بچه را که دستم گرفتم،
اول مات و مبهوت نگاهش می کردم
بعد از ذهنم گذشت که "حالا اسمش چیه؟"
انگار که از قبل برای خودش اسمی دارد و من حالا باید یک جوری اسمش را پیدا بکنم،
زل زده بودم به صورتش:
"... با این مژههایی که تو داری، باید اسمت باشه سایه،... نه؟!خب یه راهنمایی بکن..."
Sunday, February 04, 2007
نام
Friday, January 26, 2007
صفای مجلس استاد
ارادت خاصی به علامه جعفری دارم، این ارادت از سر پذیرش یا درک تام و تمام فکر و سخن ایشان نیست، بلکه مهمترین علتش حقیقتجویی و اخلاص خاصی است که در کتابها و سخنرانیهای ایشان یافتهام و حال زیبایی است که از بودن در محضر آن اخلاص احساس کردهام.
اینها را گفتم که بگویم در دهه اول محرم، شبکه دو آخر شبها، بعد از گفتگوی ویژه خبری، سخنرانیهای مرحوم علامه جعفری در محرم سال 73 را پخش میکند، و شاید بدنباشد اگر وقت کردید سری هم به مجلس متفاوت استاد بزنید.
خدایش رحمت کناد.
Tuesday, January 16, 2007
Laertes
دیشب هملت را توی کافه دیدم
او را به بقیه معرفی کردم، و دور و برش پر شد از امضا بگیر
کلی دلم خنک شد.
Tuesday, December 26, 2006
یلدا بازی با پنج روز تاخیر
حالا که بالاخره این بازی یلدا از طریق شاهین بین بروبچ ما افتاد و آقا رضا هم لطف کردند و پاسپارتو را دعوت کردند، من هم توی این بازی شرکت میکنم، گرچه دیگر خیلی از یلدا گذشته!:
1-وقتی بیکار میشوم حرفهای ربط یا حروف اضافه را در گوگل جستجو میکنم، مثلا "و"، "به"، "از"، "برای"،.... و اتفاقا چیزهای جالبی پیدا کردهام!
2-از این فیلمهای کاراته کونگفویی که یک نفر با تلاش و علاقه زیاد سعی میکند مهارتش را زیاد کند خیلی خوشم میآید. آخرین فیلم اینجوری که دوست داشتم این بود.
3-داستان "پترس فداکار" را که خواندیم خیلی فکرم را مشغول کرد، می خواستم بدانم واقعا بر سر انگشت پترس بیچاره چه آمد. همینطور باخودم فکر میکردم خوب است هلندیها روی پشتبام خانههایشان یک قایق داشته باشند که اگر سد شکست سریع بروند توی آن قایقها.
4-از جمله "از شما بعیده..." خیلی خیلی بدم میآمد!(حالا عادت کردم!)
5-تاحالا سه بار چانهام شکسته البته همانطور که میبینید هیچ از پرچانگیام کم نشده!
اما کسانی که به بازی دعوت میکنم:
و فرزاد
و از بین کسانی که قبلا دعوت شده اند، خیلی مشتاقم ببینم فرهاد و AFT و علی چه مینویسند.
Monday, December 25, 2006
کانگوروهای سال نو
1-
اين چند روزه هروقت میخواستم خستگی در کنم و روحیه بگیرم، نگاه میکردم ببینم داستان کانگوروهای سالنوی گوگل به کجا رسیده. داستان خیلی سادهای دارد، یک بچه کانگورو پدرش یک هدیه برای مادر خانواده آماده میکنند؛ اما توی همین داستان ساده و این نقاشیها آنقدرآرامش و مهربانی بود که حالم را سرجا میآورد.
برایم جالب بود که کانگورو کوچولو و پدرش "بافتنی" میکنند، از این ایده خیلی خوشم آمد و به نظرم ابتکار قشنگی بود، اما شک کردم که نکند آن کانگوروی بزرگتر پدر نباشد و مثلا مادربزرگ باشد، ولی هیچ کدامشان کیسه نداشتند! خوشبختانه گوگلیها کارهای ناامید کننده نمیکنند!
بعضی از این لوگوهای گوگل واقعاً به بهداشتروانی در وب کمک میکنند!
2-
اما حالا شاید موقعیت خوبی باشد تا ببینیم چه کسی (بله، و نه کسانی!) پشت Holliday Logo های گوگل هست.
طول و تفصیلش نمیدهم، این شما و این Dennis Hwang :
این لینک آخری (Google Blog) را توصیه میکنم حتماً بخوانید.
(البته حتما دیگران هم به او ایده میدهند، اما ظاهرا آدم اصلی اوست)
Wednesday, December 20, 2006
بدون شرح
اثر داریوش رمضانی
منبع: سایت ایسنا
---------------------------------
داریوش رمضانی هفته گذشته برنده جایزه Euro Humor شد.
(مطمئن نیستم کاریکاتور بالا کاریکاتور برنده هست یا نه (احتمالا نیست) اما به هرحال به نظرم جالب آمد)
Wednesday, December 06, 2006
کلمه بودار را مشخص کنید
1-
courage the sweet hereafter
اگر عبارت بالا را در Google جستجو کنید query شما (لااقل توسط دو ISP) فبلتر خواهد شد، حذف کدام کلمه این عبارت از فیلترشدگی جلوگیری میکند؟(نه، جان من بگو به کجاش گیرداده؟)
2-
این خبر هم خواندنی است، لینکهای پایینش را هم از دست ندهید.
Friday, November 17, 2006
Tuesday, November 07, 2006
فال حافظ
فال حافظ گرفتن هيچ خوبی و حسنی كه نداشته باشد، باعث میشود برای پيدا كردن جوابمان هم كه شده، غزل را با دقت بخوانيم و روی تك تك بيتها فكر كنيم.
Monday, October 23, 2006
آرشیو شرق را حفظ كنیم
خلاصه: در پاراگراف سوم پیشنهادی برای نگهداری آرشیو شرق داده شده است.
هنگامی كه محمد قوچانی در آستانه سومین سال انتشار و در سالگرد دو سالگی شرق نوشت "ما را به سختجانیمان این گمان نبود" بسیاری از ما بر این گمان بودیم كه شرق دیگر چنان سختجان شده كه بماند، آنچه خیال ِ راستی این تصور را تقویت میكرد جایگاه ویژهای بود كه شرق به سبب عملكرد حرفهای خود بهدست آوردهبود و به نظر میرسید تقریباً تمام كسانی كه دستی به قلم دارند دوستدارند مقالهای در شرق داشته باشند، و به این ترتیب روزنامه شرق میزبان مقالاتی از طیفهای فكری و سیاسی گوناگون و حتی متضاد شدهبود، از عباس سلیمی نمین و علی مطهری و اكبر ولایتی گرفته تا احمد زیدآبادی و عمادالدین باقی و ابراهیم یزدی.
اما شرق چنان سختجان نبود، شرق "توقیف موقت" شده است و بهنظر میرسد اندك امیدهای رفع توقیف هم پس ازآنچه بر سر "روزگار" آمد از دست رفته باشد. دراین میان آنچه من را به عنوان یك خواننده ساده شرق به افسوس و حسرتوامیدارد تنها از دست دادن روزنامه و صدها مقاله خواندنی كه ممكن بود در آن چاپ شوند نیست، بلكه نگرانی ِ از دست دادن آرشیو شرق هم هست، زیرا كاملاً محتمل است كه با طولانی شدن دوره توقیف، سایت روزنامه هم از دست برود و خوانندگان از هزاران مقاله مفید آن نیز محروم گردند.
به همین دلیل پیشنهاد می كنم دوستانی كه به اینترنت دسترسی نامحدود و با كیفیت دارند، سایت شرق را كاملا Download كنند. این كار به وسیله نرم افزار WebZip كاملا ممكن است.احتمالا چند روز طول خواهد كشید و حجم محتوای دریافت شده باید حدود چند گیگابایت بشود. بعدا می توانیم این آرشیو را خودمان روی وب بگذاریم یا روی CD به هم قرض بدهیم و كپی بگیریم. چندگیگ هارد میخواهد و یك خط اینترنت درست و حسابی اما فكر كنم ارزشش را دارد.
پینوشت:
1- گمان كنم نسخه Crack شده WebZip را از بخش Download سایت تبیان بشود پیدا كرد.
2- سایت روزنامه اقبال با گذشت یك سال از توقیف روزنامه هنوز قابل استفاده است. اما برای دانستن آخر و عاقبت باقی سایتهای توقیف شده نگاه كنید به:بهار،یاس نو ،نشاط ،وقایع اتفاقیه و....
3-آيا اینكار حقوق مالكیت معنوی را نقض میكند؟
یكی از دوستان كامنت مفیدی دادهاند:
" از نظر قوانین حق تکثیر، این که شد نقض اندر نقض! از نقض حق تکثیر شرق تا نقض حق تکثیر برنامه یاد شده... البته این کار (با نرمافزار قانونی) به قصد بایگانی شخصی موردی ندارد"
اگر نمی خواهید از نسخه Crack شده WebZip استفاده كنید، نسخه trial را ازسایت نرم افزار دریافت كنید.
Monday, October 16, 2006
iran win via atoms
چندوقت پیش وسط offline هایم به این برخوردم:
به نظر شركت مایكروسافت قصد دارد با علاقهمندان به حقوق هستهای ایران شوخی بكند. برای اینكه قضیه برایتان روشن بشود Notepad را باز كنید و عبارت iran win via atoms را تایپ كنید پس از آن فایل را save كنید و از Notepad خارج شوید، و حالا فایل را دوباره باز كنید و نتیجه را ببینید.
من هم آن كارها را انجام دادم و نتیجه این بود:
كاملا مشخص بود قضیه یك شوخی است، ضمناً مایكروسافت اگر هم بخواهد سربهسر علاقهمندان حقوق هستهای ایران بگذارد لزومی ندارد این كار را با جملهای كه غلط گرامری واضحی دارد انجام بدهد! اما برایم جالب بود ببینم كلك كار كجاست، با كمی جستجو در اینترنت علت این اتفاق پیدا شد.
ماجرا این است كه Notepad برای تشخیص فایلهای Unicode از یك تابع API ویندوز به نام IsTextUnicode استفاده میكند. این تابع هم برای اینكار الگوی تعدادی از بایتهای اول فایل را بررسی میكند، اما همیشه نوع فایل را درست تشخیص نمیدهد و در بعضی موارد فایلهای غیريونیكد را یونیكد تشخیص میدهد. یكی از این موارد وقتی است كه محتوای فایل به صورت زیر باشد:
***** *** *** ****
كه هركدام از ستارهها یك حرف كوچك(Lower Case) از زبان انگلیسی هستند.برای مثال جملههای زیر هم نتیجه مشابهی تولید میكند:
bill has two goats
this api can break
bush hid the facts
(انگار مایكروسافتیها با مخالفان بوش هم شوخی میكنند!)
--------------------
1- اگر خواستید امتحان كنید جملات مثال را خودتان تایپ كنید، Copy-Pasteنكنید. حدس بزنید چرا؟
2-توضیحاتی كه خواندید كلی و غیر دقیق بود، در حقیقت تعدادی رشته وجود دارند كه در الگوی بالا صدق میكنند اما درست تشخیص داده میشوند. برای اطلاعات بیشتر در مورد جنبه فنی قضیه: + و + و +.
Friday, October 13, 2006
Ali à Paris
بالاخره ویزای علی در آخرین لحظات رسید تا علی یكبار دیگه ثابت كنه فوتبال نود دقیقه است! خدا رو شكر كه كارای علی بعد از تمام بالا پایینهاش درست شد.
حالا علی در سرزمین لاپلاسها، لاگرانژها، دالامبرها، و به خصوص فوريهها!!! داره قدم میزنه و احتمالا میتونه با حضور بر مزار اين عزيزان احساسات قشنگی كه بچههای (نرم افزاری) رشته كامپیوتر نسبت به اونها دارند رو به اطلاعشون برسونه!
از این شوخیها گذشته، باید بگم كه علی از نابترین بچههای ورودی ما و از بهترین دوستان ِ دوستانش بود. یك دوست خوب، به معنای واقعی كلمه.
امیدوارم همیشه موفق باشه، و بهترین آرزوها رو براش دارم.
Wednesday, October 04, 2006
جزوه ممنوع
"وی (مدیر آموزشی دانشگاه تهران) یكی از مهمترین فعالیتها در سال تحصیلی جدید را حذف جزوات درسی بیان كرد و گفت: جزوه عامل ركود علمی و محدود كردن استاد و دانشجو میشود، به همین دلیل از سال تحصیلی جدید استفاده از جزوه در تمام كلاسهای درسی ممنوع است و اساتید باید جزوه را به صورت كتاب و یا مقاله تحقیقی به دانشجو ارائه دهند. وی در خصوص اساتیدی كه بعد از این نیز از سیستم جزوه استفاده كنند، گفت: اگر استادی به مدت سه سال از سیستم جزوه در سر كلاسهای درس پیروی كند، مصداق ركود علمی بوده ومطابق مقررات هیات ممیزه با او رفتار می شود." منبع:+
درباره این گفتهها چند نكته به ذهنم رسید كه گفتم خدمتتان عرض كنم:
- به نظر میرسد كارشناسان آموزشی دانشگاه تهران جزوه و نه محتویات جزوه را عامل ركود علمی یافتهاند. به عبارت دیگر چندان مهم نیست آنچه در جزوه است از كجا می آید، و چه می شود كه مثلا جزوه ها و LectureNoteهای فلان دانشگاه معتبرخارجی باعث ركود علمی نمیشوند اما جزوات ما ركودافزایند!
- این مدیر محترم كتاب و مقالات علمی را به عنوان جایگزین جزوه معرفی كردهاند. گویی تابحال اساتید آن هم در قدیمیترین دانشگاه ایران برای درسها كتاب معرفی نمیكردهاند! همچنین به نظر میرسد ایشان از میزان قابل استفاده بودن مقالات علمی در كلاس بیخبرند، بهخصوص در دوره كارشناسی. كاش طراحان این تصمیم قبل از اقدام به حذف جزوه پی یافتن علت دور بودن بسیاری از جزوات درسی از روح كتابهای مرجع معتبر نیز میبودند.
- برفرض اجرای این طرح، اساتید همچنان از روی همان جزوه سؤال طرح خواهند كرد و دانشجویان از روی كتاب خواهند خواند و البته بر دانشجویان محترم واضح و مبرهن است كه نتیجه امتحان آخرترم چه خواهد بود!(با این اوصاف این طرح عملاً اجرا خواهد شد؟!)
- بیشتر جزوهها نوشتههای دانشجویان از صحبتهای استاد است، استاد كه ناچار از صحبت كردن است و قلم را هم كه نمیتوان از دست دانشجویان گرفت! این دسته از جزوهها كماكان باقی خواهند ماند، آن دسته از جزوهها هم كه به صورت چاپی در اختیار دانشجویان قرار میگرفت از این به بعد به فرم دستنویس در خواهند آمد.
- گمان نكنم این طرح اصلاً عملی شود اما جای این پرسش باقی است، كه تاكی میخواهیم از طرحهای ضربتی و ظاهری انتظار حل مشكلات عمیق و پیچیده را داشته باشیم؟
Wednesday, September 27, 2006
Tuesday, September 19, 2006
با سیلی صورت را سرخ نگاهداشتن
رادیو داشت یكی دیگر از آن برنامههایی كه حدود ده-ده و نیم صبح پخش میشوند را پخش میكرد، موضوع برنامه در مورد "با سیلی صورت خود را سرخ نگاهداشتن" بود. گزارشگر برنامه هم طبق معمول به "سطح شهر" رفته بود تا نظر شهروندان عزیز را در مورد موضوع برنامه بپرسد، سؤال گزارشگر این بود "معنی اصطلاح صورت خود را با سیلی سرخ نگهداشتن چیه؟"
اولین مصاحبه شونده، كه به نظر میآمد آقای میانسالی باشد، به سؤال گزارشگر اینطور پاسخ داد:"یعنی آبروداری، یعنی جلوی مردم دست دراز نكردن، یعنی از مردم چیزی نخواستن، یعنی رو ننداختن، حالا هرچقدر هم آدم محتاج باشه نباید پیش كسی رو بندازه. آدم باید شأن خودش رو حفظ كنه."
اما نفر بعدی خانمی بود كه در ابتدای مصاحبه كمی هیجانزده به نظر میرسید ولی در حین سلام و احوالپرسی با گزارشگر نسبت به اوضاع مسلط تر شد، جواب آن خانم به سؤال برنامه این بود:"خب با سیلی صورت رو سرخ نگهداشتن یعنی آدم در وسط سختیها و مشكلات بازهم خودش رو شاداب نشون بده و اینكه آدم تا میتونه خودش مشكلش رو حل كنه، یعنی به هر حال مردم خوشون كلی مشكل و گرفتاری دارند این وسط آدم نباید مشكلش رو به مردم انتقال بده."
گزارشگر برنامه را به همكارانش در استودیو سپرد تا به نقطه دیگری از سطح شهر برود، و رادیو هم شروع به پخش موسیقی كرد. در آن فاصله با خودم درباره تفاوت جواب آن خانم و آقا فكر میكردم، فارغ از اينكه كه چقدر درست آن اصطلاح را معنیكردند، راستش را بخواهید به این فكر میكردم كه طرز فكر آن خانم مهربانانهتر، و بلندنظرانهتر بود.
Sunday, September 17, 2006
Saturday, September 09, 2006
یاد مسعود
با دكتر مخدوم رهین وزیر فرهنگ دولت انتقالی افغانستان صحبت میكردم.
گفت: "حكمتیار كابل را با موشك میزد، بخش عمده ویرانیهای كابل دستاورد حكمتیار است. سپیدهدم بود میخواستیم صبحانه صرف كنیم، صدای موشكها فضا را ناامن و متشنج كرده بود، در و دیوار میلرزید. احمدشاه مسعود آرام از پنجره به بیرون نگاه میكرد، ناگاه رویش را به طرف جمع سه چهار نفره ما كه همگی پریشان بودیم كرد و گفت "بیایید درباره مولوی صحبت كنیم." و صحبتها درباره مولوی آغاز شد، در لابلای صدای موشكها و انفجار تركشها، بیتهای مثنوی و دیوان شمس بود كه خوانده میشد..."
حكایت همچنان باقی است، عطاءالله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات، 1383، صفحه 367
***
احمدشاه مسعود در 9 سپتامبر 2001 در یك عملیات انتحاری كشته شد، میخواستم برای پنجمین سالگرد شهادت این مجاهد بزرگ افغان چیزی آماده كنم، متاسفانه نشد، با این حال نتوانستم چیزی هم ننویسم.
اگر جویای حال و روز امروز افغانستان باشید این چند نوشته عمار هزاره را از دست ندهید(+ + +)، این خبر همان طوفانی است كه عمار میگوید.
Sunday, September 03, 2006
حرفهایهای غیرحرفهای
اظهار نظر افراد غیرمتخصص و آماتورها در زمینههای مختلف میتواند مفید باشد، بسیار میشود كه در میان چنین اظهار نظرهایی پرسشهایی جدی و ایدههایی تازه و بكر دیدهشوند، با این حال كسی هم این نكته را از یاد نمیبرد كه نظرات افراد غیر متخصص هرقدر بدیع و جالب باشند، باید به دقت توسط متخصصین بررسی و نقد شوند و در عمل معمولا باید به نظر حرفهایها بیشتر از نظر آماتورها بها داد، چون نظرات حرفهایها غالباً حسابشدهتر، پختهتر، و آزمودهتر است و جنبههای نسنجیده نظرات غیر حرفهایها ممكن است در عمل مشكلات زیادی را ایجاد بكنند.
با این حال آماتورهایی هم وجود دارند كه خیلی وقتها فراموش میشود آماتور هستند، مثلا حرفهایهایی كه خارج از حوزه تخصصشان اظهار نظر میكنند، مانند وقتی كه یك فیلسوف درباره گرم شدن زمین صحبت میكند، یا زمانی كه یك ریاضیدان برجسته درمورد جامعه شناسی حرف میزند.
نظرهای این اشخاص در زمینهای كه در آن مطالعه و تأمل جدی نداشتهاند اگر از نظرات سایر غیر حرفهایها بهتر باشد، باز هم از اندیشههای متخصصین آن زمینه پختگی كمتری دارد. متاسفانه نظرات نادرست این دسته از غیر حرفهایها میتواند نتایج بدتری از نظرات نابجای غیرحرفهایهای معمولی داشته باشد، چون هم بسیارجدیتر گرفته میشوند و هم عده بسیار بیشتری ممكن است به آنها عمل كنند.
البته اینها نظرات شخصی یك آماتور است!
------------------------------------
"آماتور" را به معنای "غیر متخصص" یا "دارای تخصص پایین" بكار بردهام، كه با ترجمه لغتنامهای كه در اختیار دارم میخواند، با این حال مطمئن نیستم این كلمه را بجا استفاده كردهام یا نه، این كلمه را به این خاطر انتخاب كردم كه از "غیر متخصص" راحتتر تلفظ میشد، اگر انتخاب خوبی نیست ببخشید.
Monday, August 21, 2006
چراغ خطر ذهن
بعضی وقتها میخواهیم کاری بکنیم ولی چیزی ناراحتمان میکند، چیزی مثل بخش هشداردهنده وجودمان به ما اجازه نمیدهد و انگار دائم توی گوشمان میگوید:"این کار را نکن!". ولی با خواستهمان چه کنیم؟ خواستهمان هم ما را رها نمیکند، این میشود که بین این دو گیر میافتیم.
در این موارد، گاهی به خودمان کلکی میزنیم:
میرویم پیش عقل و میگوییم: " عقل عزیز، لطفا! خوبیهای این کار را به ما بگو." عقل هم میرود، بین خاطرات و آموختهها وتجربیات میگردد، فکر میکند، و آخر سر یک لیست از خوبیهای کار مورد مورد نظر را، آنهم با دلیل و برهان، تحویل ما میدهد.
بعد ما، این لیست را میگذاریم جلوی آن بخش هشداردهنده و میگوییم:"عقل این همه خوبی درباره این کار درآورده، که تازه دلیل هم دارد، آن وقت تو میگویی این کار را نکن؟!" بخش هشدار دهنده هم که عقل را خیرخواه و مورد اعتماد میداند ساکت میشود، گرچه چندان راضی نیست.
حالا کجا به خودمان کلک زدیم؟ معمولا هر کاری و هرچیزی خوبیهایی دارد، به گمانم تقریباً چیزی نباشد که هیچ خوبی و حسنی نداشته باشد. اما این فقط یک روی ماجراست، و هرچیز و هرکار همانطور که خوبیهایی دارد بدیها و یا لااقل هزینههایی هم دارد. در هر انتخاب، ما از خوبیهای انتخابمان بهرهمند میشویم و از بدیهایش متضرر. کلکی که زدیم این بود که فقط خوبیهای کار را از عقل پرسیدیم، درصورتی که میبایست بدیهایش را هم بپرسیم، بعد این خوبیها و بدیها را مقابل هم بگذاریم و ببینیم آیا اینکار اصلاً ارزشش را دارد؟اگر سؤال درست را از عقل بپرسیم و عقلمان هم درست کار کند(!) تقریباً همیشه بخش هشداردهنده راضی و ساکت میشود، البته اگر کار درست را انتخاب کنیم!
------------------------------------
1- بسیار پیش میآید که این روند کلک زدن را ناخودآگاه انجام میدهیم.
2- گاهی بخش هشدار دهنده وسواسی میشود، باید به بیماریهای بخش هشدار دهنده هم توجه داشت.
3- میدانم، همیشه قضیه به این سادگیها نیست، اما گمان کنم همیشه هم خیلی پیچیده نباشد.
Tuesday, August 15, 2006
ما انسانهای عزیز
تقریبا تمام انسانها در یک خصلت مشترکند،
توقع دارند قوانین طبیعت با ارفاق در موردشان اعمال شود.
Saturday, August 12, 2006
چشم بندی
از آن سفسطههای ریاضی که با تقسیم بر صفر ثابت می کنند 2=1 خسته شدهاید؟ پس این یکی را ببینید.اين را تازه ديدهام، در كتاب "رياضيات و سرگرمیها"، نوشته مارتين گاردنر و ترجمه هرمز شهرياری.
ارزشش را دارد كمی برايش وقت بگذاريد، بعد اگر خواستيد، اينجا را ببينيد، گرچه به نظر من ويكيپديا روشنكنندهتر و عمیقتر است.
ضمنا همانجا توضیح داده چه شد که به جای رادیکال منهای یک نماد i را انتخاب کردند.
Sunday, August 06, 2006
دخوی غمگین
ماجرایی هم که در مجلس پیش آمد، تصمیمش را بر ترک سیاست جدی کرد.
يك بار در يكی از مجادلات درون مجلس، يكي از مخالفان دهخدا به طعنه گفت:
"آن كه رفقايش را به دم تيغ فرستاد و خود به اروپا رفت و با پری رويان سوئيسی سر كرد تا آبها از آسياب بيفتد، چه میگويد؟"
دهخدا از شنيدن اين حرف تب كرد و در خانه افتاد.
-----------------------
Saturday, August 05, 2006
تشبیه
یک روز از دوستانم پرسیدم که شبیه چه حیوانی هستم،
وقتی نظراتشان را گفتند من همهشان را به خوک تشبیه کردم.
Saturday, July 29, 2006
راستش را بگو
از وقتی اجازه دادی بغلت کنم،
دستهایم صدها کیلومتر به سوی تو درازشدند،
اما حتی تو را لمس هم نکردند،
باز چه کلکی سوارکردهای؟
Monday, July 24, 2006
درباره پدرخواندهها
اينروزها چند نوشته جالب درباره پدرخواندهها خواندم. بعد از خواندن اين نوشتهها چند نكته به ذهنم رسيد كه گفتم خدمت دوستان عرض كنم:
1- پدرخواندهها1 زحمت كشيدهاند، برای رسيدن به این جايگاه سختی كشيدهاند، آنها يا از شروع كنندگان كاری بودهاند، يا دركاری تحول ايجاد كردهاند، و يا از پس كاری بسيار بهتر از ديگران برآمدهاند. و مهمتر از همه پدرخواندهها نيازی را پاسخ گفتهاند.
2- در كنار ميل به در قدرت ماندن، پدر خواندههای ناكارآمد شده از همين زحمت كشيدن نوعی استدلال اخلاقی برای ماندن مطرح میكنند.در استدلالهای آنها معمولا جملههايی از این دست ديده میشود:
- من بودم كه اين كار را به اينجا رساندم.
- من به مخاطبانم، خدمت كردم.
- منتقدين من فقط حرف میزنند.
- آيا منتقدين من میتوانند كار را بهتر انجام دهند؟، آنها دو روزه همهچيز را خراب میكنند.
دلايل فوق اگرچه چسبيدن به قدرت در وضعيت ناكارآمدی را توجيه نمیكند اما حاوی نكته قابل تأملی است، آيا منتقدين پدر خوانده قادرند نيازهای مخاطبان او را بهتر از پدر خوانده پاسخ گويند؟
3- پدر خواندهها با منتقدينشان به بدترين نحو برخورد میكنند و انواع تنبيهات را در حق زباندرازان روا میدارند، اما اين رفتارها به تنهايی ضامن اقتدار پدرخواندهها نيستند، اقتدار پدرخواندهها در جای ديگری هم ريشه دارد: پدر خواندهها "راه حل ارائه" میدهند، يا لااقل توان ارائه راه حل را دارند، برای در بستهای كليدی فراهم میآورند، و به "نيازی پاسخ میدهند". پدر خواندهها در بازار برآوردن نياز نهتنها از فروشندگانند، بلكه معمولا تنها فروشندهاند، اين انحصار فقط به خاطر حذف رقيبان بوجود نيامده، بلكه در بسياری موارد اساساً رقيبی وجود ندارد. حقيقت تلخ اين است كه پدرخواندهها از بسياری از منتقدانشان بيشتر كاركرده و میكنند و شايد به همين دليل است كه بعد از رفتن پدر خواندهها معمولا دچار نوعی "قحط الرجالی" میشويم.
4- از اجزاء مهم راه حل رها شدن از پدرخواندههای ناکارآمد سمج، بوجود آوردن بديلهايی برای آنهاست، اين بديلها خود نبايد پدرخواندههای جديدی باشند، بلكه بايد قادر باشند نيازهايی كه پدرخوانده برآورده میسازد را به نحو مؤثرتری برآورده كنند. به جای تمام اينكه تلاشها بر مبارزه با پدر خواندهها متمركز گردد خوب است برای بديل سازی برای آنها نيز تلاش شود، نا كامی منتقدان در پاسخ به نيازهای مخاطبان و رویآوردن مجدد به پدر خوانده بیشك بزرگترين كمك به پدرخوانده وسختترين ضربه برای مخالفان است. شايد مسئله انتخاب نوع برخورد با پدر خواندهها صورت ديگری از مسئله "آزادی از" در برابر" آزادی برای" باشد.
------------------
1- در اين نوشته منظور از پدر خوانده اكثر پدرخواندههايی است كه من میشناسم.
2- اصطلاح پدر بازنشسته برای پدر خواندههای ناکارآمد اصلا مناسب نیست.
Sunday, July 23, 2006
ناسا و مشكل خودكار
1- نوشته زير را بخوانيد:
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهای موجود، در فضای بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روی سطح كاغذ نمیريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاری طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مینوشت، زير آب كارمیكرد، روی هر سطحی حتی كريستال مینوشت و در دامنه دمايی گستردهای كار میكرد.
اما روسها راه حل سادهتری داشتند:
قبل از اينكه ادامه متن را بخوانيد بدنيست چند دقيقه سعی كنيد تا راه حل روسها را حدس بزنيد.
آنها از مداد استفاده كردند!
2- امثال اين نوشتهها كم نيستند و در محيطهای دانشگاهی هم مانند اينها را بسيار میشنويم و شايد خودمان هم برای ديگران تعريف كنيم، اما متاسفانه كمتر بدنبال كسب اطلاع از صحت اين حكايتها هستيم. اين درست است كه گاهی مجموعههای تحقيقاتی و فنی معتبراشتباهات وبیدقتیهای سادهای میكنند، اما جا دارد كه توجه كنيم كه اين اشتباهات هرچند وقت و با چه احتمالی روی میدهند،
اگر به اين احتمال توجه كنيم در نقل اين چنين حكايتهایی با دقت بيشتری عمل میكنيم.
در مورد اين حكايت، كافی است در Google عبارت "NASA and pen problem" را جستجو كنيد تا به سادگی به نادرستی داستان پیببريد. (اينجا و اينجا را ببينيد)
3- با اين حال بايد به خلاقيت و توانايی حل مسئله كسانی كه توانستند در بند اول راه حل روسها را حدس بزنند تبريك گفت، اين حكايت به هيچ دردی نخورد تمرين خوبی است، هم برای تفكر خلاق، هم تفكر انتقادی!
------------------------
اصل حكايت از اينجاست، هدفشان هم بيشتر يك تمرين بوده، اما چيزی كه باعث شد اين مطلب را بنويسم اين بود كه احساس میكنم نقل چنين حكايتهايی بدون دقت در صحتشان بعضی وقتها ذهنيتهای نادرستی را بوجود میآورد.
Saturday, July 22, 2006
Thursday, July 20, 2006
آقای گيتس خوش قلب
1- در اوج احساسات ضد مايكروسافتیام در بحثها، هميشه چيزی بود كه در خفا نظرم را نسبت به گيتس تعديل میكرد: او در كتاب "راه آينده" چندين نقل قول از"شازده كوچولو" آورده بود. اين روزها كه خبر(+و+و+) تصميم گيتس برای ترك تدريجی فعاليت های مديريتيش در مايكروسافت برای فعاليت بيشتر در "بنياد خيريه بيل ومليندا گيتس" را میشنوم دو باره ياد آن نقل قولها میافتم.
2- با اين حال كمال سادهدلی است اگر در صحبت از تصميمهای مرد اول نرمافزار جهان، به چنين تحليلهای رمانتيكی بسنده كنيم، آن هم در دنيايی كه ثروت و قدرت در هم تنيدهاند، و احتمالا به همين دليل است كه گزارشگر نيوزويك از او میپرسد:"آيا زمان بيشتری برای توجه به فعاليتها و امور سياسی در اختيار خواهيد داشت؟". پاسخ گيتس را همه میتوانند حدس بزنند، اما براستی آيا فعاليتهای خيريه برای كسی كه به گرفتن تصميمات بزرگ عادت كرده به اندازه كافی بزرگ هست؟ از اين جنبه میتوان به كسانی كه اين اقدام را حركت اول او در يك بازی بزرگتر میبينند هم حق داد، اما نتيجه نهايي را تنها گذشت زمان مشخص خواهد كرد.
اميدوارم گيتس برای كارهای خيريه به اندازه كافی بزرگ باشد.
اين را كاملا صميمانه میگويم.
--------------------
ترجمه مصاحبه نيوزويك را ميتوانيد در "همشهری ماه" تير 85 پيدا كنيد.
"Baby Bills" هم خواندنی است.
Sunday, July 16, 2006
افكار عمومی
سايت CNN در كنار اخبار مربوط به لبنان (مثلا این) يك نظر سنجی گذاشته است با اين سؤال:
?Do you think the Israeli military response inside Lebanon is justified
جوابش هم طبعا آری/نه است. اين نظرسنجی را اولين بار، ديروز حدود ساعت 6 بعد از ظهر ديدم، 60 درصد گفته بودند آری، 40 درصد هم جواب مخالف داده بودند. حدود ساعت 9 شب شد 61 درصد آری، 39 درصد نه!9 صبح امروز هم اوضاع به همين منوال بود. الان كه اين را مینويسم حدود يك و نيم بعد از ظهر است، هنوز هم همان نسبت 39 به 61 برقرار است، در واقع 38.6 است كه به بالا گرد شده، در چهار ساعت گذشته از حدود 15000 رای اضافه شده تنها 31درصد نوع برخورد اسرائیل را درست نمیدانستهاند.
چيزی كه قضيه را برايم جالب میكند اين است كه از ديروز تيترهای صريح در مورد كشته شدن مردم بیگناه ديده میشود(مثلا اين در BBC) و حتی فكر كنم جايی خواندم رايس هم (ضمن حمايت از اصل حركت) به اسرائيل گفته تندروی نكند و اوضاع چنين است! اسرائيلیها جنبش اينترنتی راه انداختهاند يا خوانندگان CNN واقعا اينطور فكر میكنند؟
راستی اين صفحه را در Wikipedia ببينيد. مرتب بهروز میشود.
پینوشت:الان شد 62به 38!
پینوشت: دوباره سربزنيد اوضاع دارد عوض میشود! (July 17)
Saturday, July 08, 2006
سفينههای نستالژيك
داشتم بين كانال هاي مختلف تلويزيون چرخ میزدم كه اين جمله به گوشم خورد :"فضاپيمای ديسكاوری با موفقيت پرتاب شد". همين يك جمله مرا برد به سالهايی كه نمیدانم چرا اينقدر دور به نظر میرسيدند، كودكی و نوجوانی من، مثل خيلیهای ديگر، با هواپيما و موشك و سفرهای فضايی گذشت...
من چلنجر را به ياد دارم و همچنين ويجر و پايونير را، پرتاب كاسينی و جنجال طرفداران محيط زيست به خاطر مواد راديواكتيو به كار رفته در آن، اسم فضاپيمای گاليله به نظرم چقدر بجا میآمد و در مدار قرار گرفتن "هابل" چقدر برايم مهم بود! به عشق شنيدن خبری از اينها بود كه هر روز پای "اخبار علمی، فرهنگی، هنری" مینشستم.
فكر میكنم ويجر و پايونير از منظومه شمسی خارج شدهاند، كاسينی چند ماه پيش به زحل رسيد، گاليله قبل از او به مشتری رسيده بود و هابل هنوز در مدار است، از ماموريتهای جديد مدتهاست خبر ندارم. از كی يادم رفت پیگيرشان باشم؟
اخبار تمام شد،
پيامهای بازرگانی شروع شد.
برگشتم سر كارم.
Thursday, July 06, 2006
برای دوستم
غزلی برای دوست عزيزم علی، تا شايد بخندد، يا لااقل كَلكلی باشد كه سر ذوقش بياورد.
مسگرخراسانی
دلم جز مهر مه رويش طريقی بر نمیگيرد
ز هر در می دهم پندش، وليكن در نمیگيرد
شده دل در غمش ويران، به فريادم از اين هجران
ز طولش گشتهام حيران، چرا آخِر نمیگيرد؟
مرا عزم سفرها بود با محبوب چون جانم
هزاران جَهد میدارم وليكن سر نمیگيرد
ز احوالش پريشانم،كه ميزان است اوضاعش؟
شمارهاش1 بسی گيرم، ولی دلبر نمیگيرد
مرا بیمعرفت خوانده، كرم كردست و خوش خوانده
كه كس بیمعرفتها را به اين هم بر نمیگيرد
خدا را شكر میگويم كه بعد از اين همه دوری
اميد وصل ملا را از اين مسگر نمیگيرد
------------
1: نوعی رمل و اسطرلاب است
Monday, July 03, 2006
ملاكهای درونی، ملاكهای بيرونی
هر كسی برای خودش يك سری ملاكها و معيارهايی دارد كه وقتی برآورده شوند، احساس موفقيت میكند.(به بيان بهتر هرچه بيشتر برآورده شوند احساس موفقيت بيشتری میكند.)
يك سری از اين معيارها توسط خود شخص انتخاب ميشود. يعني شخص با علاقه خودش آنها را ترجيح ميدهد؛ خودش به انتخاب آنها میرسد؛ لزوم برآوردهشدنشان را حس كردهاست، در هر محيطی هم باشد جزء ملاكهای اوست؛ در يك كلام همانطور كه گفته شد در مجموعه علائق اوست.
يك سری ديگر از ملاكها هم هست كه توسط محيط يا اجتماع و كلاً بيرون فرد، به فرد معرفی ميشود. شخص اينها را در مجموعه ملاكهايش قرار ميدهد، اما آنها را درونی نميكند، يعني علاقه عميق و جدی به آن پيدا نميكند، بيش از آنكه به محتوا و معناي ملاك علاقهمند باشد، به موفقيت حاصل از برآورده شدن آن ملاك علاقهمند است. اگر رفتار محيط هم نسبت آن ملاك عوض شود و ديگر به آن پاداش ندهد ، اين ملاك هم از مجموعه ملاكهای شخص خارج ميشود.
از نظر من، هم ملاكهای درونی لازمند و مفيد، هم ملاكهای بيرونی، و چه بسا در طول زندگی جای اين ملاكها با هم عوض شوند، اما آنچه مهم است، توازن بين آنهاست.
تجربه من اين است كه ملاكهای ما زيادی بيرونیاند، يعني وزن و اهميت ملاكهای بيرونی خيلی بيشتر از ملاكهای درونی است و در تعيين مسير و تصميم گيری افراد نقش بسيار مهمتری دارند. افزايش بيشازاندازه نقش معيارهای بيرونی نسبت به معيارهای درونی به معنای كاهش نقش علاقه و انتخاب است. وقتی كه علاقهای دركار نباشد كارها متوسط انجام میشوند، چون علاقه است كه خلاقيت و پشتكار لازم برای يك كار زيبا و شايسته را پديد ميآورد، و وقتی انتخابی در كار نباشد، اصالت و استقلالی هم ديده نمیشود.
بود و نبود و ميزان حضور علاقه، اصالت و خلاقيت، از چيزهايی هستند كه موفقيتها را پررنگتر و كمرنگتر ميكند، يكی را واقعی ترمیبينی، يكی را كمتر.
پينوشت:
نكتهای هست كه مايلم تاكيد كنم، اصلا نميخواهم معيارهای بيروني و توجه به آنها را بياهميت جلوهبدهم، آنها اهميت خودشان را دارند، و بسيار هم ميتوانند هدايتكننده و تعديلكننده باشند.
Thursday, June 29, 2006
ملانقطی بازی باكلاس
این عكس آقايWillard Van Orman Quine است. Quine از فیلسوفان، منطقدانان، و رياضیدانان تاثیرگذار قرن بیستم بود، ولي این نوشته درباره كارهای علمی یا زندگي او نیست، درباره اسم اوست!
در ایران اسم Quine در دو حوزه مختلف دو جور خوانده ميشود، خيلی از برقیها و كامپیوتریها به او ميگویند كويين، و اهل منطق و فلسفه به او ميگويند كواين.
اسم Quine چطور در زبان كامپيوتریها و برقیها افتاد؟ Quine در سال1952 یك مقاله مينویسد درباره سادهكردن توابع بولي، چند سال بعد مككلاسكي هم مستقلا روش مشابهي را پيشنهاد ميكند(1956)، این همان روشي است كه اكثر دانشجویان برق و كامپیوتر به آن ميگویند روش كويين-مككلاسكي.
با توجه به املای كلمه فكر ميكنم تلفظ كواين صحيحتر است، تا نظر اهل فن چه باشد.
عكس : Harvard Gazette
Monday, June 26, 2006
تابستان ۱۹۴۵، صحنهای در برلين
کسی از برلين گزارش میدهد: دوجين زندانی ژندهپوش به فرماندهی يک سرباز روسی از خيابانی میگذرند.
يحتمل از قرارگاهی دور میآيند و جوان روس بايد آنها را به جايی برای کار يا به اصطلاح، بيگاری ببرد؛ جايی که آنها از آيندهشان هيچچيز نمیدانند. آنها ارواحیاند که همهجا میتوان ديد.
ناگهان از قضا، زنی که بهطور اتفاقی از خرابهای بيرون میآمد، فرياد میکشد، به طرف خيابان میدود و يکی از زندانيان را در آغوش میکشد.
دستهی کوچک از حرکت بازمیماند و سرباز روس هم طبيعیست که درمیيابد چه اتفاقی افتاده است.
او به طرف زندانی میرود، که حالا آن زن را که از گريه به هقهق افتاده در آغوش گرفته است.
میپرسد:
ـ زنت؟
ـ بله.
بعد از زن میپرسد:
ـ شوهرت؟
ـ بله.
سپس با دست به آنها اشاره میکند:
ـ رفت، دويد... دويد، رفت.
آنها نمیتوانند باور کنند، میمانند. سرباز روس با يازده زندانی ديگر به راهش ادامه میدهد تا آن که چندصدمتر بعد به رهگذری اشاره کرده و او را با مسلسل مجبور میکند وارد دسته بشود، تا آن يک دوجين سربازی که حکومت از او میخواهد، دوباره کامل شود.
----------------
این داستانک را چند سال پیش در صفحه آخر همشهری دیده بودم. متاسفانه روزنامه را گم کردم و داستانک از دستم رفت تا چند وقت پیش که اینجا پیدایش کردم. خوابگرد داستان را از اینجا نقل کرده است:
تابستان ۱۹۴۵، صحنهای در برلين
نويسنده: ماکس فريش
مترجم: ناصر غياثی
:: برگرفته از «بوطيقای نو»، شمارهی ۱، بهار ۱۳۷۴
Tuesday, June 06, 2006
آقای معلم
دوران دبيرستان، سال دوم، مجيد ميرزا وزيری معلم هندسهمان بود، كه از قضا هم هندسه زياد كارنكرده بود! يعنی هندسه كلاسيك ( از آن جور كه دركتاب هندسه كاكستر میبينيد)، تا آنجا كه میدانم بيشتر اهل رياضيات گسسته، جبر، و نظريه اعداد بود، به بچهها اعداد مختلط ياد داده بود، كه با آن مسئلههای هندسه را حل میكرديم.
كلاس آقای معلم از خاصترين كلاسهای كل دوران تحصيلم بود، با دانشآموزانش رفتاری بسيار دوستانه داشت، كه البته اكثرا مورد سوءاستفاده بچهها واقع میشد(هنوز هم از بیجنبه بازیهای آن زمانمان شرمسارم)، بیدريغ درس میداد و هرچه ازدستش برمیآمد برای يادگرفتن بچهها انجام میداد، ، آخرچند نفر در اين مملكت هستند كه فايده دادن يك كتاب 900 صفحهای در باره فركتال و تئوری آشوب به يك بچه محصل! كه مطمئنی از كتاب هم چيزی سر در نمیآورد را بدانند؟ برای همين بچه محصلها از كتابخانه دانشگاه كتاب امانت میگرفت تا تصويری هرچند مبهم از دورترها داشتهباشند و بدانند كه آنطرفترهم چيزهايی هست.
اما جالبترين بخش كلاس كه بسيار دوستداشتنی و ارزشمند بود هنگامی بود كه آقای معلم درباره جوهره و روح رياضيات صحبت میكرد، درباره كشف و ابداع رياضی و به تعبيری كه خودش زمانی به كاربرد رقص ابدی دانشمند و علم. (بسيار متاسفم كه نمیتوانم بيشتر در اين مورد بنويسم، فكرميكنم هرچه بيشتر شرح و بسطش بدهم از آنچه واقعا بوده است دورتر شدهام.)
راستش را بگويم، زياد هندسه ياد نگرفتيم(بيشترش بهخاطر شلوغبازي خودمان بود)، اما آنچه سعی میكرد بهما بياموزد، هزار بار به آن هندسه دبيرستانی میارزيد، به ما نوعی ديگر از نگاه كردن، فكر كردن، و منظره جديدی از علم را نشانداد.
آقای معلم آنزمان اگر اشتباه نكنم دانشجوی دكترا بودند، الان دكترايشان را گرفتهاند و استاد دانشگاه فردوسی مشهد هستند، درسهای مختلفی میدهند مثل نظريهگراف و آناليزریاضی وآنيكی كه مورد علاقه من است فلسفه رياضی. صفحه خانگیشان اينجاست و يكی از كتابهايشان را میتوانيد از اينجا پياده كنيد.
هميشه خود را مديون لطف ايشان میدانم
Tuesday, May 16, 2006
بجاي پُستهاي ننوشته
مدتي است ننوشتهام، راستش را بخواهيد، دو سه حرف و ايده داشتم، اما اين روزها نميتوانم به آن اندازه رويشان تمركز كنم كه چيزي بنويسم. از طرف ديگر اين ساكت بودن هم اذيتم ميكند مخصوصا به خاطر اتفاقات چند روز اخير.
مي خواستم مطلبي بنويسم به نام "حقوق آدم بد" درباره دستگيري رامين جهانبگلو و نگاه بعضي محافل به آن. وقتي كه براي قبولاندن اجراي عدالت درمورد آدمهاي "بر فرض بد" بايد تقلا كنيم و دست به دامن قانون و مذهب بشويم يعني وجدانها زيادي ساكتند، چه بازداشتهاي عجيب و غريب در ايران باشد چه ماجراي زندانيان گوانتانامو، چه متهم مجرم باشد چه نباشد. در اينباره نويسنده عنكبوت مطلب خوبي نوشته است، گرچه با حرف من متفاوت است اما مثل ديگر نوشتههاي اين وبلاگ نويس خواندني است.
دومين چيزي كه ميخواستم دربارهاش بنويسم قضيه كشتاري بود كه در حوالي بم رخ داد. در اين مورد هم حرف زياد است، خيلي هم زياد، اما فقط من نيستم كه ننوشتهام، كه وبلاگستان فارسي زبان هم(تا آنجا كه من ديدم)؛ با سكوت( اگر نگويم بيتفاوتي) از آن گذشت ، فعلا دلم خوش است به اين نوشته سيبستان.
باقي بقايتان
Thursday, May 04, 2006
زمانی من يک وال بودم
زمانی من یک وال بودم، یک وال جوان و سرحال، همهچیز فوقالعاده نبود، اما بد هم نبود؛ تا اينکه اتفاقی افتاد؛ یک ماهی Remora بالای باله چپم چسبید. زندگی من از زمانی که متوجه چسبیدن این ماهی شدم تغییر کرد، هميشه دنبال راهی بودم که از دستش خلاص شوم، اما نمیشد. هیچجور نمیشد آن را از خودم جدا کنم.
به بقيه والها که میگفتم، میگفتند مشکل کوچکی است؛ ماهیهای Remora به تمام آبزيان بزرگ میچسبند، چرا خودت را اينقدر ناراحت میکنی؟
اما اوضاع من پاک متفاوت بود، من از اين ماهی رنج میبردم، واقعا رنج میبردم، اعصابم پاک به هم ريخته بود، با خودم میگفتم مگر اینطور نيست که این مشکل کوچکی است؟! پس چرا نمیشود حلش کرد؟! چرا اين ماهی عوضی را نمیتوانم از اینجا بکنم؟
اين ماهی تمام زندگی مرا به هم ريخته بود، تمام شب و روز من صرف تلاش برای خلاص شدن از دست Remora ِ لعنتي میشد.
آخر سر يک روز در اوج عصبانيت و ناتوانی، خودم را محکم به يک صخره کوبيدم تا ماهی لعنتی را له کنم؛ نمیدانم له شد یا نه، اما زندگیام پاک عوض شد.
من مردم.
بله من مردم و احتمالا آن Remora ِ فلان فلان شده هم مرده، اما هنوز هم مرا آزار میدهد، میدانيد، حالا که مردهام ذهنم پر از راههايی است که میتوانستم بدون مردن از دستش خلاص شوم. مثلا کافی بود خودم را آرام به آن صخره بمالم، يا از يک ماهی بخواهم آن را از من بکند، اصلا Remora بعد از چند وقت شايد خودش میرفت، یا ... .
میدانید، من از مرده بودن خودم راضی نيستم، آخر من يک وال بودم، یک وال جوان و سرحال... .
پی نوشت:
ماهی Remora
Monday, April 24, 2006
دوستی باخه و بوزینه
كليله و دمنه يك داستان پيوسته است كه در بين برخورد شخصيتها و گفتگوهايشان، داستانهايی درون داستان اصلی مطرح میشوند.اين سبك روايت "داستان در داستان" اگرچه در ادبيات ما نمونههای ديگری هم دارد، اما آنچه كليله و دمنه را از جهتی منحصربه فرد میكند؛ پرداخت كامل، ظريف، و هوشمندانه اين داستانهای درونی است. در این داستانها خط سیر پرپيچ و خم و بسيارخلاقانهای وجود دارد كه هر قسمت از آن میتواند دستمايه داستانی نو و مستقل قرار گیرد.
قطعه زیر از داستان "بوزینه و باخه" انتخاب شده است:
[بوزينه] جلای وطن اختیار كرد و به طرفی از ساحل دریا كشيد كه آنجا بيشهای بود و ميوه بسيار؛ وانجيری مشرف به آب بگزید و به قوتی كه از ثمرات آن حاصل میآمد قانع گشت. و در زير آن درخت، باخهای نشستی و به سايه آن استراحت طلبيدی. روزی بوزنه انجیر میچيد، ناگاه يكی در آب افتاد. آواز آن به گوش او رسيد؛ لذتی يافت و طربی و نشاطی در وی پیدا آمد و هر ساعت بدان هوس، ديگری بيانداختی و به آواز آن تلذذ نمودی.
سنگپشت آن میخورد و صورتمیكرد(تصور میكرد) كه برای او میاندازد و اين دلجويی و شفقت در حق او واجب میدارد. انديشيد كه بیسوابق معرفت(آشنايی) اين مكرمت میفرمايد؛ اگر وسيلت مودت به آن پيوندد پوشيده نماند كه چه نوع اعزاز و اكرام فرمايد.
بوزنه را آواز داد و صحبت خود بر او عرضه كرد. جوابی نيكو شنيد و اهتزاز(ابراز شادی از ديدن كسی) تمام ديد و هر يك را از ايشان به يكديگر میلی تمام افتاد.....
همين يك تكه خواننده را برای فهميدن آخر داستان به دنبال خود میكشد، علاوه بر آن به نظر من اينجا ايده فوقالعاده جالبی وجود دارد كه میتواند خود الهام بخش يك داستان جالب باشد، يك دوستی بين دو موجود تنها كه براساس يك سوءتفاهم شكل گرفته است.....
جالب نیست؟
Wednesday, April 19, 2006
به چه میخندیم، به چه میخندانیم
طنزپردازی، از تيكه انداختن و جوك گفتن و شوخیكردن گرفته تا طنزپردازی حرفهای، كارظريف و پرمسئوليتی است. طنزبه دلیل مفرح بودن، با اشتياق شنيده میشود، در خاطر میماند، دهان به دهان میچرخد و به سرعت پخشمیشود. پديدهای كه اثری چنین گستره و عميق دارد، لازم است با دقت و توجه بهکارگرفتهشود.
چيزی كه اهميت احساس مسئوليت در طنزپردازی را برجسته تر میكند اين است، كه طنز امكانات فوقالعادهای را برای كمرنگ كردن، و حتی پوشاندن حقيقت دراختيار میگذارد. مطلب طنز لازم نيست( و شايد نبايد) قاعدهمند يا اصولی باشد و همين آن را تبديل به زمينهای ايدهآل برای حضور انواع مغالطهها میكند؛ گرچه كسی كه طنز را برای اين مقصود بهكارمیبرد حتی نيازی به مغالطه هم ندارد، زيرا میتواند با استفاده از خصلت جدی نبودن طنز بحث را بینياز از هرگونه دليلآوری ِدرست يا غلط به پيش ببرد.
به این مثالهای روزمره توجه کنید:
"بابا كمربند! بابا ايمنی! بابا بهداشت! لابد قبل از رانندگی دستات رو هم میشوری!"
"برم با پسره حزبُل بحث كنم؟!، هر وقت از كارمخارج حروف فارغ شد چشم!"
"اِ اِ، پسره تا همين ديروز هر وقت میديديش داشت با متعلقه محترمه! اونم توحس شانزليزه قدم میزد! حالا واسه من مقاله بنويس شده!"
وقتی فكرش را بكنی كه اين جملات ممكن است سر و ته چه بحثهايی را همآوردهباشند و چه اتفاقاتی را باعث شدهباشند غمگین میشوی : از قهر كردن دو دوست بگير؛ تا آن بیتوجهی كه حادثه مسجد ارگ را آفرید؛ تا تصادفات رانندگی؛ تا ضد و خورد سربازان شطرنج سياست مداران.
بدنيست دقت كنيم كه به چه میخنديم و به چه میخندانيم.
و از اينجاست كه طنز خوب، "هنر" میشود.
85/1/25
Sunday, April 16, 2006
نيمفاصله بين آدمها
بعضی وقتها*، كامنتهای يك مطلب از خود مطلب جالبترند، مثل اين كامنت نويسنده نوا برای مطلب نيمفاصله:
و بسيار تجربه كردم نيم فاصله بين آدم ها رو كه ....
راست می گوید( زياد به مقدمهاش گير ندهيد)، خيلی وقتها آدمها نه كاملا پيوسته و باهمند، و نه كاملا گسسته و بافاصله، بينشان يك نيمفاصله هست؛
تازه اين نيمفاصلهها هم انواع و اقسام دارند.
به نيمفاصله بين آدمها دقت كردهايد؟
--------------------------------
* در مورد وبلاگ من اكثر وقتها!
Monday, April 10, 2006
كمی درباره "آبشخور"، "فربه شدگی ناگهانی" و مانند اینها
· فربه شدگى و برجسته شدن ناگهانى خصلت انقلابى نظريه ماركسيستى در ايران و ديگر كشورهاى جهان...
· اين محرك چنان فربه نيست كه تمام حركت ها، كاوش ها و به ويژه نتايج آنها را متعين كند.
· در ضمن بايد اضافه كنم كه شاعران نسل جديد، به قول خودشان، ديگر از شاعران دهه سى، يعنى آبشخور بى بديلشان خسته شده اند.
· این شاهنامه [ابومنصوری] بنیادی ترین آبشخور فردوسی بوده است
· روی هم رفته خانواده از سه آبشخور نيرو ميگيرد و به اقتضا و الزام اين سه هم گردن مينهد.
· چراغ را کشتند و چراغدان را شکستند و خوان گسترده يی را که صدها دانشجو از آن لقمه معرفت بر می گرفتند درنورديدند.
· برای اهل فضل بساط نقدش گسترده بماند و خوان معرفتاش آکنده از لقمههای چرب و شيرينِ نور باد.
نمیدانم چقدر اين جملات و اصطلاحات را میپسنديد اما اينگونه نوشتهها با سليقه من چندان جور نيستند. حتی اگر از بحث ميزان سنخيت "خوردن" و "انديشه" در تاريخ ادبيات و فضای ذهني ايرانی بگذريم، از اين نمیتوان گذشت كه در تشبيه و استعاره و ساير وسايل توصيف وتمثيل، اگر چيزی به چِيزی تشبيه شد بايد بين مشبه و مشبه به، نوعی شباهت و تناسب وجود داشته باشد.
مثلا شايد "رشد سريع و ناگهانی" وجود داشته باشد اما "فربه شدن" غالبا "ناگهانی" رخ نمیدهد؛ ويا تصوری كه كلمه "آبشخور" در ذهن ايجاد میكند نمیتواند ارتباط زيادی با آنچه كه میتواند "پايگاه و سرچشمه فكری" قلمداد شود داشته باشد، به ويژه برای مقولاتی مثل "ادبيات"، "شعر"، "فلسفه" و مانند اينها. به عنوان نمونهای ديگر حتی اگر با تركیبی مثل "لقمه معرفت" مشكلی نداشته باشیم، احتمالا تصديق خواهيد كرد "چرب و شیرین" برای توصيف "نور [معرفت]" چندان مناسب نيست.
البته خوب میدانم كه اينگونه بحثها شايد تا حدود زيادی سليقهای باشند، و چه بسا اين نوشته هم حاصل كج سليقگی من باشد؛ بايد ديد آبشخور سليقه من كجاست!
Saturday, April 08, 2006
باز هم درباره مساحت و تشابه
قبلا نوشتهبودم که فکر میکنم مساحت مفهومی ابتدايیتر از تشابه است. در حقیقت منظورم اين بود که فکر نمیکنم برای قضیه اصلی تشابه، اثباتی وجود داشته باشد که در آن از مفاهیم، اصول و قضیههای مساحت استفاده نشود. حالا چند روز است که فهميدم اشتباه میکردم! قضیه اصلی تشابه را میتوان بدون مفهوم مساحت هم اثبات کرد. البته اين اثبات کمی پيچيده و طولانی است. شايد برایتان جالب باشد که بدانید این اثبات بر لم هوشمندانه زیر استوار است:
فرض کنيد x , y دو عدد حقيقی باشند بطوريکه
هر عدد گويای کوچکتر از x از y کوچکتر باشد و
هر عدد گويای کوچکتر از y از x کوچکتر باشد
آنگاه x و y برابرند.
بيشتر در اين مورد:
هندسه مقدماتی از ديدگاه پيشرفته، ادوين اِ موئيز، ترجمه دکتر امير خسروی و محمود نصيری، مبتکران، 1373
کتاب بالا ترجمهایست از :Moise, Edwin E., Elementary Geometry form an Advanced Standpoint, AddisonWesley, 1990
Tuesday, April 04, 2006
نیمفاصله
اگر از واژه پردازها برای تایپ کردن استفاده میکنید احتمالا به این مشکل برخورده اید: تا به حال شده بخواهيد یک فعل مضارع استمراری (مثل "میرود") بنويسيد ، و "می" در یک خط بماند و باقی فعل برود خط بعد؟ چیزی مثل این شکل:
مشکل از اینجاست که واژه پردازها کلماتی را که با Space ازهم جدا شده باشند، کلمات مستقل به حساب میآورند و در نتیجه اجازه میدهند تا در خطهای مجزا قرار بگیرند.
مسئله دیگری هم هست، در رسمالخط فارسی، فاصلهای که بین اجزای کلمات چندبخشی درنظر گرفته میشود کمتر از فاصله بین کلمات مستقل است، این موضوع باعث میشود که گذاشتن یک فاصله کامل(به اندازه یک Space) بین اجزای کلمات چند بخشی غیر طبیعی به نظر برسد:
راه حل این دو مشکل استفاده از کاراکتر نیمفاصله است.(بعضیها به آن "فاصله جامد" هم می گویند.) در بسياری از ويندوزهای فارسی سازی شده گرفتن همزمان Shift+Space باعث تايپ شدن این کاراکتر میشود. در ویندوزهايی که زبان فارسی در آنها نصب شده است، با گرفتن Alt و تایپ 0157 بوسیله Keypad(دکمه های سمت راست Keyboard) میتوان این کاراکتر را تايپ کرد. من در Word برای تايپ این کاراکتر یک Macro درستکردهام تا مجبور نباشم آن عدد چهار رقمی را تایپ کنم.
---------------------------------------------------
چند لینک:
1- مفصلترین بحث درباره نيمفاصله (حتما کامنتها را هم بخوانيد)+
2- 0157را از اينجا یادگرفتم.+
3- چطور Macroدرست کنيم.+
Saturday, April 01, 2006
فرشته مینمود
"مادمازل باپتیستین" شخصی بلندقد، پريدهرنگ، نازکاندام و ملايم بود؛ بتصوری که کلمه محترم را تشريح میکند صورت حقيقت میداد، زیرا که ظاهرا یک زن برای آنکه قابل ستايش باشد لازم است که مادر باشد. وی هرگز خوشگل نبود؛ همه حیاتش که چيزی جز يک توالی حسنات نبود، سرانجام سفيدی و صفوتی بر او نهاده بود، و با پيرشدن چيزی را که میتوان "جمال نیکویی" نامید کسب کرده بود. آنچه در جوانيش لاغری به شمار میرفت در کمال سنش به "شفافی" مبدل شده بود، و این "حاجب ماورا نبودن" میگذاشت که "فرشته" دیده شود. بیش از آنکه یک دوشیزه باشد یک "جان" بود. پنداشتی که وجودش از سایه ساخته شده است؛ بهزحمت آنقدر جسم داشت که جنسی در آن باشد؛اندکی ماده حاوی نور، چشمانی درشت و همیشه فروهشته؛ بهانهيی برای آنکه یک جان روی زمين بماند.
بینوایان- ویکتور هوگو- ترجه حسینقلی مستعان- جلد اول- کتاب اول- بخش 1
بينوایان از آن کتابهایی است که چگالی معنا در آن بیشتر از حد انتظار است.
پی نوشت:
همچنین ببینید:
1- ترجمه انگلیسی همین متن(انتهای صفحه)+
2- همین متن به فرانسه در Gutenberg Project+
3- زمانی که این نوشته را آماده میکردم درباره صحت ترجمه شک کردم (گرچه هنوز فکر میکنم ترجمه مستعان صحيح است) و از اينها+ پرسيدم(شما هم اگرکمک کنید ممنون میشوم.)