Friday, April 06, 2007

چهل درصد سخت‌تر


در یک تحقیق که توسط Sukhwinder Shergil و همکارانش درUniversity College لندن بر روی تعدادی داوطلب انجام شد، محققان، داوطلبان را دوبه‌دو به یک وسیله مکانیکی متصل کردند که به هریک از داوطلبان امکان می‌داد تا به انگشت دیگری فشار واردکند.

در ابتدای آزمایش محققین به انگشت یکی از داوطلبان مقدار ثابتی فشار وارد می‌کردند، سپس از این داوطلب خواسته می‌شد که انگشت طرف مقابل را دقیقاً همین مقدار فشار دهد. بعد از نفر مقابل خواسته می‌شد انگشت نفر اول را به همان مقدار[فشاری که احساس کرده]1 تحت فشار دهد، به همین ترتیب هریک از دو طرف به نوبت سعی می‌کرد به میزان مساوی انگشت دیگری را فشار دهد، در همین حال محققان میزان واقعی فشاری که طرفین به هم وارد می‌کردند را اندازه می‌گرفتند.

نتایج آزمایش تکان دهنده بود، علی‌رغم اینکه داوطلبان تلاش می‌کردند به مقدار مساوی به فشار طرف مقابل پاسخ دهند ولی عموماً با شدتی 40 درصد2 بیشتر از آنچه که احساس کرده‌بودند پاسخ می‌دادند. هر بارکه یکی از داوطلبان طرف مقابلش را لمس می‌کرد، طرف مقابل پاسخ قوی‌تری می‌داد که این خود باعث می‌شد نفر اول بازهم‌ محکم‌تر پاسخ دهد. بازی‌ای که با تماس‌های آرام شروع شده‌بود تبدیل به بازی‌ای با ضربات سخت شده بود.

هر داوطلب معتقد بود به اندازه‌ نیرویی که به او وارد شده نیرو وارد کرده‌است و فکر می‌کرد شخص مقابلش بیش‌ از حد نیرو وارد می‌کند. هیچ یک از دو طرف متوجه این نکته نبودند که شدیدتر شدن ضربه‌ها نتیجه طبیعی یک سیستم خاص عصبی است که باعث می‌شود تا دردی که احساس می‌کنیم را شدیدتر از دردی که ایجاد می‌کنیم بدانیم، و معمولا دردی بیش از آنچه دریافت کرده‌ایم ایجادکنیم.

از مقاله "He Who Cast the First Stone Probably Didn’t" نوشته Daniel Gilbert استاد روانشناسی هاروارد.

در نقل قطعه بالا بیشتر به جنبه فردی آن توجه داشتم اما شاید بد نباشد این نکته را هم اضافه کنم که مقاله بالا در زمان جنگ لبنان در نیویورک تایمز چاپ شده بود و نویسنده نوعی تحلیل روانشناسانه از منازعه خاورمیانه ارائه داده بود.

-----------------------------------------------------------------------

1- نوشته درون قلاب برداشت من از مقاله است و عیناً در مقاله نیامده است.

2- 40 درصد به نظر من عدد خیلی بزرگ و در این مورد تکان دهنده‌ای است، این کمی مرا در مورد دقت کار به شک می‌اندازد و اگر درست باشد بسیار هشدار دهنده است، در عین‌حال Daniel Gilbert هم در کارش شخص معتبری است، به هر حال کلیت آزمایش و نتیجه‌اش برایم قابل تصور و قابل باور است. اگر کسی در این مورد اطلاعات بیشتری بدست آورد ممنون می‌شوم اگر به من هم اطلاع بدهد. ضمنا در این مقاله از یک آزمایش جالب دیگر هم صحبت شده، اگر وقت کردید آن را هم بخوانید.


13 comments:

آدم آهنی said...

چرا تکان دهنده؟ اتفاق عجیبی که نیست. سال هاست آدما اینجوری زندگی می کنن. غیر از چندتا کشت و کشتار بی اهمیت هم مشکل حادی تا الان نداشتیم.

رضا said...

پس اینکه معمولا حس می‌کنیم حق با ماست٬باید به این همین ربط داشته باشد٬
یعنی همه ما فکر می‌کنیم که طرف مقابل فشار بیشتری به ما وارد کرده٬
ولی اگر این عدد -۴۰٪ -واقعی بود٬احتمالا نسل بشر تا امروز منقرض می‌شد.
شاید هم بشر امروز دارد خودش را منقرض می‌کند؟
شاید اگر این آزمایش ۱۰-۲۰ قرن قبل انجام می‌شد٬نتیجه تفاوت زیادی می‌کرد.

Omid said...

سلام HajiX
خیلی خوشحالم که اینجا می بینمت
مثل همیشه فوق العاده ای -خودت و نوشته هات-چ

پاسپارتو said...

آدم آهنی عزیز
تا مشکل حاد را چه بدانیم، بعضی چیزها ذره ذره و خرد خرد و پنهان خرابیهایی درست می کنند که شاید خیلی بد باشند.

رضا عزیز
رضا جان من سعی کردم آن چهل درصد را تصور کنم، شبیه این است که شدت ضربه ای که شخص می زند دو برابر ضربه قبلی اش است. اما درمورد انقراض فکر کنم میمونها، گرگها، و گوزنها هم در همین مایه ها هم دیگر و دیگر حیوانات را میزنند! اما اگر انسان منقرضشان نکند خیال انقراض ندارند! ضمناً باید در نظر داشت توانایی هر طرف محدود است و تا مقدار محدودی این رشد میتواند ادامه پیدا کند. گرچه وضعیت آدم چندان به آنها شباهت ندارد به قول قدیمیها از این بشر دوپا هیچ چیز بعید نیست.

گذشته از اینها همان طور که گفتی کاش روی نتیجه این تحقیق واقعا فکر کنیم.

امید عزیز
خیلی مخلصیم، اما امید جان شما کدام امیدی؟!ا
:D
همان آقای
O.K.
نیستی؟

پاسپارتو said...

امیدجان اگر اشتباه کردم مرا به خاطر دوزاری کجم ببخش

Omid said...

You hit the ground running ;)

fh said...

lol! Interesting. lol! Sorry, it's just that the third paragraph reminds me of personal experience "but he hit me harder." lol! :)

fh said...

Seriously though, humans are creepy, Remember the Stanley Miligram freakish experiment? (that sure made me be afraid of myself for quite a while! I felt like I had Hulk in me or something!) Not to mention Stanford Prison. And that's not even talking about the daily news, which is more horrible than any of those. lol!

Ya know what it reminds me of? It reminds me of how the angels all freaked out when God told them he was creating Man (probably in some divine equivalent of orientation meeting, rofl) THIS is what they saw, and it very much looked like a clever beast and it freaked them out very much as the concept of "thinking machine" freaks us out (think of all those Evil Robot sci-fis!) But still, God knew That Which They Did Not Know...

I guess we all more or less find ourselves on the angels' side. WE sure cannot see "That" either. However, we are in the difficult situation of feeling we OUGHT TO know what "That" is. We do not have the easy luxury of "Yes Lord, let your will prevail. We'll obey you no matter what *smile* *bow*" that the angels had (although poor cousin Devil might argue that it was NOT all that easy lol!)

I've actually meant to blog this for so long but haven't cuz I would have to explain the whole Islamic story of Genesis to get here and I've never quite felt like typing that much. lol!

پاسپارتو said...

Dear Omid
Thanks

Dear Fatemeh
A very nice and interesting point of view. It reminds me a sentence in "Fihe-Ma-Fih" where Mowlana says:
"A feather of angel is tied to a donkeys tail". But where is the "That"?

Masood Mortazavi said...

The study looks like repeated games study.


However, note that in all of these studies, the situation is a very, very simplified abstraction of the real-world. They illuminate only something, not the real story.


In his simplified repeated game studies, Robert Axelrod discovered that Tit-for-Tat strategy was the best.


The way to get out of the dilemma you suggested in the experiement you cite is to willfully reduce pain and wait for a response by the other side. The best strategy for both would be to reduce pain. They will discover this to be the best "repeated-game" strategy if they play this repeated game often enough.

پاسپارتو said...

Dear Mr. Mortazavi

Thanks a lot, I like to know more about "Tit for Tat". I think I should start learning game theory, It seems to be very insightful, with many applications from social sciences to engineering.

fh said...

Don't we all wonder? :) And ROTFL at Fih-e-Ma-Fih quote! Molavi rocks!

fh said...

And MM's strategy rocks! I actually thought of something that, but didn't know it was a real theory. :)