از وقتی اجازه دادی بغلت کنم،
دستهایم صدها کیلومتر به سوی تو درازشدند،
اما حتی تو را لمس هم نکردند،
باز چه کلکی سوارکردهای؟
از وقتی اجازه دادی بغلت کنم،
دستهایم صدها کیلومتر به سوی تو درازشدند،
اما حتی تو را لمس هم نکردند،
باز چه کلکی سوارکردهای؟
اينروزها چند نوشته جالب درباره پدرخواندهها خواندم. بعد از خواندن اين نوشتهها چند نكته به ذهنم رسيد كه گفتم خدمت دوستان عرض كنم:
1- پدرخواندهها1 زحمت كشيدهاند، برای رسيدن به این جايگاه سختی كشيدهاند، آنها يا از شروع كنندگان كاری بودهاند، يا دركاری تحول ايجاد كردهاند، و يا از پس كاری بسيار بهتر از ديگران برآمدهاند. و مهمتر از همه پدرخواندهها نيازی را پاسخ گفتهاند.
2- در كنار ميل به در قدرت ماندن، پدر خواندههای ناكارآمد شده از همين زحمت كشيدن نوعی استدلال اخلاقی برای ماندن مطرح میكنند.در استدلالهای آنها معمولا جملههايی از این دست ديده میشود:
- من بودم كه اين كار را به اينجا رساندم.
- من به مخاطبانم، خدمت كردم.
- منتقدين من فقط حرف میزنند.
- آيا منتقدين من میتوانند كار را بهتر انجام دهند؟، آنها دو روزه همهچيز را خراب میكنند.
دلايل فوق اگرچه چسبيدن به قدرت در وضعيت ناكارآمدی را توجيه نمیكند اما حاوی نكته قابل تأملی است، آيا منتقدين پدر خوانده قادرند نيازهای مخاطبان او را بهتر از پدر خوانده پاسخ گويند؟
3- پدر خواندهها با منتقدينشان به بدترين نحو برخورد میكنند و انواع تنبيهات را در حق زباندرازان روا میدارند، اما اين رفتارها به تنهايی ضامن اقتدار پدرخواندهها نيستند، اقتدار پدرخواندهها در جای ديگری هم ريشه دارد: پدر خواندهها "راه حل ارائه" میدهند، يا لااقل توان ارائه راه حل را دارند، برای در بستهای كليدی فراهم میآورند، و به "نيازی پاسخ میدهند". پدر خواندهها در بازار برآوردن نياز نهتنها از فروشندگانند، بلكه معمولا تنها فروشندهاند، اين انحصار فقط به خاطر حذف رقيبان بوجود نيامده، بلكه در بسياری موارد اساساً رقيبی وجود ندارد. حقيقت تلخ اين است كه پدرخواندهها از بسياری از منتقدانشان بيشتر كاركرده و میكنند و شايد به همين دليل است كه بعد از رفتن پدر خواندهها معمولا دچار نوعی "قحط الرجالی" میشويم.
4- از اجزاء مهم راه حل رها شدن از پدرخواندههای ناکارآمد سمج، بوجود آوردن بديلهايی برای آنهاست، اين بديلها خود نبايد پدرخواندههای جديدی باشند، بلكه بايد قادر باشند نيازهايی كه پدرخوانده برآورده میسازد را به نحو مؤثرتری برآورده كنند. به جای تمام اينكه تلاشها بر مبارزه با پدر خواندهها متمركز گردد خوب است برای بديل سازی برای آنها نيز تلاش شود، نا كامی منتقدان در پاسخ به نيازهای مخاطبان و رویآوردن مجدد به پدر خوانده بیشك بزرگترين كمك به پدرخوانده وسختترين ضربه برای مخالفان است. شايد مسئله انتخاب نوع برخورد با پدر خواندهها صورت ديگری از مسئله "آزادی از" در برابر" آزادی برای" باشد.
------------------
1- در اين نوشته منظور از پدر خوانده اكثر پدرخواندههايی است كه من میشناسم.
2- اصطلاح پدر بازنشسته برای پدر خواندههای ناکارآمد اصلا مناسب نیست.
1- نوشته زير را بخوانيد:
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهای موجود، در فضای بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روی سطح كاغذ نمیريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاری طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مینوشت، زير آب كارمیكرد، روی هر سطحی حتی كريستال مینوشت و در دامنه دمايی گستردهای كار میكرد.
اما روسها راه حل سادهتری داشتند:
قبل از اينكه ادامه متن را بخوانيد بدنيست چند دقيقه سعی كنيد تا راه حل روسها را حدس بزنيد.
آنها از مداد استفاده كردند!
2- امثال اين نوشتهها كم نيستند و در محيطهای دانشگاهی هم مانند اينها را بسيار میشنويم و شايد خودمان هم برای ديگران تعريف كنيم، اما متاسفانه كمتر بدنبال كسب اطلاع از صحت اين حكايتها هستيم. اين درست است كه گاهی مجموعههای تحقيقاتی و فنی معتبراشتباهات وبیدقتیهای سادهای میكنند، اما جا دارد كه توجه كنيم كه اين اشتباهات هرچند وقت و با چه احتمالی روی میدهند،
اگر به اين احتمال توجه كنيم در نقل اين چنين حكايتهایی با دقت بيشتری عمل میكنيم.
در مورد اين حكايت، كافی است در Google عبارت "NASA and pen problem" را جستجو كنيد تا به سادگی به نادرستی داستان پیببريد. (اينجا و اينجا را ببينيد)
3- با اين حال بايد به خلاقيت و توانايی حل مسئله كسانی كه توانستند در بند اول راه حل روسها را حدس بزنند تبريك گفت، اين حكايت به هيچ دردی نخورد تمرين خوبی است، هم برای تفكر خلاق، هم تفكر انتقادی!
------------------------
اصل حكايت از اينجاست، هدفشان هم بيشتر يك تمرين بوده، اما چيزی كه باعث شد اين مطلب را بنويسم اين بود كه احساس میكنم نقل چنين حكايتهايی بدون دقت در صحتشان بعضی وقتها ذهنيتهای نادرستی را بوجود میآورد.
1- در اوج احساسات ضد مايكروسافتیام در بحثها، هميشه چيزی بود كه در خفا نظرم را نسبت به گيتس تعديل میكرد: او در كتاب "راه آينده" چندين نقل قول از"شازده كوچولو" آورده بود. اين روزها كه خبر(+و+و+) تصميم گيتس برای ترك تدريجی فعاليت های مديريتيش در مايكروسافت برای فعاليت بيشتر در "بنياد خيريه بيل ومليندا گيتس" را میشنوم دو باره ياد آن نقل قولها میافتم.
2- با اين حال كمال سادهدلی است اگر در صحبت از تصميمهای مرد اول نرمافزار جهان، به چنين تحليلهای رمانتيكی بسنده كنيم، آن هم در دنيايی كه ثروت و قدرت در هم تنيدهاند، و احتمالا به همين دليل است كه گزارشگر نيوزويك از او میپرسد:"آيا زمان بيشتری برای توجه به فعاليتها و امور سياسی در اختيار خواهيد داشت؟". پاسخ گيتس را همه میتوانند حدس بزنند، اما براستی آيا فعاليتهای خيريه برای كسی كه به گرفتن تصميمات بزرگ عادت كرده به اندازه كافی بزرگ هست؟ از اين جنبه میتوان به كسانی كه اين اقدام را حركت اول او در يك بازی بزرگتر میبينند هم حق داد، اما نتيجه نهايي را تنها گذشت زمان مشخص خواهد كرد.
اميدوارم گيتس برای كارهای خيريه به اندازه كافی بزرگ باشد.
اين را كاملا صميمانه میگويم.
--------------------
ترجمه مصاحبه نيوزويك را ميتوانيد در "همشهری ماه" تير 85 پيدا كنيد.
"Baby Bills" هم خواندنی است.
سايت CNN در كنار اخبار مربوط به لبنان (مثلا این) يك نظر سنجی گذاشته است با اين سؤال:
?Do you think the Israeli military response inside Lebanon is justified
جوابش هم طبعا آری/نه است. اين نظرسنجی را اولين بار، ديروز حدود ساعت 6 بعد از ظهر ديدم، 60 درصد گفته بودند آری، 40 درصد هم جواب مخالف داده بودند. حدود ساعت 9 شب شد 61 درصد آری، 39 درصد نه!9 صبح امروز هم اوضاع به همين منوال بود. الان كه اين را مینويسم حدود يك و نيم بعد از ظهر است، هنوز هم همان نسبت 39 به 61 برقرار است، در واقع 38.6 است كه به بالا گرد شده، در چهار ساعت گذشته از حدود 15000 رای اضافه شده تنها 31درصد نوع برخورد اسرائیل را درست نمیدانستهاند.
چيزی كه قضيه را برايم جالب میكند اين است كه از ديروز تيترهای صريح در مورد كشته شدن مردم بیگناه ديده میشود(مثلا اين در BBC) و حتی فكر كنم جايی خواندم رايس هم (ضمن حمايت از اصل حركت) به اسرائيل گفته تندروی نكند و اوضاع چنين است! اسرائيلیها جنبش اينترنتی راه انداختهاند يا خوانندگان CNN واقعا اينطور فكر میكنند؟
راستی اين صفحه را در Wikipedia ببينيد. مرتب بهروز میشود.
پینوشت:الان شد 62به 38!
پینوشت: دوباره سربزنيد اوضاع دارد عوض میشود! (July 17)
داشتم بين كانال هاي مختلف تلويزيون چرخ میزدم كه اين جمله به گوشم خورد :"فضاپيمای ديسكاوری با موفقيت پرتاب شد". همين يك جمله مرا برد به سالهايی كه نمیدانم چرا اينقدر دور به نظر میرسيدند، كودكی و نوجوانی من، مثل خيلیهای ديگر، با هواپيما و موشك و سفرهای فضايی گذشت...
من چلنجر را به ياد دارم و همچنين ويجر و پايونير را، پرتاب كاسينی و جنجال طرفداران محيط زيست به خاطر مواد راديواكتيو به كار رفته در آن، اسم فضاپيمای گاليله به نظرم چقدر بجا میآمد و در مدار قرار گرفتن "هابل" چقدر برايم مهم بود! به عشق شنيدن خبری از اينها بود كه هر روز پای "اخبار علمی، فرهنگی، هنری" مینشستم.
فكر میكنم ويجر و پايونير از منظومه شمسی خارج شدهاند، كاسينی چند ماه پيش به زحل رسيد، گاليله قبل از او به مشتری رسيده بود و هابل هنوز در مدار است، از ماموريتهای جديد مدتهاست خبر ندارم. از كی يادم رفت پیگيرشان باشم؟
اخبار تمام شد،
پيامهای بازرگانی شروع شد.
برگشتم سر كارم.
غزلی برای دوست عزيزم علی، تا شايد بخندد، يا لااقل كَلكلی باشد كه سر ذوقش بياورد.
مسگرخراسانی
دلم جز مهر مه رويش طريقی بر نمیگيرد
ز هر در می دهم پندش، وليكن در نمیگيرد
شده دل در غمش ويران، به فريادم از اين هجران
ز طولش گشتهام حيران، چرا آخِر نمیگيرد؟
مرا عزم سفرها بود با محبوب چون جانم
هزاران جَهد میدارم وليكن سر نمیگيرد
ز احوالش پريشانم،كه ميزان است اوضاعش؟
شمارهاش1 بسی گيرم، ولی دلبر نمیگيرد
مرا بیمعرفت خوانده، كرم كردست و خوش خوانده
كه كس بیمعرفتها را به اين هم بر نمیگيرد
خدا را شكر میگويم كه بعد از اين همه دوری
اميد وصل ملا را از اين مسگر نمیگيرد
------------
1: نوعی رمل و اسطرلاب است
هر كسی برای خودش يك سری ملاكها و معيارهايی دارد كه وقتی برآورده شوند، احساس موفقيت میكند.(به بيان بهتر هرچه بيشتر برآورده شوند احساس موفقيت بيشتری میكند.)
يك سری از اين معيارها توسط خود شخص انتخاب ميشود. يعني شخص با علاقه خودش آنها را ترجيح ميدهد؛ خودش به انتخاب آنها میرسد؛ لزوم برآوردهشدنشان را حس كردهاست، در هر محيطی هم باشد جزء ملاكهای اوست؛ در يك كلام همانطور كه گفته شد در مجموعه علائق اوست.
يك سری ديگر از ملاكها هم هست كه توسط محيط يا اجتماع و كلاً بيرون فرد، به فرد معرفی ميشود. شخص اينها را در مجموعه ملاكهايش قرار ميدهد، اما آنها را درونی نميكند، يعني علاقه عميق و جدی به آن پيدا نميكند، بيش از آنكه به محتوا و معناي ملاك علاقهمند باشد، به موفقيت حاصل از برآورده شدن آن ملاك علاقهمند است. اگر رفتار محيط هم نسبت آن ملاك عوض شود و ديگر به آن پاداش ندهد ، اين ملاك هم از مجموعه ملاكهای شخص خارج ميشود.
از نظر من، هم ملاكهای درونی لازمند و مفيد، هم ملاكهای بيرونی، و چه بسا در طول زندگی جای اين ملاكها با هم عوض شوند، اما آنچه مهم است، توازن بين آنهاست.
تجربه من اين است كه ملاكهای ما زيادی بيرونیاند، يعني وزن و اهميت ملاكهای بيرونی خيلی بيشتر از ملاكهای درونی است و در تعيين مسير و تصميم گيری افراد نقش بسيار مهمتری دارند. افزايش بيشازاندازه نقش معيارهای بيرونی نسبت به معيارهای درونی به معنای كاهش نقش علاقه و انتخاب است. وقتی كه علاقهای دركار نباشد كارها متوسط انجام میشوند، چون علاقه است كه خلاقيت و پشتكار لازم برای يك كار زيبا و شايسته را پديد ميآورد، و وقتی انتخابی در كار نباشد، اصالت و استقلالی هم ديده نمیشود.
بود و نبود و ميزان حضور علاقه، اصالت و خلاقيت، از چيزهايی هستند كه موفقيتها را پررنگتر و كمرنگتر ميكند، يكی را واقعی ترمیبينی، يكی را كمتر.
پينوشت:
نكتهای هست كه مايلم تاكيد كنم، اصلا نميخواهم معيارهای بيروني و توجه به آنها را بياهميت جلوهبدهم، آنها اهميت خودشان را دارند، و بسيار هم ميتوانند هدايتكننده و تعديلكننده باشند.
این عكس آقايWillard Van Orman Quine است. Quine از فیلسوفان، منطقدانان، و رياضیدانان تاثیرگذار قرن بیستم بود، ولي این نوشته درباره كارهای علمی یا زندگي او نیست، درباره اسم اوست!
در ایران اسم Quine در دو حوزه مختلف دو جور خوانده ميشود، خيلی از برقیها و كامپیوتریها به او ميگویند كويين، و اهل منطق و فلسفه به او ميگويند كواين.
اسم Quine چطور در زبان كامپيوتریها و برقیها افتاد؟ Quine در سال1952 یك مقاله مينویسد درباره سادهكردن توابع بولي، چند سال بعد مككلاسكي هم مستقلا روش مشابهي را پيشنهاد ميكند(1956)، این همان روشي است كه اكثر دانشجویان برق و كامپیوتر به آن ميگویند روش كويين-مككلاسكي.
با توجه به املای كلمه فكر ميكنم تلفظ كواين صحيحتر است، تا نظر اهل فن چه باشد.
عكس : Harvard Gazette
کسی از برلين گزارش میدهد: دوجين زندانی ژندهپوش به فرماندهی يک سرباز روسی از خيابانی میگذرند.
يحتمل از قرارگاهی دور میآيند و جوان روس بايد آنها را به جايی برای کار يا به اصطلاح، بيگاری ببرد؛ جايی که آنها از آيندهشان هيچچيز نمیدانند. آنها ارواحیاند که همهجا میتوان ديد.
ناگهان از قضا، زنی که بهطور اتفاقی از خرابهای بيرون میآمد، فرياد میکشد، به طرف خيابان میدود و يکی از زندانيان را در آغوش میکشد.
دستهی کوچک از حرکت بازمیماند و سرباز روس هم طبيعیست که درمیيابد چه اتفاقی افتاده است.
او به طرف زندانی میرود، که حالا آن زن را که از گريه به هقهق افتاده در آغوش گرفته است.
میپرسد:
ـ زنت؟
ـ بله.
بعد از زن میپرسد:
ـ شوهرت؟
ـ بله.
سپس با دست به آنها اشاره میکند:
ـ رفت، دويد... دويد، رفت.
آنها نمیتوانند باور کنند، میمانند. سرباز روس با يازده زندانی ديگر به راهش ادامه میدهد تا آن که چندصدمتر بعد به رهگذری اشاره کرده و او را با مسلسل مجبور میکند وارد دسته بشود، تا آن يک دوجين سربازی که حکومت از او میخواهد، دوباره کامل شود.
----------------
این داستانک را چند سال پیش در صفحه آخر همشهری دیده بودم. متاسفانه روزنامه را گم کردم و داستانک از دستم رفت تا چند وقت پیش که اینجا پیدایش کردم. خوابگرد داستان را از اینجا نقل کرده است:
تابستان ۱۹۴۵، صحنهای در برلين
نويسنده: ماکس فريش
مترجم: ناصر غياثی
:: برگرفته از «بوطيقای نو»، شمارهی ۱، بهار ۱۳۷۴
دوران دبيرستان، سال دوم، مجيد ميرزا وزيری معلم هندسهمان بود، كه از قضا هم هندسه زياد كارنكرده بود! يعنی هندسه كلاسيك ( از آن جور كه دركتاب هندسه كاكستر میبينيد)، تا آنجا كه میدانم بيشتر اهل رياضيات گسسته، جبر، و نظريه اعداد بود، به بچهها اعداد مختلط ياد داده بود، كه با آن مسئلههای هندسه را حل میكرديم.
كلاس آقای معلم از خاصترين كلاسهای كل دوران تحصيلم بود، با دانشآموزانش رفتاری بسيار دوستانه داشت، كه البته اكثرا مورد سوءاستفاده بچهها واقع میشد(هنوز هم از بیجنبه بازیهای آن زمانمان شرمسارم)، بیدريغ درس میداد و هرچه ازدستش برمیآمد برای يادگرفتن بچهها انجام میداد، ، آخرچند نفر در اين مملكت هستند كه فايده دادن يك كتاب 900 صفحهای در باره فركتال و تئوری آشوب به يك بچه محصل! كه مطمئنی از كتاب هم چيزی سر در نمیآورد را بدانند؟ برای همين بچه محصلها از كتابخانه دانشگاه كتاب امانت میگرفت تا تصويری هرچند مبهم از دورترها داشتهباشند و بدانند كه آنطرفترهم چيزهايی هست.
اما جالبترين بخش كلاس كه بسيار دوستداشتنی و ارزشمند بود هنگامی بود كه آقای معلم درباره جوهره و روح رياضيات صحبت میكرد، درباره كشف و ابداع رياضی و به تعبيری كه خودش زمانی به كاربرد رقص ابدی دانشمند و علم. (بسيار متاسفم كه نمیتوانم بيشتر در اين مورد بنويسم، فكرميكنم هرچه بيشتر شرح و بسطش بدهم از آنچه واقعا بوده است دورتر شدهام.)
راستش را بگويم، زياد هندسه ياد نگرفتيم(بيشترش بهخاطر شلوغبازي خودمان بود)، اما آنچه سعی میكرد بهما بياموزد، هزار بار به آن هندسه دبيرستانی میارزيد، به ما نوعی ديگر از نگاه كردن، فكر كردن، و منظره جديدی از علم را نشانداد.
آقای معلم آنزمان اگر اشتباه نكنم دانشجوی دكترا بودند، الان دكترايشان را گرفتهاند و استاد دانشگاه فردوسی مشهد هستند، درسهای مختلفی میدهند مثل نظريهگراف و آناليزریاضی وآنيكی كه مورد علاقه من است فلسفه رياضی. صفحه خانگیشان اينجاست و يكی از كتابهايشان را میتوانيد از اينجا پياده كنيد.
هميشه خود را مديون لطف ايشان میدانم
مدتي است ننوشتهام، راستش را بخواهيد، دو سه حرف و ايده داشتم، اما اين روزها نميتوانم به آن اندازه رويشان تمركز كنم كه چيزي بنويسم. از طرف ديگر اين ساكت بودن هم اذيتم ميكند مخصوصا به خاطر اتفاقات چند روز اخير.
مي خواستم مطلبي بنويسم به نام "حقوق آدم بد" درباره دستگيري رامين جهانبگلو و نگاه بعضي محافل به آن. وقتي كه براي قبولاندن اجراي عدالت درمورد آدمهاي "بر فرض بد" بايد تقلا كنيم و دست به دامن قانون و مذهب بشويم يعني وجدانها زيادي ساكتند، چه بازداشتهاي عجيب و غريب در ايران باشد چه ماجراي زندانيان گوانتانامو، چه متهم مجرم باشد چه نباشد. در اينباره نويسنده عنكبوت مطلب خوبي نوشته است، گرچه با حرف من متفاوت است اما مثل ديگر نوشتههاي اين وبلاگ نويس خواندني است.
دومين چيزي كه ميخواستم دربارهاش بنويسم قضيه كشتاري بود كه در حوالي بم رخ داد. در اين مورد هم حرف زياد است، خيلي هم زياد، اما فقط من نيستم كه ننوشتهام، كه وبلاگستان فارسي زبان هم(تا آنجا كه من ديدم)؛ با سكوت( اگر نگويم بيتفاوتي) از آن گذشت ، فعلا دلم خوش است به اين نوشته سيبستان.
باقي بقايتان
زمانی من یک وال بودم، یک وال جوان و سرحال، همهچیز فوقالعاده نبود، اما بد هم نبود؛ تا اينکه اتفاقی افتاد؛ یک ماهی Remora بالای باله چپم چسبید. زندگی من از زمانی که متوجه چسبیدن این ماهی شدم تغییر کرد، هميشه دنبال راهی بودم که از دستش خلاص شوم، اما نمیشد. هیچجور نمیشد آن را از خودم جدا کنم.
به بقيه والها که میگفتم، میگفتند مشکل کوچکی است؛ ماهیهای Remora به تمام آبزيان بزرگ میچسبند، چرا خودت را اينقدر ناراحت میکنی؟
اما اوضاع من پاک متفاوت بود، من از اين ماهی رنج میبردم، واقعا رنج میبردم، اعصابم پاک به هم ريخته بود، با خودم میگفتم مگر اینطور نيست که این مشکل کوچکی است؟! پس چرا نمیشود حلش کرد؟! چرا اين ماهی عوضی را نمیتوانم از اینجا بکنم؟
اين ماهی تمام زندگی مرا به هم ريخته بود، تمام شب و روز من صرف تلاش برای خلاص شدن از دست Remora ِ لعنتي میشد.
آخر سر يک روز در اوج عصبانيت و ناتوانی، خودم را محکم به يک صخره کوبيدم تا ماهی لعنتی را له کنم؛ نمیدانم له شد یا نه، اما زندگیام پاک عوض شد.
من مردم.
بله من مردم و احتمالا آن Remora ِ فلان فلان شده هم مرده، اما هنوز هم مرا آزار میدهد، میدانيد، حالا که مردهام ذهنم پر از راههايی است که میتوانستم بدون مردن از دستش خلاص شوم. مثلا کافی بود خودم را آرام به آن صخره بمالم، يا از يک ماهی بخواهم آن را از من بکند، اصلا Remora بعد از چند وقت شايد خودش میرفت، یا ... .
میدانید، من از مرده بودن خودم راضی نيستم، آخر من يک وال بودم، یک وال جوان و سرحال... .
پی نوشت:
ماهی Remora
كليله و دمنه يك داستان پيوسته است كه در بين برخورد شخصيتها و گفتگوهايشان، داستانهايی درون داستان اصلی مطرح میشوند.اين سبك روايت "داستان در داستان" اگرچه در ادبيات ما نمونههای ديگری هم دارد، اما آنچه كليله و دمنه را از جهتی منحصربه فرد میكند؛ پرداخت كامل، ظريف، و هوشمندانه اين داستانهای درونی است. در این داستانها خط سیر پرپيچ و خم و بسيارخلاقانهای وجود دارد كه هر قسمت از آن میتواند دستمايه داستانی نو و مستقل قرار گیرد.
قطعه زیر از داستان "بوزینه و باخه" انتخاب شده است:
[بوزينه] جلای وطن اختیار كرد و به طرفی از ساحل دریا كشيد كه آنجا بيشهای بود و ميوه بسيار؛ وانجيری مشرف به آب بگزید و به قوتی كه از ثمرات آن حاصل میآمد قانع گشت. و در زير آن درخت، باخهای نشستی و به سايه آن استراحت طلبيدی. روزی بوزنه انجیر میچيد، ناگاه يكی در آب افتاد. آواز آن به گوش او رسيد؛ لذتی يافت و طربی و نشاطی در وی پیدا آمد و هر ساعت بدان هوس، ديگری بيانداختی و به آواز آن تلذذ نمودی.
سنگپشت آن میخورد و صورتمیكرد(تصور میكرد) كه برای او میاندازد و اين دلجويی و شفقت در حق او واجب میدارد. انديشيد كه بیسوابق معرفت(آشنايی) اين مكرمت میفرمايد؛ اگر وسيلت مودت به آن پيوندد پوشيده نماند كه چه نوع اعزاز و اكرام فرمايد.
بوزنه را آواز داد و صحبت خود بر او عرضه كرد. جوابی نيكو شنيد و اهتزاز(ابراز شادی از ديدن كسی) تمام ديد و هر يك را از ايشان به يكديگر میلی تمام افتاد.....
همين يك تكه خواننده را برای فهميدن آخر داستان به دنبال خود میكشد، علاوه بر آن به نظر من اينجا ايده فوقالعاده جالبی وجود دارد كه میتواند خود الهام بخش يك داستان جالب باشد، يك دوستی بين دو موجود تنها كه براساس يك سوءتفاهم شكل گرفته است.....
جالب نیست؟
طنزپردازی، از تيكه انداختن و جوك گفتن و شوخیكردن گرفته تا طنزپردازی حرفهای، كارظريف و پرمسئوليتی است. طنزبه دلیل مفرح بودن، با اشتياق شنيده میشود، در خاطر میماند، دهان به دهان میچرخد و به سرعت پخشمیشود. پديدهای كه اثری چنین گستره و عميق دارد، لازم است با دقت و توجه بهکارگرفتهشود.
چيزی كه اهميت احساس مسئوليت در طنزپردازی را برجسته تر میكند اين است، كه طنز امكانات فوقالعادهای را برای كمرنگ كردن، و حتی پوشاندن حقيقت دراختيار میگذارد. مطلب طنز لازم نيست( و شايد نبايد) قاعدهمند يا اصولی باشد و همين آن را تبديل به زمينهای ايدهآل برای حضور انواع مغالطهها میكند؛ گرچه كسی كه طنز را برای اين مقصود بهكارمیبرد حتی نيازی به مغالطه هم ندارد، زيرا میتواند با استفاده از خصلت جدی نبودن طنز بحث را بینياز از هرگونه دليلآوری ِدرست يا غلط به پيش ببرد.
به این مثالهای روزمره توجه کنید:
"بابا كمربند! بابا ايمنی! بابا بهداشت! لابد قبل از رانندگی دستات رو هم میشوری!"
"برم با پسره حزبُل بحث كنم؟!، هر وقت از كارمخارج حروف فارغ شد چشم!"
"اِ اِ، پسره تا همين ديروز هر وقت میديديش داشت با متعلقه محترمه! اونم توحس شانزليزه قدم میزد! حالا واسه من مقاله بنويس شده!"
وقتی فكرش را بكنی كه اين جملات ممكن است سر و ته چه بحثهايی را همآوردهباشند و چه اتفاقاتی را باعث شدهباشند غمگین میشوی : از قهر كردن دو دوست بگير؛ تا آن بیتوجهی كه حادثه مسجد ارگ را آفرید؛ تا تصادفات رانندگی؛ تا ضد و خورد سربازان شطرنج سياست مداران.
بدنيست دقت كنيم كه به چه میخنديم و به چه میخندانيم.
و از اينجاست كه طنز خوب، "هنر" میشود.
85/1/25
بعضی وقتها*، كامنتهای يك مطلب از خود مطلب جالبترند، مثل اين كامنت نويسنده نوا برای مطلب نيمفاصله:
و بسيار تجربه كردم نيم فاصله بين آدم ها رو كه ....
راست می گوید( زياد به مقدمهاش گير ندهيد)، خيلی وقتها آدمها نه كاملا پيوسته و باهمند، و نه كاملا گسسته و بافاصله، بينشان يك نيمفاصله هست؛
تازه اين نيمفاصلهها هم انواع و اقسام دارند.
به نيمفاصله بين آدمها دقت كردهايد؟
--------------------------------
* در مورد وبلاگ من اكثر وقتها!
· فربه شدگى و برجسته شدن ناگهانى خصلت انقلابى نظريه ماركسيستى در ايران و ديگر كشورهاى جهان...
· اين محرك چنان فربه نيست كه تمام حركت ها، كاوش ها و به ويژه نتايج آنها را متعين كند.
· در ضمن بايد اضافه كنم كه شاعران نسل جديد، به قول خودشان، ديگر از شاعران دهه سى، يعنى آبشخور بى بديلشان خسته شده اند.
· این شاهنامه [ابومنصوری] بنیادی ترین آبشخور فردوسی بوده است
· روی هم رفته خانواده از سه آبشخور نيرو ميگيرد و به اقتضا و الزام اين سه هم گردن مينهد.
· چراغ را کشتند و چراغدان را شکستند و خوان گسترده يی را که صدها دانشجو از آن لقمه معرفت بر می گرفتند درنورديدند.
· برای اهل فضل بساط نقدش گسترده بماند و خوان معرفتاش آکنده از لقمههای چرب و شيرينِ نور باد.
نمیدانم چقدر اين جملات و اصطلاحات را میپسنديد اما اينگونه نوشتهها با سليقه من چندان جور نيستند. حتی اگر از بحث ميزان سنخيت "خوردن" و "انديشه" در تاريخ ادبيات و فضای ذهني ايرانی بگذريم، از اين نمیتوان گذشت كه در تشبيه و استعاره و ساير وسايل توصيف وتمثيل، اگر چيزی به چِيزی تشبيه شد بايد بين مشبه و مشبه به، نوعی شباهت و تناسب وجود داشته باشد.
مثلا شايد "رشد سريع و ناگهانی" وجود داشته باشد اما "فربه شدن" غالبا "ناگهانی" رخ نمیدهد؛ ويا تصوری كه كلمه "آبشخور" در ذهن ايجاد میكند نمیتواند ارتباط زيادی با آنچه كه میتواند "پايگاه و سرچشمه فكری" قلمداد شود داشته باشد، به ويژه برای مقولاتی مثل "ادبيات"، "شعر"، "فلسفه" و مانند اينها. به عنوان نمونهای ديگر حتی اگر با تركیبی مثل "لقمه معرفت" مشكلی نداشته باشیم، احتمالا تصديق خواهيد كرد "چرب و شیرین" برای توصيف "نور [معرفت]" چندان مناسب نيست.
البته خوب میدانم كه اينگونه بحثها شايد تا حدود زيادی سليقهای باشند، و چه بسا اين نوشته هم حاصل كج سليقگی من باشد؛ بايد ديد آبشخور سليقه من كجاست!
قبلا نوشتهبودم که فکر میکنم مساحت مفهومی ابتدايیتر از تشابه است. در حقیقت منظورم اين بود که فکر نمیکنم برای قضیه اصلی تشابه، اثباتی وجود داشته باشد که در آن از مفاهیم، اصول و قضیههای مساحت استفاده نشود. حالا چند روز است که فهميدم اشتباه میکردم! قضیه اصلی تشابه را میتوان بدون مفهوم مساحت هم اثبات کرد. البته اين اثبات کمی پيچيده و طولانی است. شايد برایتان جالب باشد که بدانید این اثبات بر لم هوشمندانه زیر استوار است:
فرض کنيد x , y دو عدد حقيقی باشند بطوريکه
هر عدد گويای کوچکتر از x از y کوچکتر باشد و
هر عدد گويای کوچکتر از y از x کوچکتر باشد
آنگاه x و y برابرند.
بيشتر در اين مورد:
هندسه مقدماتی از ديدگاه پيشرفته، ادوين اِ موئيز، ترجمه دکتر امير خسروی و محمود نصيری، مبتکران، 1373
کتاب بالا ترجمهایست از :Moise, Edwin E., Elementary Geometry form an Advanced Standpoint, AddisonWesley, 1990
اگر از واژه پردازها برای تایپ کردن استفاده میکنید احتمالا به این مشکل برخورده اید: تا به حال شده بخواهيد یک فعل مضارع استمراری (مثل "میرود") بنويسيد ، و "می" در یک خط بماند و باقی فعل برود خط بعد؟ چیزی مثل این شکل:
مشکل از اینجاست که واژه پردازها کلماتی را که با Space ازهم جدا شده باشند، کلمات مستقل به حساب میآورند و در نتیجه اجازه میدهند تا در خطهای مجزا قرار بگیرند.
مسئله دیگری هم هست، در رسمالخط فارسی، فاصلهای که بین اجزای کلمات چندبخشی درنظر گرفته میشود کمتر از فاصله بین کلمات مستقل است، این موضوع باعث میشود که گذاشتن یک فاصله کامل(به اندازه یک Space) بین اجزای کلمات چند بخشی غیر طبیعی به نظر برسد:
راه حل این دو مشکل استفاده از کاراکتر نیمفاصله است.(بعضیها به آن "فاصله جامد" هم می گویند.) در بسياری از ويندوزهای فارسی سازی شده گرفتن همزمان Shift+Space باعث تايپ شدن این کاراکتر میشود. در ویندوزهايی که زبان فارسی در آنها نصب شده است، با گرفتن Alt و تایپ 0157 بوسیله Keypad(دکمه های سمت راست Keyboard) میتوان این کاراکتر را تايپ کرد. من در Word برای تايپ این کاراکتر یک Macro درستکردهام تا مجبور نباشم آن عدد چهار رقمی را تایپ کنم.
---------------------------------------------------
چند لینک:
1- مفصلترین بحث درباره نيمفاصله (حتما کامنتها را هم بخوانيد)+
2- 0157را از اينجا یادگرفتم.+
3- چطور Macroدرست کنيم.+