امید منند
- گشایشی که در نگاه توست -
شعر معماریِ زبان است و موسیقایی شدنِ تصویرِ عواطفِ انسانی در زبان. جز این هر چه هست سرگرمیِ کودکانِ کوی است و پیش از خداوندِ خود مرده است. در همه زبانهای جهان، شاعرانِ بزرگ معمارانِ برجسته زباناند. از هُمر تا الیوت و ییتز و ریکله و مایاکوفسکی، از امرؤالقیس تا نزار قبانی، از رودکی تا ایرج تا فروغِ فرخزاد. هنر فُرم است و فرم است و فرم و دیگر هیچ! فرم در زبان جز از رهگذرِ ساحَتِ موسیقاییِ کلام امکان تحقق ندارد و موسیقی امری است ریاضی و از شعب علم ریاضی. «فرم»هایی که بیرون از وجهِ موسیقاییِ زبان ادعا شود «قالیچه» آن «شیاد» است که فقط حلالزاده آن را میدید.
ایده اصلی چیست؟
فرض کنید که گونهای ماهی آن قدر تکامل پیدا کرده که بعضی از آنها فیزیکدان شدهاند، و شروع کردهاند به فکر کردن درباره چگونگی حرکت چیزها.در ابتدا ماهیهای فیزیکدان، با مشاهده و اندازهگیری، قوانین بسیار پیچیدهای را بدست میآورند. ولی بعد از گذشت زمانی، یک ماهی نابغه، یک دنیای متفاوت ایدهآل را تصور میکند که قوانین حرکت ِ بسیار سادهتری در آن حاکم هستند- قوانینی که ما انسانها آنها را قوانین نیوتون مینامیم. ایده جدید و فوقالعاده[ِی ماهی نابغه] این است که حرکت در دنیای روزمره ماهیها پیچیده به نظر میرسد برای این که یک واسط همهجا گسترده-آب!- هست که حرکت را پیچیده میکند.
فیزیک مدرن چیزی خیلی شبیه این را برای دنیای ما پیشنهاد میکند. ما میتوانیم از معادلات بسیار زیباتری استفاده کنیم اگر آماده باشیم که فرض کنیم "فضای" محسوس روزمره ما در حقیقت یک واسط است که اثرش، آنچه از حرکت ماده دیده میشود را پیچیده میکند.
var items=broll.value.items; items.sort(function(a,b){if (a.crawlTime==b.crawlTime) return 0;return (a.crawlTime>b.crawlTime)?-1:1;}) var container=document.getElementById("blogroll_21328");
زیاد جدیم نگیر
من چیزی ام
مثل سایههای مشکوک گرگ و میش صبح
یا دم غروب
که توی چشم شکل عوض میکنند
گم میشوند و پیدا.
هر وقت شک کردی، خیال کن لبخند میزنم.
شلوارهای گشاد و زیرپوشهای تنگ تنمان هست، عمود بر دیوار دراز کشیدهایم، من اینجا و شانماتیو قدری آنطرفتر، پاهایمان را گذاشتهایم روی دیوار، کتاب میخوانیم. کف پاهایمان بدجور سیاه است، مادر رد میشود و چیزی نمیگوید، دیوارها مدتهاست که کثیف شدهاند، و این کثیفیها تازه غیر از جدولهای ارزش مکانی است که با مداد و کلید و سکه نمیدانم برای چه روی دیوار کشیدهام.
Just after midnight on August 24, 1995, a student named Jonathan Prentice walked into a bookshop in Auckland, New Zealand, pulled out 200 New Zealand dollars, and became the first owner of Windows 95. Turning to a reporter, Prentice declared: “I will be able to play solitaire and send faxes at the same time.” And with that rallying cry, the Windows 95 craze exploded. Lines formed around the world as consumers jostled to buy copies; journalists in Poland prepared to take a Microsoft-sponsored submarine ride under the Baltic Sea; The Times of London handed out free papers wrapped in a Windows ad; and the Empire State Building lit up in Windows’ signature colors. Within a month, Microsoft’s new operating system had sales of more than $250 million and Bill Gates went from being a nerd to … well, he was still a nerd, but an invincible rock-star nerd. The future was very clear: PCs — running Microsoft software — would be the single most important device in our lives.
The UP is developed with object technology (OT)projects in mind, and the adoption of OT has often been promoted in order to achieve software reuse. Significant reuse is a laudable goal, but difficult. It is a function of much more than adopting OT and writing classes; OT is but one enabling technology in a suite of technical, organizational, and social changes that have to occur to see meaningful reuse. Certainly, libraries of classes for technical services, such as the Java technology libraries, provide a great example of reuse, but I am referring to the difficulty of reuse of code created within an organization, not core libraries.
In a survey of organizations that had adopted OT, they were asked the actual value of its adoption. Interesting, reuse was at the bottom of the list [Cutter97] . Among experienced OT practitioners and organizations, this is not a surprise: They know that the popular press's description of OT for reuse is to some degree a myth; most organization see little of it. This is not to imply it isn't a valuable goal, or that there is no reuse—it is worthy, and there has been some. But not the high levels of reuse some articles and books suggest. And many an experienced OT developer can tell you a war story about the misguided large-scale attempt by an organization to create the grand "reusable libraries" or services for the company, spending a year and million dollars, and ending with a failed project, or one that misses the mark. Reuse is hard, and arguably more a function of social and organizational issues than technical ones.
Does this mean OT is without value? Not at all, but its value has been incorrectly associated primarily with reuse, rather than how it most prominently helps in practice: flexibility, ease of change, and complexity management. The same survey [Cutter97] lists the top values actually experienced by adopting OT: easier application maintenance and cost savings. Object systems—if designed well—are relatively easier or faster to modify and extend, than if using non-OT technologies. This is important; many organizations find that the majority of the overall long-term cost of an application is in revision and maintenance, not original development, and thus, strategies to reduce revision costs are important. Although it is rational to want to reduce new system development costs, there is a certain irony that few stakeholders ask the follow-up question, "How can we reduce the cost to revise and maintain it?" when that is often the largest expense. It is here that OT can make a contribution, in addition to its power and elegance in tackling complex systems.
From: Craig Larman, Applying UML and Patterns, an introduction to object-oriented analysis and design, 2nd ed. Addison Wesley, 2002, p. 601
آمده بود سر کلاس ما، پر از آدمهایی که نمیخواستند سر کلاس باشند، صورتش جوری بود که انگار از اولین بارهایی بود که آمده بود سر کلاس، نشان میداد نمیتواند کلاس را درست دست بگیرد، قدری از این موضوع شرمنده نشان میداد ولی دستپاچه نبود، هول نبود که هر طوری شده به کلاس مسلط شود. آرام بود. بعد وسط همهمه شروع کرد، پرسید خب جلسه اول معمولا چه میگویند، هر کس چیزی گفت و او هم آنها را کنار هم گذاشت، یک جور فهرست برای خودش درست کرد، بعد شروع کرد به گفتن. کلاس شروع شد.
آن خنده باخته و آرام و راضیاش را فراموش نمیکنم.
یادش که میافتم روشن میشوم.
میگوید حرفهای پدرام چرت محض است.
میگویم چرا چرت؟
برایم دلیل میآورد که چرا حرفهای پدرام غلط است.
میگویم این نشد، نپرسیدم چرا غلط است، میگویم چرا چرت است؟
اگر همه کسانی که با قدرت هستند و با راه و کار قدرت آشنایی دارند و با آن موافقند، آزاد باشند، نمیتوان گفت که آزادی وجود دارد. خارج کردن مخالفان از صحنه، هنر حکومت نیست بلکه هنر حکومت این است که مخالفان خود را وادار کنند که در چارچوب قانون عمل کنند. اینجاست که حق متقابل میان دولت و مردم ایجاد میشود، یعنی دولت حق دارد از شهروندان بخواهد در چارچوب قانون اعمال نظر کند و مردم نیز متقابلا حق دارند در چارچوب قانون، آزادیهای خود را از دولت بخواهند . . . شخصا عقیده ندارم که یک دولت مقتدر باید مخالفان خود را سرکوب کند، بلکه دولت مقتدر دولتی است که این ظرفیت را داشته باشد تا انتقادات را با آغوش باز تحمل نماید تا جامعه در عرصه قانون گرایی به رشد و تعادل برسد
سید محمد خاتمی دوم خرداد ۷۷
در کنار معنای مهم و ارزشمندش، این قطعه را ستایش میکنم به خاطر تمام احتیاط و حزمی که در جملههایش هست.
کسانند که به یکدیگر همگرا شوند، میانشان کوهها باشد یا دریاها باشد یا سالها، آخر همگرا شوند. هرچند گوییش که به فلانی همگرایی؛ انکارها کند چندان و هرگز قبول نکند.
تو بر او اصرار مکن، گوشهای بنشین و تماشا کن؛ تماشا کن که چون خوشخوش به یکدگر همگرا شوند.
"True, there are sometimes
Tough joints. I feel them coming,
I slow down, I watch closely,
Hold back, barely move the blade,
And whump! the part falls away
Landing like a clod of earth.
"Then I withdraw the blade,
I stand still
And let the joy of the work
Sink in.
I clean the blade
And put it away."
Prince Wen Hui said,
"This is it! My cook has shown me
How I ought to live
My own life!"
Chuang Tzu
کم حرف میزنم
کم با دنیا درگیر میشوم
از نعمت فیدبک محرومم
و عیب و هنرم را آنطور که میخواهم نمیشناسم.
یک وقت، آن زمان که تازه orkut راه افتاده بود، با خودم میگفتم من اگر جای وزیر آموزش پرورش بودم یک مراسم تقدیر میگرفتم برای معلمهایی که در orkut برایشان گروه درست کردهاند. خیلی حرف است که دانشآموزها این قدر معلمشان را دوست داشته باشند، خیلی.
این روزها که میبینم شاگردان آقای ساعتی سوگوارش هستند، یاد آن معلمها میافتم.
خداوند تمام معلمهای خوب را رحمت کند
آمین
● ترجمههایی که ما از کتابهای غیر فارسی میخوانیم قدری (و حتی میشود که خیلی) با متن اصلی فاصله دارد. فکر میکنم دقیقتر باشد وقتی کتابی را به فهرست کتابهایمان در goodreads اضافه میکنیم بین اصل کتاب و ترجمهاش فرق بگذاریم و همان نسخهای را که خواندهایم به لیستمان اضافه کنیم. اینطور امتیازی که به کتاب دادهایم یا نظری که درموردش نوشتهایم معنای بیشتری پیدا میکند.
● این روزها که دوربینهای دیجیتال همهجا هست، راحت میشود از جلد کتابها عکس گرفت، به نظرم اگر وقتی که کتابی اضافه میکنیم عکسش را هم اضافه کنیم صفحهها ظاهر بهتری پیدا میکنند.
راستی! شما که این قدر عکس و گرافیک دوست دارید چرا یک وبلاگ راه نمیاندازید برای سایتهایی که طراحیشان را دوست دارید؟
انگیزه:
تهرانر و تا حدودی Strawberry Perl
یکی از آرزوهایم این است که یک مستند بسازم از کسانی که دهه هفتاد دانشجو بودند، کسانی که در دانشگاه بودند وقتی جامعه از دهه ۶۰ به دهه ۷۰ عبور میکرد. دوره کودکی و نوجوانیم از دور آنها را نگاه میکردم و به نظرم میآمد دارند تغییر میکنند، انگار آرام (و شاید آن اوائلش با یک جور کمرویی) دارند دنبال چیزهایی میگردند، چیزیهایی را کمکم پیدا میکنند، و برای خودشان چیزهایی میسازند. حال و هوایشان را دوست داشتم و دارم، بیشتر از حال و هوای دوره دانشگاه خودم . دوست دارم ازشان فیلم بسازم، از همه تیپشان.
به نظرم ظرف همین یکی دو سال آینده هم باید ساختش و گرنه شاید دیر بشود. البته اگر برداشتی که از آن دوران دارم اشتباه نباشد..