Tuesday, May 16, 2006

بجاي پُست‌هاي ننوشته‌

مدتي است ننوشته‌ام، راستش را بخواهيد، دو سه حرف و ايده داشتم، اما اين روزها نمي‌توانم به آن اندازه رويشان تمركز كنم كه چيزي بنويسم. از طرف ديگر اين ساكت بودن هم اذيتم مي‌‌كند مخصوصا به خاطر اتفاقات چند روز اخير.

مي خواستم مطلبي بنويسم به نام "حقوق آدم بد" درباره دستگيري رامين جهانبگلو و نگاه بعضي محافل به آن. وقتي كه براي قبولاندن اجراي عدالت درمورد آدم‌هاي "بر فرض بد" بايد تقلا كنيم و دست به دامن قانون و مذهب بشويم يعني وجدان‌ها زيادي ساكتند، چه بازداشت‌هاي عجيب و غريب در ايران باشد چه ماجراي زندانيان گوانتانامو، چه متهم مجرم باشد چه نباشد. در اين‌باره نويسنده عنكبوت مطلب خوبي نوشته است، گرچه با حرف من متفاوت است اما مثل ديگر نوشته‌هاي اين وبلاگ نويس خواندني است.

دومين چيزي كه مي‌خواستم در‌باره‌اش بنويسم قضيه‌ كشتاري بود كه در حوالي بم رخ داد. در اين مورد هم حرف زياد است، خيلي هم زياد، اما فقط من نيستم كه ننوشته‌ام، كه وبلاگستان فارسي زبان هم(تا آنجا كه من ديدم)؛ با سكوت( اگر نگويم بي‌تفاوتي) از آن گذشت ، فعلا دلم خوش است به اين نوشته سيبستان.

باقي بقايتان

Thursday, May 04, 2006

زمانی من يک وال بودم

زمانی من یک وال بودم، یک وال جوان و سرحال، همه‌چیز فوق‌العاده نبود، اما بد هم نبود؛ تا اينکه اتفاقی افتاد؛ یک ماهی Remora بالای باله چپم چسبید. زندگی من از زمانی که متوجه چسبیدن این ماهی شدم تغییر کرد، هميشه دنبال راهی بودم که از دستش خلاص شوم، اما نمی‌شد. هیچ‌جور نمی‌شد آن را از خودم جدا کنم.

به بقيه وال‌ها که می‌گفتم، می‌گفتند مشکل کوچکی است؛ ماهی‌های Remora به تمام آبزيان بزرگ می‌چسبند، چرا خودت را اين‌قدر ناراحت می‌کنی؟

اما اوضاع من پاک متفاوت بود، من از اين ماهی رنج می‌بردم، واقعا رنج می‌بردم، اعصابم پاک به هم ريخته بود، با خودم می‌گفتم مگر‌ این‌طور نيست که این مشکل کوچکی است؟! پس چرا نمی‌شود حلش کرد؟! چرا اين ماهی عوضی را نمی‌توانم از این‌جا بکنم؟

اين ماهی تمام زندگی مرا به هم ريخته بود، تمام شب و روز من صرف تلاش برای خلاص شدن از دست Remora ِ لعنتي می‌شد.
آخر سر يک روز در اوج عصبانيت و ناتوانی، خودم را محکم به يک صخره کوبيدم تا ماهی لعنتی را له کنم؛ نمی‌دانم له شد یا نه، اما زندگی‌ام پاک عوض شد.
من مردم.

بله من مردم و احتمالا آن Remora ِ فلان فلان شده هم مرده، اما هنوز هم مرا آزار می‌دهد، می‌دانيد، حالا که مرده‌ام ذهنم پر از راه‌هايی است که می‌توانستم بدون مردن از دستش خلاص شوم. مثلا کافی بود خودم را آرام به آن صخره بمالم، يا از يک ماهی بخواهم آن را از من بکند، اصلا Remora بعد از چند وقت شايد خودش می‌رفت، یا ... .

می‌دانید، من از مرده بودن خودم راضی نيستم، آخر من يک وال بودم، یک وال جوان و سرحال... .

پی نوشت:
ماهی Remora

Monday, April 24, 2006

دوستی باخه و بوزینه

كليله و دمنه يك داستان پيوسته است كه در بين برخورد شخصيت‌ها و گفتگو‌هايشان، داستان‌هايی درون داستان اصلی مطرح می‌شوند.اين سبك روايت "داستان در داستان" اگرچه در ادبيات ما نمونه‌های ديگری هم دارد، اما آنچه كليله و دمنه را از جهتی منحصربه فرد می‌كند؛ پرداخت كامل، ظريف، و هوشمندانه اين داستان‌های درونی است. در این داستان‌ها خط سیر پر‌پيچ و خم و بسيارخلاقانه‌ای وجود دارد كه هر قسمت از آن می‌تواند دست‌مايه داستانی نو و مستقل قرار گیرد.
قطعه زیر از داستان "بوزینه و باخه" انتخاب شده است:

[بوزينه] جلای وطن اختیار كرد و به طرفی از ساحل دریا كشيد كه آنجا بيشه‌ای بود و ميوه بسيار؛ وانجيری مشرف به آب بگزید و به قوتی كه از ثمرات آن حاصل می‌آمد قانع گشت. و در زير آن درخت، باخه‌ای نشستی و به سايه آن استراحت طلبيدی. روزی بوزنه انجیر می‌چيد، ناگاه يكی در آب افتاد. آواز آن به گوش او رسيد؛ لذتی يافت و طربی و نشاطی در وی پیدا آمد و هر ساعت بدان هوس، ديگری بيانداختی و به آواز آن تلذذ نمودی.
سنگ‌پشت آن می‌خورد و صورت‌می‌كرد(تصور می‌كرد) كه برای او می‌اندازد و اين دلجويی و شفقت در حق او واجب می‌دارد. انديشيد كه بی‌سوابق معرفت(آشنايی) اين مكرمت می‌فرمايد؛ اگر وسيلت مودت به آن پيوندد پوشيده نماند كه چه نوع اعزاز و اكرام فرمايد.
بوزنه را آواز داد و صحبت خود بر او عرضه كرد. جوابی نيكو شنيد و اهتزاز(ابراز شادی از ديدن كسی) تمام ديد و هر يك را از ايشان به يكديگر میلی تمام افتاد.....

همين يك تكه خواننده را برای فهميدن آخر داستان به دنبال خود می‌كشد، علاوه بر آن به نظر من اينجا ايده فوق‌العاده جالبی وجود دارد كه می‌تواند خود الهام بخش يك داستان جالب باشد، يك دوستی بين دو موجود تنها كه براساس يك سوء‌تفاهم شكل گرفته است.....

جالب نیست؟

Wednesday, April 19, 2006

به چه می‌خندیم، به چه می‌خندانیم

طنزپردازی، از تيكه انداختن و جوك گفتن و شوخی‌كردن گرفته تا طنزپردازی حرفه‌ای، كارظريف و پرمسئوليتی است. طنزبه دلیل مفرح بودن، با اشتياق شنيده می‌شود، در خاطر ‌‌می‌ماند، دهان به دهان می‌چرخد و به سرعت پخش‌می‌شود. پديده‌ای كه اثری چنین گستره و عميق دارد، لازم است با دقت و توجه به‌کارگرفته‌شود.

چيزی كه اهميت احساس مسئوليت در طنزپردازی را برجسته تر می‌كند اين است، كه طنز امكانات فوق‌العاده‌ای را برای كم‌رنگ كردن، و حتی پوشاندن حقيقت دراختيار می‌گذارد. مطلب طنز لازم نيست( و شايد نبايد) قاعده‌مند يا اصولی باشد و همين آن را تبديل به زمينه‌ای ايده‌آل برای حضور انواع مغالطه‌ها می‌كند؛ گرچه كسی كه طنز را برای اين مقصود به‌كارمی‌برد حتی نيازی به مغالطه هم ندارد، زيرا می‌تواند با استفاده از خصلت جدی نبودن طنز بحث را بی‌نياز از هرگونه دليل‌آوری ِ‌درست يا غلط به پيش ببرد.
به این مثال‌های روزمره توجه کنید:

"بابا كمربند! بابا ايمنی! بابا بهداشت! لابد قبل از رانندگی دستات رو هم می‌شوری!"

"برم با پسره حزبُل بحث كنم؟!، هر وقت از كارمخارج حروف فارغ شد چشم!"

"اِ اِ، پسره تا همين ديروز هر وقت می‌ديديش داشت با متعلقه محترمه! اونم توحس شانزليزه قدم می‌زد! حالا واسه من مقاله بنويس شده!"

وقتی فكرش را بكنی كه اين جملات ممكن است سر و ته چه بحثهايی را هم‌آورده‌باشند و چه اتفاقاتی را باعث شده‌باشند غمگین می‌شوی : از قهر كردن دو دوست بگير؛ تا آن بی‌توجهی كه حادثه مسجد ارگ را آفرید؛ تا تصادفات رانندگی؛ تا ضد و خورد سربازان شطرنج سياست مداران.

بدنيست دقت كنيم كه به چه می‌خنديم و به چه می‌خندانيم.

و از اينجاست كه طنز خوب، "هنر" می‌شود.


85/1/25

Sunday, April 16, 2006

نيم‌فاصله بين آدم‌ها

بعضی وقت‌ها*، كامنت‌های يك مطلب از خود مطلب جالب‌ترند، مثل اين كامنت نويسنده نوا برای مطلب نيم‌فاصله:

نيم‌فاصله هم از آن عجايب [و] غرايب است كه با منطق درِباز و درِبسته (منطق دو ارزشی) كه در نيمه‌باز نداره نمی‌شه توجيهش كرد.

و بسيار تجربه كردم نيم فاصله بين آدم ها رو كه ....

راست می گوید( زياد به مقدمه‌اش گير ندهيد)، خيلی وقت‌ها آدم‌ها نه كاملا پيوسته و باهمند، و نه كاملا گسسته و بافاصله، بينشان يك نيم‌فاصله هست؛

تازه اين نيم‌فاصله‌ها هم انواع و اقسام دارند.

به نيم‌فاصله بين آدم‌ها دقت كرده‌ايد؟

--------------------------------

* در مورد وبلاگ من اكثر وقتها!

Monday, April 10, 2006

كمی درباره "آبشخور"، "فربه شدگی ناگهانی" و مانند اینها

بعضی وقتها که روزنامه‌ها و مجلات را می‌خوانم احساس می‌کنم كه كاربرد نامناسب كلماتي كه به نوعی به خوردن مربوط می‌شوند در مقالات و نوشته‌ها زياد شده است؛ لااقل من با این‌نوع کاربرد اين کلمات آنها راحت نيستم. به نمونه های زير توجه كنيد(تأكیدها از من است):

· فربه شدگى و برجسته شدن ناگهانى خصلت انقلابى نظريه ماركسيستى در ايران و ديگر كشورهاى جهان...

· اين محرك چنان فربه نيست كه تمام حركت ها، كاوش ها و به ويژه نتايج آنها را متعين كند.

· در ضمن بايد اضافه كنم كه شاعران نسل جديد، به قول خودشان، ديگر از شاعران دهه سى، يعنى آبشخور بى بديلشان خسته شده اند.

· این شاهنامه [ابومنصوری] بنیادی ترین آبشخور فردوسی بوده است

· روی هم رفته خانواده از سه آبشخور نيرو مي‌گيرد و به اقتضا و الزام اين سه هم گردن مي‌نهد.

· چراغ را کشتند و چراغدان را شکستند و خوان گسترده يی را که صدها دانشجو از آن لقمه معرفت بر می گرفتند درنورديدند.

· برای اهل فضل بساط نقدش گسترده بماند و خوان معرفت‌اش آکنده از لقمه‌های چرب و شيرينِ نور باد.

نمی‌دانم چقدر اين جملات و اصطلاحات را می‌پسنديد اما اينگونه نوشته‌ها با سليقه من چندان جور نيستند. حتی اگر از بحث ميزان سنخيت "خوردن" و "انديشه" در تاريخ ادبيات و فضای ذهني ايرانی بگذريم، از اين نمی‌توان گذشت كه در تشبيه و استعاره و ساير وسايل توصيف وتمثيل، اگر چيزی به چِيزی تشبيه شد بايد بين مشبه و مشبه به، نوعی شباهت و تناسب وجود داشته باشد.

مثلا شايد "رشد سريع و ناگهانی" وجود داشته باشد اما "فربه شدن" غالبا "ناگهانی" رخ نمی‌دهد؛ ويا تصوری كه كلمه "آبشخور" در ذهن ايجاد می‌كند نمی‌تواند ارتباط زيادی با آنچه كه می‌تواند "پايگاه و سرچشمه فكری" قلمداد شود داشته باشد، به ويژه برای مقولاتی مثل "ادبيات"، "شعر"، "فلسفه" و مانند اينها. به عنوان نمونه‌ای ديگر حتی اگر با تركیبی مثل "لقمه معرفت" مشكلی نداشته باشیم، احتمالا تصديق خواهيد كرد "چرب و شیرین" برای توصيف "نور [معرفت]" چندان مناسب نيست.

البته خوب می‌دانم كه اينگونه بحث‌ها شايد تا حدود زيادی سليقه‌ای باشند، و چه بسا اين نوشته هم حاصل كج سليقگی من باشد؛ بايد ديد آبشخور سليقه من كجاست!

Saturday, April 08, 2006

باز هم درباره مساحت و تشابه


قبلا نوشته‌بودم که فکر می‌کنم مساحت مفهومی ابتدايی‌تر از تشابه است. در حقیقت منظورم اين بود که فکر نمی‌کنم برای قضیه اصلی تشابه، اثباتی وجود داشته باشد که در آن از مفاهیم، اصول و قضیه‌های مساحت استفاده نشود. حالا چند روز است که فهميدم اشتباه می‌کردم! قضیه اصلی تشابه را می‌توان بدون مفهوم مساحت هم اثبات کرد. البته اين اثبات کمی پيچيده و طولانی است. شايد برایتان جالب باشد که بدانید این اثبات بر لم هوشمندانه زیر استوار است:

فرض کنيد x , y دو عدد حقيقی باشند بطوريکه
هر عدد گويای کوچکتر از x از y کوچکتر باشد و
هر عدد گويای کوچکتر از y از x کوچکتر باشد
آنگاه x و y برابرند.

بيشتر در اين مورد:

هندسه مقدماتی از ديدگاه پيشرفته، ادوين اِ موئيز، ترجمه دکتر امير خسروی و محمود نصيری، مبتکران، 1373

کتاب بالا ترجمه‌ای‌ست از :

Moise, Edwin E., Elementary Geometry form an Advanced Standpoint, AddisonWesley, 1990

Tuesday, April 04, 2006

نیم‌فاصله

اگر از واژه پردازها برای تایپ کردن استفاده می‌کنید احتمالا به این مشکل برخورده اید: تا به حال شده بخواهيد یک فعل مضارع استمراری (مثل "می‌رود") بنويسيد ، و "می" در یک خط بماند و باقی فعل برود خط بعد؟ چیزی مثل این شکل:

مشکل از اینجاست که واژه پردازها کلماتی را که با Space ازهم جدا شده باشند، کلمات مستقل به حساب می‌آورند و در نتیجه اجازه می‌دهند تا در خط‌های مجزا قرار بگیرند.

مسئله دیگری هم هست، در رسم‌الخط فارسی، فاصله‌ای که بین اجزای کلمات چند‌بخشی درنظر گرفته می‌شود کمتر از فاصله بین کلمات مستقل است، این موضوع باعث می‌شود که گذاشتن یک فاصله کامل(به اندازه یک
Space) بین اجزای کلمات چند بخشی غیر طبیعی به نظر برسد:


راه حل این دو مشکل استفاده از کاراکتر نیم‌فاصله است.(بعضی‌ها به آن "فاصله جامد" هم می گویند.) در بسياری از ويندوزهای فارسی سازی شده گرفتن همزمان Shift+Space باعث تايپ شدن این کاراکتر می‌شود. در ویندوزهايی که زبان فارسی در آنها نصب شده است، با گرفتن Alt و تایپ 0157 بوسیله Keypad(دکمه های سمت راست Keyboard) می‌توان این کاراکتر را تايپ کرد. من در Word برای تايپ این کاراکتر یک Macro درست‌کرده‌ام تا مجبور نباشم آن عدد چهار رقمی را تایپ کنم.



---------------------------------------------------

چند لینک:

1- مفصل‌ترین بحث درباره نيم‌فاصله (حتما کامنت‌ها را هم بخوانيد)+

2- 0157را از اينجا یادگرفتم.+

3- چطور Macroدرست کنيم.+



Saturday, April 01, 2006

فرشته می‌نمود


"مادمازل باپ‌تیستین" شخصی بلندقد، پريده‌رنگ، نازک‌اندام و ملايم بود؛ بتصوری که کلمه محترم را تشريح می‌کند صورت حقيقت می‌داد، زیرا که ظاهرا یک زن برای آنکه قابل ستايش باشد لازم است که مادر باشد. وی هرگز خوشگل نبود؛ همه حیاتش که چيزی جز يک توالی حسنات نبود، سرانجام سفيدی و صفوتی بر او نهاده بود، و با پيرشدن چيزی را که می‌توان "جمال نیکویی" نامید کسب کرده بود. آنچه در جوانيش لاغری به شمار می‌رفت در کمال سنش به "شفافی" مبدل شده بود، و این "حاجب ماورا نبودن" می‌گذاشت که "فرشته" دیده شود. بیش از آن‌که یک دوشیزه باشد یک "جان" بود. پنداشتی که وجودش از سایه ساخته شده است؛ به‌زحمت آن‌قدر جسم داشت که جنسی در آن باشد؛اندکی ماده حاوی نور، چشمانی درشت و همیشه فروهشته؛ بهانه‌يی برای‌ آن‌که یک جان روی زمين بماند.

بینوایان- ویکتور هوگو- ترجه حسین‌قلی مستعان- جلد اول- کتاب اول- بخش 1

بينوایان از آن کتاب‌هایی است که چگالی معنا در آن بیشتر از حد انتظار است.

پی نوشت:
همچنین ببینید:
1- ترجمه انگلیسی همین متن(انتهای صفحه)+
2- همین متن به فرانسه در Gutenberg Project+
3- زمانی که این نوشته را آماده می‌کردم درباره صحت ترجمه شک کردم (گرچه هنوز فکر می‌کنم ترجمه مستعان صحيح است) و از اين‌ها+ پرسيدم(شما هم اگرکمک کنید ممنون می‌شوم.)


Monday, March 27, 2006

Enjoy LaTeX Online!


اگراز كاربران LaTeX باشيد، با مشكل كمبود (در بسياري موارد فقدان!) كامپيوترهای دارای اين نرم افزار روبرو شده‌ايد و در نتيجه به Word و Microsoft Equation قناعت كرده‌ايد. چند روز پيش خيلی اتفاقی‌ به دو وب‌سايت برخوردم كه اين مشكل را تا حدودی حل مي كند.

اينجا به شما اجازه می‌دهد فرمول‌های رياضی خود را در قالب دستورات LaTeX بنويسيد و فرمول مورد نظرتان را به صورت يك فايل GIF دريافت كنيد. اگر به ریاضی علاقه‌مندید توصیه می‌کنم در این سایت بیشتر بگردید، ارزشش را دارد.

اینجا هم کد LaTeX شما را می‌گیرد و نتیجه را در قالب‌های مختلف برمی‌گرداند.

از LaTeX استفاده کنید و فرمول‌هایی به این زیبایی داشته باشید! (;



پی نوشت:

1- برای یک مقایسه سریع بین LaTeX و Microsoft Equation این لینک را ببینید.

2- نمی‌شود از LaTeX حرف زد و از فارسی تک نگفت.

Thursday, March 23, 2006

"چند نكته درباره "نقشی ديگر


1- اسم اين وبلاگ "نقش" است، نه نقشی ديگر. منظور از نقش هم همان موجود " زآب و گل" ساخته "معما"گون است. معنای نقشی ديگر هم صرفا "يك نقش ديگر" است، به قول انگليسی زبان‌ها:
"yet another naghsh"
حالا چرا آدرس "نقشی ديگر" است نه "نقش" علتش اينست كه بلاگر نگذاشت، من هم می‌خواستم" نقش" توی آدرس باشد!

2- از توضيحات بالا خود مشخص است كه اين "نقشی ديگر" ربطی به "شكافتن سقف فلك" و "درانداختن طرحي نو" ندارد و نگارنده (لااقل فعلا!) چنين قصدي ندارد.

3- اين مصرعی هم كه فعلا زیر نام وبلاگ می‌بينيد، از يك رباعی عراقی است:

زان پیش که این چرخ معلا کردند
وز آب و گل این نقش معما کردند
جامی ز می عشق تو بر ما کردند
صبر و خرد ما همه یغما کردند

با احترام

پاسپارتو

Wednesday, March 22, 2006

نصف،نصف


دم صندوق صدقات، در دل به خدا گفت:

"نصف ثواب این پول برسه به من؛

نصف خیرات و برکاتش هم برسه به گدای سر چهارراه."

فکر می‌کرد خدا هم مثل خودش است.

Sunday, March 19, 2006

رياكاری


رياکاری دشوارترين و دلهره‌آورترين شرارتی است که انسان می‌تواند دنبال کند؛ لازمه‌ی آن مراقبتی است دائمی و اضطرابی است غريب، مثل زن‌بارگی و شکم‌بارگی نيست که بتوان در اوقات فراغت به آن پرداخت؛ مشغله‌ای‌ست تمام وقت.

سامرست موام

Monday, March 13, 2006

سالاگیژیب


اين نوشته تقديم مي‌شود به فلوريا
با زيبا‌ترين دسته‌گل
و عاشقانه‌ترين بوسه‌ها

فيلسوف چند ماه بود كه در مورد موضوع جديدي تفلسف مي‌كرد. در اين مورد با كسي حرف نمي‌زد. نام آن موضوع را گذاشته بود "سالاگیژیب".
يك روز صبح ،با خوشحالي وصف ناپذيري در اتاقش را باز كرد، با نرمي و ظرافت خاصي گامي به سمت خارج برداشت-گويي پرواز مي‌كرد- به آفتاب سلام داد، و با صداي بلند چند جمله شاعرانه در مورد سالاگيژيب گفت، وارد هال شد و چند قدم برداشت.
نگاهش به همسرش افتاد كه در آشپزخانه ظرف مي شست.
به سرعت به سمت آشپزخانه رفت، همسرش را تنگ در آغوش كشيد و در همين حال چند بار چرخيدند تا به ميان هال رسيدند، و در چرخش بعد به‌روي مبل كنارشان افتادند. فيلسوف كه هنوز آغوشش را نگشاده بود چند بارزنش را بوسيد.

در اين هنگام بود كه متوجه همسرش شد، كه با چشمان پرازاشك از او مي پرسید:
"تو كه را مي‌بوسي، من يا سالاگيژيب؟"

فيلسوف فروريخت.

Sunday, March 12, 2006

Laughing and Choking Looked the Same


The following is from "Marvin's Room", a film by Jerry Zaks, screen play by Scott McPherson.
Lee (Meryl Streep); Bessie(Diane Keaton);


Lee:Are you seeing anybody now?

Bessie:Usually.

-I hope you have someone real in your life.

-I don't have any trouble with that.

-I'm not talking about that.You should. There's no reason you haven't had love.

-I had a true love.

-You did?

-Yes.

-Did he know?

-Yeah.

-Why didn't I know?

-He wasn't someone you'd know.

-Come on, I won't tell anyone.

-Clarence James.

-Who?

-He was only here during summers.

-My God! You went with a carny worker!

-A very nice person!

-I didn't say anything.

-That's why I kept it secret.

-Which one was he?

-He mostly ran the ferris wheel.

-Yeah, I remember him.He was cute.

-He had the funniest laugh.He'd open his mouth wide and; no sound would come out.No sound would come out!

-What happened?

-You know, they'd have that last picnic?

-Down by the river?

-Clarence goes swimming, everyone's watching him and everybody's there.His family, his friends, and me.
He's laughing.He's making that monkey face.
It gets us laughing.Then he dunks under the water.
He pops up again,and he's laughing even harder and dives again
and he doesn't come up;

and he doesn't come up;
and he doesn't come up.

-What?

-Laughing and choking looked the same on Clarence.He drowned.
Oh, God, we were just standingthere watching.
Oh, my God!

-And you never told me.

-If I couldn't say I had a carny boyfriend,
I couIdn't say my carny boyfriend drowned.

-You should have told me.

-We weren't that close.

-We weren't?


P.S:
* "Marvin's Room" at IMDB and Wikipedia.
** The text is from a subtitle downloaded form here, I changed it a little.
*** The photos are from here.

Friday, March 10, 2006

صندلي عروس

هيچ‌وقت از آن اثبات‌هاي قضيه فيثاغورس كه از تشابه استفاده مي‌كنند خوشم نيامد. وقتي مي شود اين قضيه را با مفهوم ابتدايي تري مثل مساحت ثابت كرد چرا بايد از تشابه استفاده كنيم؟ گرچه (اگر اشتباه نكنم) مي شود با استفاده از تشابه حكم‌هايي ثابت كرد كه قضيه فيثاغورس حالت خاص آنهاست، اما به نظر من استفاده از تشابه براي اثبات صرف قضيه فيثاغورس مناسب نيست.
از اينها كه بگذريم،‌ در شكل زير، مايه اصلي يكي از اثبات‌هاي معروف قضيه فيثاغورس را مي‌بينيد كه ظاهرا متعلق است به اقليدس. اگر چه نمي‌توان گفت اثباتي ساده، بديهي، يا كوتاه است، اما به نظر من دوست‌داشتني‌ست. اين اثبات در عالم رياضي به نام “Bride’s Chair” خوانده مي‌شود.


البته همه به اندازه من اين اثبات را دوست نداشته‌اند، مثلا شوپنهاورآن را چنين توصيف كرده:
"a brilliant piece of perversity"!

پي نوشت:
1-عكس را از اينجا برداشته ام، شرح اثبات را هم همانجا مي توانيد بخوانيد، ماخذ نقل قول هم همانجاست.
2- جمله شوپنهاور را ترجمه نكردم چون نتوانستم معادل خوبي براي perversity پيدا كنم،‌ اگر مي‌توانيد كمكم كنيد.
3- اينكه آيا مساحت مفهوم ابتدايي تر از تشابه است، صرفا نظر من است، آن هم از ديدگاه شهودي، گرچه فكر مي‌كنم مطلبي مانند اين ادعا را در كتابي خوانده‌ام، اگر غير از اين‌ست يا غير از اين فكر مي كنيد لطفا مرا درجريان بگذاريد.

Saturday, January 14, 2006

بسم الله

قوله تعالي "بسم الله الرحمن الرحيم" ، به نام اوكه زينت زبانها و يادگار جانها نام اوست. به نام او كه آسايش دلها و آرايش كارها به نام اوست. به نام او كه روح روح‌ها و مفتاح فتوح‌ها نام او[ست]، به نام او كه فرمان‌ها روان و حال‌ها برنظام از نام او[ست].
بس قفل‌ها كه اين نام از دل‌ها برداشته؛ بس رقم محبت كه به اين نام بر سينه‌ها نگاشته؛ بس بيگانگان كه به وي آشنا گشته؛‌ بس غافلان كه به وي هشيار شده؛ بس مشتاقان كه به اين نام، دوست را يافته. هم ياد است و هم يادگار، به نازش مي‌دار تا وقت ديدار.
...
جعفر صادق را پرسيدند از معني "بسم"، گفت اسم از "سمة" است و سمة داغ بود، چون بنده گويد "بسم الله" معني آن است كه داغ بندگي حق بر خود مي كشم تا از كسان او باشم.

سلام

اين پست اول بود، نمي دانستم چه بايد بنويسم، رفتم پستهاي اول چند وبلاگ را نگاه كردم، ديدم يا دارند فلسفه وجودي وبلاگشان را مي گويند، يا از ژانر و موضوع وبلاگشان صحبت مي كنند، يا نوعي مانيفست است و شهادتين مرام و مسلكشان را مي خوانند.

نگاه كردم ديدم راستش اين وبلاگ همچين فلسفه وجودي خاصي ندارد، از موضوع خاصي هم بنا نيست صحبت كنم، حوصله مانيفست ساختن و شهادتين خواندن هم ندارم، اين شد كه يك راست رفتم سراغ بسم الله. اين چيزي را هم كه بالا خوانديد از تفسير كشف الاسرار رشيدالدين ميبديست كه گفتم تيمنا و تبركا بگذارم اول پست اول .

وبلاگ است ديگر، تشريف بياوريد خوشحال می شویم.

باقي بقايتان.

پاسپارتو