Friday, August 10, 2007


لا يعجبكم اسلام رجل حتي تعلموا كنه عقله .

مسلمانی مردی شما را به شگفت نیارد ، تا كنه عقل وی بدانید .

پیامبراکرم (ص)

نهج الفصاحه

Saturday, August 04, 2007

An Explanation for Childhood Vocabulary Explosion

On 8/3/2007, Science published a research study entitled "Defusing the Childhood Vocabulary Explosion". This study examines a core process in language acquisition, the so-called vocabulary explosion (or word spurt). During the word spurt (which typically happens during the middle of the second year), children seem to transform from slow word learnings (learning maybe 1-2 words per week) to extremely efficient ones. "Defusing the Vocabulary Explosion" suggests that this may be the result of fundamental mathematical principles, not specialized learning mechanisms or radical transformation on the part of the child.

There is a very good summary of the research here in nontechnical language.

Monday, July 30, 2007

کاش آیینه داشتم

چه بود آن قیافه آداب‌دان و موقرت؟
چقدر هم سفت به آن چسبیده بودی
می‌دانی چقدر به من سخت می‌گذشت؟
به من که سال‌ها بود هبوط کرده بودم و تو آن دوردست ِ بالا بودی
حالا اینکه هیچت اندیشه عشاق نبود به درک
به حق صحبت دیرینه هم نمی‌شد یادی از ما بکنی؟

اما خب

دیگر تمام شد،
حالا اینجایی،

گریه نکن فرشته بال و پر سوخته من
نمی‌دانی این خاک و خل روی صورتت چقدر به تو می‌آید...

Thursday, July 26, 2007

کاش دوباره بنویسد

یادش به خیر، یک وقت آرش موسوی جوجه اردک زشت را می‌نوشت، چقدر هم خوب می‌نوشت. در این مدتی که دیگر نمی‌نویسد بارها یادش کرده‌ام، بارها.

Sunday, July 08, 2007

و اما مصرع دوم

"یک شب آتش در نیستانی فتاد"

همه این شعر معروف و زیبای مجذوب علیشاه را با صدای گرم و زیبای شهرام ناظری شنیده‌ایم، از آن کارهایی است که آدم بعد از شنیدن به دنبال متن شعرش می‌گردد تا داشته باشد، یا گاهی برای خودش زمزمه کند. کسانی که دنبال متن شعر رفته‌اند احتمالا به این مشکل برخورده‌اند که مصرع دوم بیت اول را راحت نمی‌شود فهمید. انگار ناظری مصرع دوم بیت اول شعر را قدری نامفهوم می‌خواند، و علاوه بر آن دیوان مجذوب علیشاه هم در دست‌رس همه نیست، به همین دلیل مصرع دوم را به چند شکل مختلف می‌خوانند، بعضی از این خواندن‌های مختلف را می‌توانید با جستجو در اینترنت پیدا کنید؛ مثلا این چند تا را ببینید:

یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون اشکی که در جانی فتاد
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون شمعی که بر جانی فتاد
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد

خوشبختانه اخیرا با دوستی آشنا شده‌ام که ادبیات می‌خواند، این دوست عزیز زحمت کشید و پرس‌وجویی کرد، و مصرع دوم را در متن اصلی شعر پیدا کرد که این است:

یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون عشقی که در جانی فتاد

راستی اگر آن آهنگ را ندارید و الان هوس شنیدنش را کرده‌اید می‌توانید از این‌جا بشنوید!

-----------------------------------

پ.ن. : اگر بخواهیم صرفا از روی آنچه میشنویم قضاوت کنیم باید گفت چیزی که شنیده می‌شود بیشتر به "اشکی" شبیه است تا "عشقی"، حتی دوست من هم می‌گفت کسی که متن اصلی شعررا دیده می‌گفته ناظری عینا مثل متن شعر نمی‌خواند.

 

Tuesday, June 26, 2007

مار و ملک غوکان

پیری در ماری اثر کرد و ضعف شامل بدو راه یافت، چنان که از شکار بازماند و در کار خود متحیر گشت؛ که نه بی‌قوت، زندگانی را صورت می‌بست، و نه بی‌قوّت، شکار ممکن می‌شد.اندیشید که :"جوانی را باز نتوان آورد کاشکی پیری پایدارستی. گذشته را باز نتوان آورد و تدبیر آینده از مهمّات است، و مرا فضول از سر بیرون می‌باید کرد و بنای کار بر قاعده کم‌آزاری نهاد و از مذلتی که در راه افتد، روی نتافت".

و آنگاه بر کران چشمه‌ای رفت که در او غوکان بسیار بودند و ملک کامگار و مطاع داشتند، و خویشتن چون اندوهناکی ساخته بر طرفی بیافکند. غوکی پرسید که: "تو را غمناک می‌بینم"، گفت "کیست به غم خوردن از من سزاوارتر که مادّت حیات من از شکار غوک بود و امروز ابتلایی افتاده است که آن بر من حرام گشته است و بدان جایگاه رسیده که اگر یکی از ایشان بگیرم نگاه نتوانم داشت".

آن غوک برفت و ملک خویش را بدین خبر بشارت داد. ملک از مار پرسید که "به چه سبب این بلا بر تو نازل گشت؟" گفت "قصد غوکی کردم و او از پیش من بگریخت و خویشتن در خانه زاهدی افکند، من بر اثر او درآمدم. خانه تاریک بود و پسر زاهد حاضر، آسیب من به انگشت او رسید. پنداشتم غوک است. هم در آن گرمی دندانی بدو نمودم و بر جای سرد شد. زاهد از سوز فرزند در عقب من می‌دوید و لعنت می‌کرد و می‌گفت: " از پروردگار خویش می‌خواهم که تو را ذلیل گرداند و مرکَب ملک غوکان شوی و غوک نتوانی خورد مگر آن که ملک ایشان بر تو صدقه کند." و اکنون من به ضرورت به اینجا آمدم تا ملک بر من نشیند و من به حکم ازلی و تقدیر آسمانی راضی گردم.".

ملک غوکان را از این باب موافق افتاد و خود را در آن، شرفی، و منقبتی، و عزّی، و معجزی، صورت کرد. بر وی می‌نشست و بدان مباهات می‌نمود. چون یک چندی بگذشت مار گفت:"زندگانی ملک دراز باد، مرا قوتی و طعمه‌ای باید که بدان زنده‌‌مانم و این خدمت به سر برم" گفت:"بلی از آن چاره نیست." و هر روز ادرار دو غوک موظف گشت. می‌خوردی و بر آن می‌گذرانید و به حکم آن که در آن تواضع منفعتی می‌شناخت، آن را مذلت نشمرد.

--------------------

1- حکایتی که خواندید از کلیله و دمنه بود و برای این در آن کتاب نقل شده بود که بگوید گاهی، به روشی که مار درپیش گرفت می‌توان گره از مشکلات گشود، اما چیزی که برای من جالب بود رفتار ملک غوکان بود که چطور روزی دو غوک را به دهان مار می‌سپرد، شاید اگر می‌خواستم عنوان دیگری را برای این نوشته وبلاگ در نظر بگیرم این عنوان را انتخاب می‌کردم: " در سیرت مستبدان".

2- حکایت را از روی "گزیده کلیله و دمنه" چاپ انتشارات همراه، نوشتم که بر اساس تصحیح مجتبی مینوی است. در متن اصلی کلیله و دمنه این حکایت، حکایت آخر باب "البوم و الغربان" است. با تشکر از مهدی عزیز.

Saturday, June 16, 2007

خدای را، مپسند

به لابه گفتمش ای ماه رخ، چه باشد اگر

به یک شکر زتو دل‌خسته‌ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ، خدای را مپسند

که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

Thursday, June 07, 2007

اهمیت دیدگاه مناسب


سیستم‌های فازی در نهایت با اجزای غیر فازی ساخته می‌شوند، فیلترهایی که با تحلیل حوزه فرکانس طراحی شده‌اند در حوزه زمان پیاده‌سازی می‌شوند، و برنامه‌های شئ‌گرا در هنگام کامپایل به صورت یک برنامه ساخت‌یافته در می‌آیند. تمام مسئله‌هایی که به روش‌های بالا حل می‌شوند راه حلی در روشی قدیمی‌تر نیز دارند و در نتیجه به همان روش‌های قدیمی نیز قابل حل بودند، پس اهمیت فازی، تحلیل حوزه فرکانس، یا شئ‌گرایی در چیست؟

علی‌رغم تمام تفاوت‌های‌شان، تمام این روش‌ها یک ویژگی مشترک بسیار مهم و ارزشمند دارند، این روش‌ها به ما دیدگاه و منظر جدیدی برای نگاه کردن به مسئله ارائه می‌کنند، دیدگاهی که ممکن است به فهم و تحلیل بهترمسئله پیش‌ رو کمک کند. وقتی درک مناسبی از مسئله بدست بیاید معمولا می‌توان راه حلی برای آن ارائه داد، گرچه ممکن است در تئوری، آن راه حل بهترین راه حل ممکن نباشد اما نهایتا مشکل را تا حد خوبی حل می‌کند. به نظرم عکس گفته بالا هم جای توجه دارد ، برای بعضی مسئله‌ها مدتها راه‌حلی بدست نمی‌آید، چون از زاویه نادرستی به مسئله نگاه می‌شود.

 

Thursday, May 31, 2007

How to Write a Spelling Corrector


" In the past week, two friends (Dean and Bill) independently told me they were amazed at how Google does spelling correction so well and quickly. Type in a search like [speling] and Google comes back in 0.1 seconds or so with Did you mean: spelling. (Yahoo and Microsoft are similar.) What surprised me is that I thought Dean and Bill, being highly accomplished engineers and mathematicians, would have good intuitions about statistical language processing problems such as spelling correction. But they didn't, and come to think of it, there's no reason they should: it was my expectations that were faulty, not their knowledge."


Read the the rest of Peter Norvig's article here on his site.

Monday, May 21, 2007

سپندارمذگان و سامی یوسف

پنج شش سالی ست که روز ولنتاین در ایران هم نمود و رونقی پیدا کرده، و پشت شیشه بعضی مغازه‌ها نوشته‌هایی درمورد فروش ویژه این روز دیده می‌شود، اما یکی دوسالی است که حوالی ولنتاین کلمه "سپندارمذگان" هم شنیده می‌شود. سپندارمذگان، روز 29 بهمن، روزی بوده که در ایران باستان گرامی داشته می‌شده و در آن زنان و شوهران به هم هدیه می‌دادند، این روز، 4 روز پس از ولنتاین فرنگی‌هاست و به دلیل همین تقارن، عده‌ای آن روزهای آخر بهمن را با نام سپندارمذگان به هم تبریک می‌گویند.

دو سه سالی هم هست که در ایام اعیاد مذهبی، صدای خواننده‌ای را می‌شنویم که با آهنگ‌های عربی یا ایرانی، اما به زبان انگلیسی مولودی خوانی می‌کند، "سامی یوسف" را عرض می‌کنم، حتما تا به حال این سو آن سوی وب لینک‌های آهنگ‌های ایشان را زیاد دیده‌اید ویا از مجریان محترم صدا سیما شنیده‌اید که به علت تقاضاهای مکرر مخاطبان، فلان آهنگ سامی یوسف را دوباره پخش می‌کنیم.

دو موردی که بالا گفتم شاید بی‌ربط به نظر بیایند اما هر دویشان چیزمشترکی دارند که در من احساس ناراحت کننده‌ای ایجاد می‌کند. البته من شخصاً نه با هدیه دادن مشکلی دارم، نه با یادآوری رسوم نیک گذشتگان. همینطور قصد این را ندارم که بگویم با چه آهنگی با چه زبانی باید خواند یا چه چیز باید خواند یا نباید خواند، و به نظرم اینطور باید و نبایدها راه به جایی نمی‌برند. آن احساس ناراحت کننده یا بهتر بگویم غمگین کننده به خاطر چیزی است که این‌ها را جذاب کرده است.

چه چیزی باعث شده سپندارمذگان را بشناسیم و برایمان مهم بشود؟ اگر دغدغه فرهنگ و تمدن ایرانی را داریم پس چرا جشن‌های دیگر ایران باستان را که از سپندارمذگان مهم‌تر و معروف‌تر بودند را نمی‌شناسیم و چرا کسی علاقه‌ای به دانستن درباره آنها نشان نمی‌دهد؟ اگر 25 بهمن جشن ولنتاینی نمی‌بود کسی هم به یاد سپندارمذگان می‌افتاد؟ کلی مولودی و تواشیح با آهنگ‌های مختلف داریم، چرا کارهای سامی یوسف می‌گیرد؟ اگر همین کارها را به فارسی یا عربی هم می‌خواند همین‌قدر کارش می‌گرفت؟

امثال سپندارمذگان و سامی یوسف زیادند، از مسلمان شدن عروس فرنگی و متحول شدن جوان از فرنگ برگشته در سریال‌ها بگیر تا فرمایشات آن آقایی که می‌گفت، کراوات، در اصل مال قوم کروات بوده، و آنها هم در اصل ایرانی اند و در نتیجه کراوات منشأ ایرانی دارد. نمی‌دانم کدام برایم ناراحت کننده‌تر است، اینکه ملاک وجاهت و درستی‌مان اینقدر تقلیدی است، یا اینکه با کمال اعتماد به نفس چیزی که اصل جذابیتش را از غرب گرفته مهر ایرانی و وطنی و مذهبی می‌زنیم.

-----------------------------
البته این را هم بگویم ممکن است برداشت و نتیجه‌گیری من درست نباشد، و ضمنا جنبه سلیقه‌ای این بحث‌ها را هم نباید فراموش کرد، به خاطر اینها بود که گفتم احساس ناراحت کننده.

Friday, May 11, 2007

Murphy's Mother's Law


Murphy's Mother's Law:
"My son was right..."


Look at here for a collection of humorous Murphy's laws!


Monday, April 30, 2007

About Schmidt


پنجشنبه هفته پیش "سینما یک" فیلم “About Schmidt” را نشان داد، فیلم بدی نبود، در واقع فیلم دلنشینی بود، داستان یک آدم بازنشسته بود و احساس تنهایی و بی‌معنایی و بحران‌های بعد از بازنشستگی. یکی از نکته‌های جالب فیلم بازی جک نیکلسون بود که در نقشی متفاوت از نقش‌های همیشگی‌اش ظاهر می‌شد، در این فیلم آن جک نیکلسون پر شر و شور را نمی‌بینیم، این بار او نقش یک پیرمرد آرام و مؤدب و تاحدودی کم‌رو را بازی می‌کرد.

اگر اشتباه نکنم سه‌شنبه شب تکرارش را حدود ساعت 11 نشان می‌دهد، اگر خواستید ببینید.

Saturday, April 28, 2007

آه

آدم نسبت به تغییر گذشته‌اش و کرده‌هایش ناتوان است، از این جهت یک ثانیه پیش با یک میلیون سال پیش فرقی ندارد، چیزی که گذشت دیگر گذشته و دیگر "کاش نمی‌شد"، "کاش نمی‌کردم"، " کاش آن طور نبود" فایده ندارد، اما چطور می‌شود نگفت "کاش آن طور نبود"، وقتی که آنچه نبایست می‌شد شده، و نتیجه از دستت خارج است، و چیزی جز افسوس برایت نمانده. چه می‌شود گفت جز افسوس و افسوس بیشتر از آن که پوستت آن قدر کلفت شده که دیگر سوز آن افسوس نمی‌لرزاندت، و افسوس خوردنت را چیزی نمی‌بینی جز خالی کردن خشاب عذاب وجدانت تا کمتر اذیتت کند.

می‌گویند آدم به آدم می‌رسد، اما اگر نرسید چه؟، و تازه اگر رسید چه؟ شاید هیچ کار از آدم بر نیاید. خیلی بدی کرده‌ام، به خیلی‌ها، بدی‌های بد؛ از بزرگ‌ترین کاش‌هایم، دعاهایم، آرزوهایم، این است که بدی‌هایی که کرده‌ام جبران بشوند. برآورده شدن این آرزو، خیلی دور، خیلی بعید به نظر می‌رسد، بعضی وقت‌ها آدم هیچ کاری نمی‌تواند بکند، جز انتظار، انتظاری مثل نشستن و زل زدن بی‌هدف به پنجره، آن قدر زل بزنی که یادت برود اصلا چه شد که اینجا نشسته بودی، بعد باز برگردی سرخانه اول.

راستی، اگر شما را رنجانده‌ام یا از من کار بدی نسبت به شما سرزده، خواهش می‌کنم ببخشید.

---------------------------------------------------------

سبحان عزیز، از دعوت پر لطفت ممنون، این را به عنوان بازی من بپذیر. طبق قاعده باید از چند نفر دعوت کنم، وقتی فکر کردم چه کسی را دعوت کنم دیدم خیلی از آدم‌هایی که به ذهنم می‌رسند شاید نخواهند از آرزوهایشان بگویند، انصافا ً بازی سختی است، پس اجازه بده از کسی اسم نبرم. اما برای این که بازی را به هم نزده باشم، کاملا دوستانه، و دور از تعارف از تمام کسانی که لینکشان را در حاشیه سمت راست وبلاگ هست دعوت می‌کنم اگر دلشان خواست بازی کنند.

باز هم از مهربانیت ممنون.

Thursday, April 26, 2007

Exception Handling or Exception Silencing?

بحث سینا و مهرداد در کامنت‌های این پست سینا من را یاد این نوشته Bruce Eckel درباره Exception Handling در Java انداخت، به خصوص این بخشش:

The theory is that if the compiler forces the programmer to either handle the exception or pass it on in an exception specification, then the programmer's attention will always be brought back to the possibility of errors and they will thus properly take care of them.

I think the problem is that this is an untested assumption we're making as language designers that falls into the field of psychology. My theory is that when someone is trying to do something and you are constantly prodding them with annoyances, they will use the quickest device available to make those annoyances go away so they can get their thing done, perhaps assuming they'll go back and take out the device later. I discovered I had done this in the first edition of Thinking in Java:

try{
...
} catch (SomeKindOfException e) {}

And then more or less forgot it until the rewrite. How many people thought this was a good example and followed it? I began seeing the same kind of code, and realized people were stubbing out exceptions and then they were disappearing. The overhead of checked exceptions was having the opposite effect of what was intended, something that can happen when you experiment (and I now believe that checked exception were an experiment based on what someone thought was a good idea, and which I believed was a good idea until recently).

Sunday, April 22, 2007

چطور از نیویورک به لندن برویم؟


این را چند روز پیش در گروه
Math for Fun دیدم، گفتم بنویسم، شاید شما هم خوشتان آمد!

1. go to www.google.com
2. click on "maps"
3. click on "get directions"
4. type "New York" in the first box (the "from" box)
5. type "London" in the second box (the "to" box)
6. click on "get directions"
7. scroll down to step #23

Thursday, April 12, 2007

آقا اجازه! چند مورد بنویسیم؟

یکی از کابوس‌هام تو دوره مدرسه سؤال‌های سه نمره‌ای بود. باید 6 مورد می‌نوشتیم دونه‌ای نیم نمره. من هم حداکثر 3 مورد یادم بود، دو مورد هم تخیلی می‌نوشتم، اما اون یک مورد آخری رو هیچکار نمی‌شد کرد.
البته از لحاظ ریاضی 3 تا یک نمره یا 4 تا هفتاد و پنج صدم هم ممکنه اما نمی‌دونم چرا همیشه شیش‌تایی‌هاش نصیب ما می‌شد.

Friday, April 06, 2007

چهل درصد سخت‌تر


در یک تحقیق که توسط Sukhwinder Shergil و همکارانش درUniversity College لندن بر روی تعدادی داوطلب انجام شد، محققان، داوطلبان را دوبه‌دو به یک وسیله مکانیکی متصل کردند که به هریک از داوطلبان امکان می‌داد تا به انگشت دیگری فشار واردکند.

در ابتدای آزمایش محققین به انگشت یکی از داوطلبان مقدار ثابتی فشار وارد می‌کردند، سپس از این داوطلب خواسته می‌شد که انگشت طرف مقابل را دقیقاً همین مقدار فشار دهد. بعد از نفر مقابل خواسته می‌شد انگشت نفر اول را به همان مقدار[فشاری که احساس کرده]1 تحت فشار دهد، به همین ترتیب هریک از دو طرف به نوبت سعی می‌کرد به میزان مساوی انگشت دیگری را فشار دهد، در همین حال محققان میزان واقعی فشاری که طرفین به هم وارد می‌کردند را اندازه می‌گرفتند.

نتایج آزمایش تکان دهنده بود، علی‌رغم اینکه داوطلبان تلاش می‌کردند به مقدار مساوی به فشار طرف مقابل پاسخ دهند ولی عموماً با شدتی 40 درصد2 بیشتر از آنچه که احساس کرده‌بودند پاسخ می‌دادند. هر بارکه یکی از داوطلبان طرف مقابلش را لمس می‌کرد، طرف مقابل پاسخ قوی‌تری می‌داد که این خود باعث می‌شد نفر اول بازهم‌ محکم‌تر پاسخ دهد. بازی‌ای که با تماس‌های آرام شروع شده‌بود تبدیل به بازی‌ای با ضربات سخت شده بود.

هر داوطلب معتقد بود به اندازه‌ نیرویی که به او وارد شده نیرو وارد کرده‌است و فکر می‌کرد شخص مقابلش بیش‌ از حد نیرو وارد می‌کند. هیچ یک از دو طرف متوجه این نکته نبودند که شدیدتر شدن ضربه‌ها نتیجه طبیعی یک سیستم خاص عصبی است که باعث می‌شود تا دردی که احساس می‌کنیم را شدیدتر از دردی که ایجاد می‌کنیم بدانیم، و معمولا دردی بیش از آنچه دریافت کرده‌ایم ایجادکنیم.

از مقاله "He Who Cast the First Stone Probably Didn’t" نوشته Daniel Gilbert استاد روانشناسی هاروارد.

در نقل قطعه بالا بیشتر به جنبه فردی آن توجه داشتم اما شاید بد نباشد این نکته را هم اضافه کنم که مقاله بالا در زمان جنگ لبنان در نیویورک تایمز چاپ شده بود و نویسنده نوعی تحلیل روانشناسانه از منازعه خاورمیانه ارائه داده بود.

-----------------------------------------------------------------------

1- نوشته درون قلاب برداشت من از مقاله است و عیناً در مقاله نیامده است.

2- 40 درصد به نظر من عدد خیلی بزرگ و در این مورد تکان دهنده‌ای است، این کمی مرا در مورد دقت کار به شک می‌اندازد و اگر درست باشد بسیار هشدار دهنده است، در عین‌حال Daniel Gilbert هم در کارش شخص معتبری است، به هر حال کلیت آزمایش و نتیجه‌اش برایم قابل تصور و قابل باور است. اگر کسی در این مورد اطلاعات بیشتری بدست آورد ممنون می‌شوم اگر به من هم اطلاع بدهد. ضمنا در این مقاله از یک آزمایش جالب دیگر هم صحبت شده، اگر وقت کردید آن را هم بخوانید.


Friday, March 30, 2007

J


دوستی دارم که شبیه C ‌نویس‌های قدیمی کد می‌نویسد و انواع استفاده‌های عجیب را از عملگر‌های C می‌کند، آن قدر که بعضی وقتها به او می‌گویم که کدش بیشتر شبیه خط هیروگلیف است تا زبان C ! حالا به زبانی برخوردم که کدنویسی عادی در آن شبیه هیروگلیف نیست، خود هیروگلیف است! مثلا به کد Quick Sort در این زبان نگاه کنید:

quicksort=: (($:@(<#[) , (=#[) , $:@(>#[)) ({~ ?@#)) ^: (1<#)

اسم این زبان برنامه‌نویسی زبان J است و ظاهراً به درد کارهای ریاضی و آماری می‌خورد.

فکر نمی‌کنم زیاد به دردم بخورد اما دوست دارم اگر وقت کردم J را یاد بگیرم، هرچه باشد قیافه‌اش به این زبان‌های Functional می‌خورد من هم تا حالا با زبان‌های Functional برنامه‌ نویسی نکردم، ضمناً سر درآوردن از این کد عجیب و غریب هم خیلی کنجکاوی برانگیز است!

J در Wikipedia: +

Tuesday, March 20, 2007

سال نو مبارک

تاحدود یک ساعت دیگر زمین این یکی دورش را هم به دور خورشید تمام خواهد کرد، البته اتفاق خیلی جدیدی نیست، حدود چهارونیم میلیارد بار دیگر هم این کار را کرده‌است. برای من این تصور این زمان دراز و این واقعه نجومی با این بزرگی و ابعاد، آرامش بخش است، لااقل یادآوری خوبی است از ابعاد بی‌نهایت کوچک آدم در برابر عظمت کیهان، و همین حس کوچکی و شاید بهتر بگویم نیستی، چند ثانیه‌ای هم که شده، این قصه همیشگی بودن یا نبودن را از یاد آدم می‌برد و چه خوب.

سال نو و لحظه تحویل سال را جشن می‌گیرند و لابد لحظه خوشی است، گرچه من خیلی‌ها را می‌شناسم که لحظه تحویل سال چشم‌هایشان خیس است، به هزار و یک دلیل، تصور این دلیل‌ها چندان سخت نیست و من نمی‌خواهم با یادآوری‌شان این نوشته را سوزناک‌تر کنم غرض این بود که بگویم گرچه کاری از من ساخته نیست اما دوست‌دارم اگر قابل بدانند دستم را در دستشان احساس کنند، که برای احساس تنهایی کردن و تنها ماندن و تنها گذاشتن هیچ نیاز به ابعاد کیهانی نیست.

این دم عیدی صاحبان آن نفس‌های بغض‌دار و دل‌های گرفته را دعوت می‌کنم به تماشای این گوشه از گردش هستی که شاید، شاید، چندلحظه‌ای سبکشان کند.

از خدای مهربان سال خوبی را برای همه خواستارم.

=========================
پاسپارتو امسال نتوانست از رفقا خداحافظی شایسته و بایسته بکند چه برسد به عید مبارکی گفتن، خداکند بی‌ادبیش را به وضع نچندان میزانش ببخشند.

Wednesday, March 07, 2007

پاسخ چرا کجاست؟

شریعتی در یکی از کویریاتش جمله‌ای درباره عشق دارد:

"عشق تنها کار بی چرای عالم است. چراکه، آفرینش بدان پایان میگیرد."


مدتها این جمله را می‌خواندم و معنی‌اش را نمی‌فهمیدم، در حقیقت نمی‌توانستم برایش معنایی تصور کنم. آخر چرا آخرین کار آفرینش باید بی‌چرا باشد؟ قبلش که کلی ماجرا و داستان بوده، هرکدام از آنها ممکن است دلیلش باشند، اتفاقاً اگر چیزی بخواهد بی‌چرا باشد اولین کار آفرینش است که مقدمه‌ای نداشته!

اخیرا برای معنا کردن این جمله فکری به سرم زده، بعضی‌ها چرای کارشان را به جای اینکه در علت و محرک آن بجویند در نتیجه‌اش سراغ می‌گیرند. نتوانستم واضح منظورم را بگویم، مثلا وقتی از آنها می‌پرسی چرا جنس "الف" را خریدی؟، می‌گوید تا بعد بفروشم و جنس "ب" را بخرم. وقتی می‌پرسی که چرا کار "ج" را انجام دادی؟ جواب می‌دهد تا با این کار مقدمه کار "د" ‌را فراهم کنم. اگر با دید این اشخاص به جمله اول متن نگاه کنیم حالا جمله معنی‌دار خواهد بود. آخرین کار آفرینش مقدمه هیچ کار دیگری را فراهم نمی‌آورد، برای هیچ کار دیگری نیست -پس تنها کار بی‌چرای عالم است.

نمی خواهم وارد نتایج منطقی این نوع طرز فکر بشوم یا آن مرحوم را محاکمه کنم یا حتی حکمی بدهم، فعلا برایم جالب است و می‌خواهم از این به بعد وقتی نوشته‌ای از شریعتی به دستم افتاد به دنبال نگاه‌هایی مثل این باشم، ببینم این‌طور فکر می‌کرده یا نه. گمانم کنجکاوی روانشناسی جالبی باشد!