شریعتی در یکی از کویریاتش جملهای درباره عشق دارد:
"عشق تنها کار بی چرای عالم است. چراکه، آفرینش بدان پایان میگیرد."
مدتها این جمله را میخواندم و معنیاش را نمیفهمیدم، در حقیقت نمیتوانستم برایش معنایی تصور کنم. آخر چرا آخرین کار آفرینش باید بیچرا باشد؟ قبلش که کلی ماجرا و داستان بوده، هرکدام از آنها ممکن است دلیلش باشند، اتفاقاً اگر چیزی بخواهد بیچرا باشد اولین کار آفرینش است که مقدمهای نداشته!
اخیرا برای معنا کردن این جمله فکری به سرم زده، بعضیها چرای کارشان را به جای اینکه در علت و محرک آن بجویند در نتیجهاش سراغ میگیرند. نتوانستم واضح منظورم را بگویم، مثلا وقتی از آنها میپرسی چرا جنس "الف" را خریدی؟، میگوید تا بعد بفروشم و جنس "ب" را بخرم. وقتی میپرسی که چرا کار "ج" را انجام دادی؟ جواب میدهد تا با این کار مقدمه کار "د" را فراهم کنم. اگر با دید این اشخاص به جمله اول متن نگاه کنیم حالا جمله معنیدار خواهد بود. آخرین کار آفرینش مقدمه هیچ کار دیگری را فراهم نمیآورد، برای هیچ کار دیگری نیست -پس تنها کار بیچرای عالم است.
نمی خواهم وارد نتایج منطقی این نوع طرز فکر بشوم یا آن مرحوم را محاکمه کنم یا حتی حکمی بدهم، فعلا برایم جالب است و میخواهم از این به بعد وقتی نوشتهای از شریعتی به دستم افتاد به دنبال نگاههایی مثل این باشم، ببینم اینطور فکر میکرده یا نه. گمانم کنجکاوی روانشناسی جالبی باشد!