کدخدا: کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!
[کد خدا راهش را میکشد و میرود. مردم از دور کل پراکنده میشوند.]
کل: اما من واقعا طبیبم، من واقعا طبیبم...
آن روز شازده کوچولو خیلی خوشحال بود، به همین خاطر صندلیاش را برعکس گذاشت و بیست و چهار بار طلوع خورشید را تماشا کرد.
با برادر بزرگترش جلوی مغازه پدرشان ایستادهاند و بالا را نگاه میکنند، طنابی دستشان هست که سر دیگرش بالاست، من زیر سایهبانم، بالا را نمیتوانم ببینم، سرم را میآورم پایین با صدایی شبیه در گوشی حرف زدن میپرسم:"چیه اون بالا؟" با همان صدا جواب میدهد:"پیچپیچی"
- چه قدر قشنگه، اسم این آهنگی که داره پخش میشه چیه؟
- اجازه بدین نگاه کنم ....اسمش هست... Track 10
- آهان
چند لحظه ساکت میمانند؛ بعد هر دو میزنند زیر خنده .