Tuesday, August 14, 2012

از یادمان نرود

سازمان انتقال خون ایران بدین وسیله ضمن عرض تسلیت به بازماندگان و آرزوی بهبودی هر چه سریع تر برای مجروحان و مصدومان این واقعه، ... [از مردم] تقاضا دارد که این عمل خداپسندانه را به روزهای کنونی بسنده نکنند و به طور مداوم ذخایر خونی مراکز انتقال خون کشور را تقویت کنند تا در صورت نیاز بیشتر به خون، شبکه خونرسانی کشور با اطمینان از پشتیبانی هموطنان عزیز اهداکننده، برای تأمین خون و فرآورده های خونی، با سرعت هر چه بیشتر اقدام نماید.
                                 سازمان انتقال خون ایران (۲۲ مرداد ۹۱)
[مدیرکل سازمان انتقال خون استان آذربایجان شرقی]  اظهار داشت: در حال حاضر به حد کافی خون و سایر فرآوردهای خونی برای کمک به مصدومین حادثه زلزله داریم، و به مردم توصیه می کنیم از ابتدای هفته بعد به پایگاه های انتقال خون مراجعه کنند چون بیش ترین نیاز ما نیاز به خون تازه است و اگر کمبودی در این خصوص احساس شود اطلاع رسانی خواهد شد. 
                                 (۲۴ مرداد ۹۱)
آدرس مراکز خونگیری در استان تهران: + و +
مراکز اهدای خون در سایر استان‌ها: +
ارائه اصل كارت شناسايی (كارت ملی، شناسنامه ويا گواهينامه) جهت اهدای خون الزامی است.

Thursday, July 19, 2012

...

چشمانت
   امید منند
     - گشایشی که در نگاه توست -

Monday, July 09, 2012

شعر؟

کتاب «حالات و مقامات م.امید» نوشته دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با این جملات آغاز می‌شود:
شعر معماریِ زبان است و موسیقایی شدنِ تصویرِ عواطفِ انسانی در زبان. جز این هر چه هست سرگرمیِ کودکانِ کوی است و پیش از خداوندِ خود مرده است. در همه زبان‌های جهان، شاعرانِ بزرگ معمارانِ برجسته زبان‌اند. از هُمر تا الیوت و ییتز و ریکله و مایاکوفسکی، از امرؤالقیس تا نزار قبانی، از رودکی تا ایرج تا فروغِ فرخ‌زاد. هنر فُرم است و فرم است و فرم و دیگر هیچ! فرم در زبان جز از رهگذرِ ساحَتِ موسیقاییِ کلام امکان تحقق ندارد و موسیقی امری است ریاضی و از شعب علم ریاضی. «فرم‌»هایی که بیرون از وجهِ موسیقاییِ زبان ادعا شود «قالیچه» آن «شیاد» است که فقط حلال‌زاده آن را می‌دید.
من فقط یک علاقه‌مند ادبیات هستم و البته خبره ادبیات نیستم، ولی می‌خواهم بگویم آنچه که از خواندن متون ادبی و مخصوصا شعر به یاد دارم باعث می‌شود از این همه «هیچ» و «جز» و «همه» در نوشته بالا تعجب کنم. موسیقی کلام در شعر را هم به جای خود دوست دارم، اما مثلا کم نبودند شعرهای ترجمه شده‌ای که دیده‌ام، و کمتر نشانی از موسیقی در ترجمه‌شان می‌شد یافت، اما هنوز به نظرم کاملا شایسته عنوان شعر بوده‌اند. از باقی ادعاها و آنچه درباره کودکان کوی و قالیچه و شیاد گفته شده می‌گذرم.
کسی منبعی را می‌شناسد که شرح روشنی از نظر شفیعی کدکنی در مورد شعر و استدلال‌هایش ارائه کند؟

پ.ن:
جدای این حرف‌ها کلیت کتاب به نظرم خواندنی و دوست داشتنی است، مخصوصا خاطرات نویسنده از اخوان.
اینجا می‌توانید معرفی مختصری از کتاب را ببینید.
محمدرضا شفیعی‌کدکنی، حالات و مقاماتِ م.امید، انتشارات سخن، ۱۳۹۱

Monday, July 02, 2012

میدان هیگز

ایده اصلی چیست؟

فرض کنید که گونه‌ای ماهی آن قدر تکامل پیدا کرده که بعضی از آنها فیزیکدان شده‌اند، و شروع کرده‌اند به فکر کردن درباره چگونگی حرکت چیزها.در ابتدا ماهی‌های فیزیکدان، با مشاهده و اندازه‌گیری، قوانین بسیار پیچیده‌ای را بدست می‌آورند. ولی بعد از گذشت زمانی، یک ماهی نابغه، یک دنیای متفاوت ایده‌آل را تصور می‌کند که قوانین حرکت ِ بسیار ساده‌تری در آن حاکم هستند- قوانینی که ما انسان‌ها آن‌ها را قوانین نیوتون می‌نامیم. ایده جدید و فوق‌العاده[ِی ماهی نابغه] این است که حرکت در دنیای روزمره ماهی‌ها پیچیده به نظر می‌رسد برای این که یک واسط همه‌جا گسترده-آب!- هست که حرکت را پیچیده می‌کند.

فیزیک مدرن چیزی خیلی شبیه این را برای دنیای ما پیشنهاد می‌کند. ما می‌توانیم از معادلات بسیار زیباتری استفاده کنیم اگر آماده باشیم که فرض کنیم "فضای" محسوس روزمره ما در حقیقت یک واسط است که اثرش، آنچه از حرکت ماده دیده می‌شود را پیچیده می‌کند.

خبر کنفرانس چهارشنبه سرن را حتما شنیده‌اید. هربار که اخبار درباره ذره هیگز زیاد می‌شود من به این فکر می‌افتم که آخرش قضیه این ذره هیگز چیست؟ این بار فکرمی‌کنم قدری بهتر متوجه ماجرا شده‌ام. اول این متن کوتاه را در سایت سرن خواندم، بعد این ویدئوی بسیار خوب (لینک دانلود ویدئو) را که PHD Comics ساخته دیدم و آخرش این نوشته فرانک ویلچک (Frank Wilczek) را خواندم. دو پاراگراف اول این پست هم بخشی از نوشته ویلچک است. ویلچک در چند جای نوشته به "معادلات زیباتر(بهتر)" اشاره می‌کند، فکر کردن به این که این "زیبایی" به چه معناست و تلاش برای داشتن معادلات بهتر چه معنایی دارد هوش از سر آدم می‌پراند.

علاقه‌مند شدم این کتاب ویلچک را بخوانم.

Sunday, September 11, 2011

اصلاح بلاگ‌چرخان

متاسفانه بلاگ چرخان گوگلی یکی دو هفته‌ای است درست کار نمی‌کند. دلیلش احتمالا تغییراتی است که یاهو پایپس کرده است. هنوز نتوانسته‌ام مشکل از طرف یاهوپایپس حل کنم ولی راه حل ساده‌ای وجود دارد که می‌تواند مسئله را بر طرف کند.

لطفا در کد جاوااسکریپ بلاگ‌چرخان‌هایتان در محلی که در شکل نشان داده شده قطعه کدی که با رنگ ارغوانی مشخص شده را بنویسید:
var items=broll.value.items;
items.sort(function(a,b){if (a.crawlTime==b.crawlTime) return 0;return (a.crawlTime>b.crawlTime)?-1:1;})
var container=document.getElementById("blogroll_21328");
به عبارت دیگر، در ابتدای کد جاوااسکریپ بلاگ‌چرخان پس از خط:
var items=broll.value.items;
کد زیر را اضافه کنید:
items.sort(function(a,b){if (a.crawlTime==b.crawlTime) return 0;return (a.crawlTime>b.crawlTime)?-1:1;});
مشکل باید قاعدتا حل بشود. اگر نشد لطفا به من خبر بدهید.
از تمام دوستانی که با ایمیل به من خبر دادند تشکر بسیار می‌کنم و از این که پاسخ دادنم دیر شد متاسفم.

Wednesday, December 22, 2010

...

زیاد جدیم نگیر
من چیزی ام
مثل سایه‌های مشکوک گرگ و میش صبح
یا دم غروب
که توی چشم شکل عوض می‌کنند
گم می‌شوند و پیدا.
هر وقت شک کردی، خیال کن لبخند می‌زنم.

Friday, December 17, 2010

One Hand Clapping


وقتی باران نمی‌بارد ناودان چه صدایی می‌دهد؟

Thursday, August 26, 2010

تابستان

شلوارهای گشاد و زیرپوش‌های تنگ تنمان هست، عمود بر دیوار دراز کشیده‌ایم، من اینجا و شان‌ماتیو قدری آن‌طرف‌تر، پاهایمان را گذاشته‌ایم روی دیوار، کتاب می‌خوانیم. کف پاهایمان بدجور سیاه است، مادر رد می‌شود و چیزی نمی‌گوید، دیوارها مدتهاست که کثیف شده‌اند، و این کثیفی‌ها تازه غیر از جدول‌های ارزش مکانی است که با مداد و کلید و سکه نمی‌دانم برای چه روی دیوار کشیده‌ام.

Tuesday, August 24, 2010

The Windows Era

Just after midnight on August 24, 1995, a student named Jonathan Prentice walked into a bookshop in Auckland, New Zealand, pulled out 200 New Zealand dollars, and became the first owner of Windows 95. Turning to a reporter, Prentice declared: “I will be able to play solitaire and send faxes at the same time.” And with that rallying cry, the Windows 95 craze exploded. Lines formed around the world as consumers jostled to buy copies; journalists in Poland prepared to take a Microsoft-sponsored submarine ride under the Baltic Sea; The Times of London handed out free papers wrapped in a Windows ad; and the Empire State Building lit up in Windows’ signature colors. Within a month, Microsoft’s new operating system had sales of more than $250 million and Bill Gates went from being a nerd to … well, he was still a nerd, but an invincible rock-star nerd. The future was very clear: PCs — running Microsoft software — would be the single most important device in our lives.

From:Time Your Attack: Oracle’s Lost Revolution

Wednesday, June 30, 2010

The Challenge and Myths of Reuse

The UP is developed with object technology (OT)projects in mind, and the adoption of OT has often been promoted in order to achieve software reuse. Significant reuse is a laudable goal, but difficult. It is a function of much more than adopting OT and writing classes; OT is but one enabling technology in a suite of technical, organizational, and social changes that have to occur to see meaningful reuse. Certainly, libraries of classes for technical services, such as the Java technology libraries, provide a great example of reuse, but I am referring to the difficulty of reuse of code created within an organization, not core libraries.

In a survey of organizations that had adopted OT, they were asked the actual value of its adoption. Interesting, reuse was at the bottom of the list [Cutter97] . Among experienced OT practitioners and organizations, this is not a surprise: They know that the popular press's description of OT for reuse is to some degree a myth; most organization see little of it. This is not to imply it isn't a valuable goal, or  that  there  is no  reuse—it is worthy, and there has been some. But not the high levels of reuse some articles  and books suggest. And many an experienced OT developer can tell you a war  story about the misguided large-scale attempt by an organization to create the grand "reusable libraries" or services for the company, spending a year and million dollars, and ending with a failed project, or one that misses the mark. Reuse is hard, and arguably more a function of social and organizational issues than technical ones.

Does this mean OT is without value? Not at all, but its value has been incorrectly associated primarily with reuse, rather than how it most prominently helps in practice: flexibility, ease of change, and complexity management. The same survey [Cutter97] lists the top  values actually experienced by adopting OT: easier application maintenance and cost savings. Object systems—if designed well—are relatively easier or faster to modify and extend, than if using non-OT technologies. This is important; many organizations find that the majority of the overall long-term cost of an application is in revision and maintenance, not original development, and thus, strategies to reduce revision costs are important. Although it is rational to want to reduce new system development costs, there is a certain irony that few stakeholders ask the follow-up question, "How can we reduce the cost to revise and maintain it?" when that is often the largest expense. It is here that OT can make a contribution, in addition to its power and elegance in tackling complex systems.

 From: Craig Larman, Applying UML and Patterns, an introduction to object-oriented analysis and design, 2nd ed. Addison Wesley, 2002, p. 601

Sunday, June 20, 2010

مهدی حکیمی

آمده بود سر کلاس ما، پر از آدم‌هایی که نمی‌خواستند سر کلاس باشند، صورتش جوری بود که انگار از اولین بارهایی بود که آمده بود سر کلاس، نشان می‌داد نمی‌تواند کلاس را درست دست بگیرد، قدری از این موضوع شرمنده نشان می‌داد ولی دستپاچه نبود، هول نبود که هر طوری شده به کلاس مسلط شود. آرام بود. بعد وسط همهمه شروع کرد، پرسید خب جلسه اول معمولا چه می‌گویند، هر کس چیزی گفت و او هم آن‌ها را کنار هم گذاشت، یک جور فهرست برای خودش درست کرد، بعد شروع کرد به گفتن. کلاس شروع شد.

آن خنده باخته و آرام و راضی‌اش را فراموش نمی‌کنم.
یادش که می‌افتم روشن می‌شوم.

Friday, June 04, 2010

چرت؟

می‌گوید حرف‌های پدرام چرت محض است.
می‌گویم چرا چرت؟
برایم دلیل می‌آورد که چرا حرف‌های پدرام غلط است.
می‌گویم این نشد، نپرسیدم چرا غلط است، می‌گویم چرا چرت است؟

Saturday, May 22, 2010

آزادی یعنی آزادی مخالف

اگر همه کسانی که با قدرت هستند و با راه و کار قدرت آشنایی دارند و با آن موافقند، آزاد باشند، نمی‌توان گفت که آزادی وجود دارد. خارج کردن مخالفان از صحنه، هنر حکومت نیست بلکه هنر حکومت این است که مخالفان خود را وادار کنند که در چارچوب قانون عمل کنند. اینجاست که حق متقابل میان دولت و مردم ایجاد میشود، یعنی دولت حق دارد از شهروندان بخواهد در چارچوب قانون اعمال نظر کند و مردم نیز متقابلا حق دارند در چارچوب قانون، آزادیهای خود را از دولت بخواهند . . . شخصا عقیده ندارم که یک دولت مقتدر باید مخالفان خود را سرکوب کند، بلکه دولت مقتدر دولتی است که این ظرفیت را داشته باشد تا انتقادات را با آغوش باز تحمل نماید تا جامعه در عرصه قانون گرایی به رشد و تعادل برسد  
     سید محمد خاتمی  دوم خرداد ۷۷

در کنار معنای مهم و ارزشمندش، این قطعه را ستایش می‌کنم به خاطر تمام احتیاط و حزمی که در جمله‌هایش هست.

Monday, May 03, 2010

Conjectures on Human Convergence

کسانند که به یکدیگر همگرا ‌شوند، میانشان کوه‌ها باشد یا دریاها باشد یا سالها، آخر همگرا شوند. هرچند گوییش که به فلانی همگرایی؛ انکارها  کند چندان و هرگز قبول نکند.
تو بر او اصرار مکن، گوشه‌ای بنشین و تماشا کن؛ تماشا کن که چون خوش‌خوش به یکدگر همگرا شوند.

Monday, March 29, 2010

Wu Wei

"True, there are sometimes
Tough joints. I feel them coming,
I slow down, I watch closely,
Hold back, barely move the blade,
And whump! the part falls away
Landing like a clod of earth.

"Then I withdraw the blade,
I stand still
And let the joy of the work
Sink in.
I clean the blade
And put it away."

Prince Wen Hui said,
"This is it! My cook has shown me
How I ought to live
My own life!"

Chuang Tzu

+

Sunday, January 31, 2010

...

کم حرف می‌زنم
کم با دنیا درگیر می‌شوم
از نعمت فیدبک محرومم
و عیب و هنرم را آن‌طور که می‌خواهم نمی‌شناسم.

Saturday, November 14, 2009

...

یک وقت، آن زمان که تازه orkut راه افتاده بود، با خودم می‌گفتم من اگر جای وزیر آموزش پرورش بودم یک مراسم تقدیر می‌گرفتم برای معلم‌هایی که در orkut برایشان گروه درست کرده‌اند. خیلی حرف است که دانش‌آموزها این قدر معلمشان را دوست داشته باشند، خیلی.

این روزها که می‌بینم شاگردان آقای ساعتی سوگوارش هستند، یاد آن معلم‌ها می‌افتم.

خداوند تمام معلم‌های خوب را رحمت کند
آمین

Thursday, November 12, 2009

دو پیشنهاد در مورد goodreads

ترجمه‌هایی که ما از کتاب‌های غیر فارسی می‌خوانیم قدری (و حتی می‌شود که خیلی) با متن اصلی فاصله دارد. فکر می‌کنم دقیق‌تر باشد وقتی کتابی را به فهرست کتاب‌هایمان در goodreads اضافه می‌کنیم بین اصل کتاب و ترجمه‌اش فرق بگذاریم و همان نسخه‌ای را که خوانده‌ایم به لیست‌مان اضافه کنیم. این‌طور امتیازی که به کتاب داده‌ایم یا نظری که درموردش نوشته‌ایم معنای بیشتری پیدا می‌کند.

● این روزها که دوربین‌های دیجیتال همه‌جا هست، راحت می‌شود از جلد کتاب‌ها عکس گرفت، به نظرم اگر وقتی که کتابی اضافه می‌کنیم عکسش را هم اضافه کنیم صفحه‌ها ظاهر بهتری پیدا می‌کنند.

Wednesday, October 28, 2009

Web designs I liked

راستی! شما که این قدر عکس و گرافیک دوست دارید چرا یک وبلاگ راه نمی‌اندازید برای سایت‌هایی که طراحی‌شان را دوست دارید؟

انگیزه:
تهرانر و تا حدودی Strawberry Perl

پ. ن:
انگار یکی هست styles.ir. ممنون از مهران

Wednesday, October 14, 2009

از نگاه کردن آدم‌ها

یکی از آرزوهایم این است که یک مستند بسازم از کسانی که دهه هفتاد دانشجو بودند، کسانی که در دانشگاه بودند وقتی جامعه از دهه ۶۰ به دهه ۷۰ عبور می‌کرد. دوره کودکی و نوجوانیم  از دور آن‌ها را نگاه می‌کردم و به نظرم می‌آمد دارند تغییر می‌کنند، انگار آرام (و شاید آن اوائلش با یک جور کم‌رویی) دارند دنبال چیزهایی می‌گردند، چیزی‌هایی را کم‌کم پیدا می‌کنند، و برای خودشان چیزهایی می‌سازند. حال و هوای‌شان را دوست داشتم و دارم، بیشتر از حال و هوای دوره دانشگاه خودم . دوست دارم ازشان فیلم بسازم، از همه تیپ‌شان.

به نظرم ظرف همین یکی دو سال آینده هم باید ساختش و گرنه شاید دیر بشود. البته اگر برداشتی که از آن دوران دارم اشتباه نباشد..