، فرهنگی، هنری" می‌نشستم.
فكر می‌كنم ويجر و پايونير از منظومه شمسی خارج شده‌اند، كاسينی چند ماه پيش به زحل رسيد، گاليله قبل از او به مشتری رسيده بود و هابل هنوز در مدار است، از ماموريت‌های جديد مدت‌هاست خبر ندارم. از كی يادم رفت پی‌گيرشان باشم؟

اخبار تمام شد،
پيام‌های بازرگانی شروع شد.
برگشتم سر كارم.

Thursday, July 06, 2006

برای دوستم

غزلی برای دوست عزيزم علی، تا شايد بخندد، يا لااقل كَل‌كلی باشد كه سر ذوقش بياورد.
مسگرخراسانی

دلم جز مهر مه رويش طريقی‌ بر نمی‌گيرد
ز هر در می دهم پندش، وليكن در نمی‌گيرد
شده دل در غمش ويران، به فريادم از اين هجران
ز طولش گشته‌ام حيران، چرا آخِر نمی‌گيرد؟
مرا عزم سفرها بود با محبوب چون جانم
هزاران جَهد می‌دارم وليكن سر نمی‌گيرد
ز احوالش پريشانم،كه ميزان است اوضاعش؟
شماره‌اش1 بسی گيرم، ولی دلبر نمی‌گيرد
مرا بی‌معرفت خوانده، كرم كردست و خوش خوانده
كه كس بی‌معرفت‌ها را به ‌اين هم بر نمی‌گيرد
خدا را شكر می‌گويم كه بعد از اين همه دوری
اميد وصل ملا را از اين مسگر نمی‌گيرد

------------
1: نوعی رمل و اسطرلاب است

Monday, July 03, 2006

ملاك‌های درونی، ملاك‌های بيرونی

هر كسی برای خودش يك سری ملاك‌ها و معيارهايی دارد كه وقتی برآورده شوند، احساس موفقيت می‌كند.(به بيان بهتر هرچه بيشتر برآورده شوند احساس موفقيت بيشتری می‌كند.)
يك سری از اين معيارها توسط خود شخص انتخاب مي‌شود. يعني شخص با علاقه خودش آن‌ها را ترجيح مي‌دهد؛ خودش به انتخاب آن‌ها می‌رسد؛ لزوم برآورده‌شدنشان را حس كرده‌است، در هر محيطی هم باشد جزء ملاك‌های اوست؛ در يك كلام همانطور كه گفته شد در مجموعه علائق اوست.

يك سری ديگر از ملاك‌ها هم هست كه توسط محيط يا اجتماع و كلاً بيرون فرد، به فرد معرفی مي‌شود. شخص اين‌ها را در مجموعه ملاك‌هايش قرار مي‌دهد، اما آن‌ها را درونی نمي‌كند، يعني علاقه عميق و جدی به آن پيدا نمي‌كند، بيش از آنكه به محتوا و معناي ملاك علاقه‌مند باشد، به موفقيت حاصل از برآورده شدن آن ملاك علاقه‌مند است. اگر رفتار محيط هم نسبت آن ملاك عوض شود و ديگر به آن پاداش ندهد ، اين ملاك هم از مجموعه ملاك‌های شخص خارج مي‌شود.
از نظر من، هم ملاك‌های درونی لازمند و مفيد، هم ملاكهای بيرونی، و چه بسا در طول زندگی جای اين ملاك‌ها با هم عوض شوند، اما آنچه مهم است، توازن بين آنهاست.

تجربه من اين است كه ملاك‌های ما زيادی بيرونی‌اند، يعني وزن و اهميت ملاك‌های بيرونی خيلی بيشتر از ملاك‌های درونی است و در تعيين مسير و تصميم گيری افراد نقش بسيار مهمتری دارند. افزايش بيش‌از‌اندازه نقش معيارهای بيرونی نسبت به معيارهای درونی به معنای كاهش نقش علاقه و انتخاب است. وقتی كه علاقه‌ای دركار نباشد كارها متوسط انجام می‌شوند، چون علاقه است كه خلاقيت و پشتكار لازم برای يك كار زيبا و شايسته را پديد مي‌آورد، و وقتی انتخابی در كار نباشد، اصالت و استقلالی هم ديده نمی‌شود.

بود و نبود و ميزان حضور علاقه، اصالت و خلاقيت، از چيزهايی هستند كه موفقيت‌ها را پررنگ‌تر و كم‌رنگ‌تر مي‌كند، يكی را واقعی ترمی‌بينی، يكی را كمتر.

پي‌نوشت:
نكته‌ای هست كه مايلم تاكيد كنم، اصلا نمي‌خواهم معيارهای بيروني و توجه به آنها را بي‌اهميت جلوه‌بدهم، آنها اهميت خودشان را دارند، و بسيار هم مي‌توانند هدايت‌كننده و تعديل‌كننده باشند.