Monday, August 08, 2016

علی دهباشی

dehbashi
دو هفته پیش شماره ۱۱۳ بخارا هم منتشر شد. عشق و همت و فروتنی علی دهباشی، که سالهاست دست تنها نهادی ساخته و چراغش را روشن نگاه داشته، حقیقتا ستودنی است. خاصه در این روزگاری که ما جوانترها به گلایه و شکایت اکتفا می‌کنیم.
عمرش دراز باد!

Monday, July 25, 2016

...

باد می‌وزد
برگ‌ها تکان می‌خورند بر شاخه‌های درختان

کاش برگی در دل تکان بخورد


Saturday, July 09, 2016

The Marrow of Zen

"Those who can sit perfectly physically [in meditation posture] usually take more time to obtain the true way of Zen, the actual feeling of Zen, the marrow of Zen. But those who find great difficulties in practising Zen will find more meaning in it. So I think that sometimes the best horse may be the worst horse, and the worst horse can be the best one."
                                  
           ― Shunryu Suzuki, Zen Mind, Beginner's Mind

من البته تمرین مراقبه ذن نمی‌کنم، اما باز هم این چند خط برایم امید بخش است. این نقل قول از بخشی خواندنی از کتاب است به نام The Marrow of Zen. این بخش را می‌توانید اینجا بخوانید و یا اینجا بشنوید.
 

Friday, August 01, 2014

Monday, March 10, 2014

رستگاری مرد میانسال


دیدن این عکس اتفاق خوب دیروز بود. بعد که بیشتر دقت کردم و گشتم دیدم مرد توی عکس انگار رسول ملاقلی پور است که این روزها در سالگرد درگذشتش هستیم.
خدا به همراهش

Thursday, January 23, 2014

هشت سالگی

یکی از این روزهایی که گذشت این وبلاگ هشت ساله شد. البته هشت سالگی شناسنامه‌ای! درست یادم نمی‌آید کی پست اول این وبلاگ را نوشتم، ولی این یادم هست که تاریخش تاریخی که کنار پست اول نوشته نیست. 
از جهتی این وبلاگ آیینه بخشی از وضع این هشت سال من است، آیینه رفتار من در جهت آنچه خوب و درست می‌دانسته‌ام: نه چندان قابل توجه، نه چندان پربار، نه چندان پیوسته، ولی باقی.

 از چیزهایی که قدری خاطرم را آرام می‌کند این است که اینجا را رها نکرده‌ام.

Saturday, October 19, 2013

...

نامت،
      کلید خیال‌هاست...

Monday, September 09, 2013

مراسم موسیقی گوش دادن

آهنگ‌های «مجموعه آثار فرهاد» را روی کامپیوتر نریخته‌ام. از روی سی‌دی گوش می‌دهم. اینطوری آهنگ گوش دادن یک جور مراسم کوچک پیدا کرده‌است. اول سی‌دی را از جایش برمی‌دارم، از توی قاب خارج می‌کنم، توی سی‌دی درایو می‌گذارم بعد هم پلی می‌کنم.

این کارها را دوست دارم. با خودم می‌گویم کاری که خوب است ارزش این را دارد که مراسم کوچکی داشته باشد.

Friday, August 02, 2013

ساکتم

خیلی وقت‌ها همچین حسی داشته‌ام و الان مدتی است که بیشتر به نظرم می‌آید. در مورد چیزهایی که به نظرم مهم می‌رسند تقریبا نمی‌توانم با کسی صحبت کنم. یا طرف مقابلم به موضوع علاقه‌مند نیست، یا منظورم درست منتقل نمی‌شود(از نقص بیان من یا سوء تفاهم طرف مقابل)، یا فضاهای ذهنی‌مان بسیار متفاوت است، و یا به طرف مقابلم اعتماد ندارم یا ... . از طرفی وقتی در جمع هستم در مورد چیزهایی صحبت می‌کنم که به نظرم اهمیت خاصی ندارد. 

چیزی که بد است این است که در نتیجه این حالت که درست و حسابی هم نسنجیده‌امش به طور افراطی ساکت و حتی بدبین شده‌ام، حتی آنقدر که می‌شود و حتی با کسی که می‌شود دیگر صحبت نمی‌کنم. حتی آن‌قدر که باید توضیح نمی‌دهم.

این اصلا خوب نیست.

Sunday, June 23, 2013

فراموش نکنیم جایی مشکلی بوده

آگاهانه کوشیده‌ام از توصبف پوپولیسم به عنوان پدیده‌ای خوب یا بد بپرهیزم. به سادگی می‌توان اکسیر پوپولیستی را به عنوان راه‌حلی غیر واقع‌بینانه یا اساسا خطرناک رد کرد. با این همه، این موضوع ضرورتاً به این معنا نیست که می‌توانیم جنبش‌های پوپولیستی را غیر مسئولانه رد کنیم. پوپولیسم محکی است که با آن می‌توانیم سلامت نظام‌های سیاسی مبتنی بر نمایندگی را بسنجیم. هرگاه پوپولیسم، که ذاتا از دخالت در سیاست اکراه دارد۱، به عنوان جنبش یا حزب فعال می‌شود دلایل قوی برای بررسی عملکرد نظام‌های سیاسی مبتنی بر نمایندگی وجود دارد و باید شک کنیم که اوضاع بر وفق مراد است. این امر الزاما به معنای پذیرش راه‌حل‌های پوپولیستی نیست اما ناگزیر باید نسبت به حضور پوپولیسم حساس بود.

پوپولیسم، نوشته پل تاگارت، ترجمه حسن مرتضوی، انتشارات آشیان، پاییز ۸۱

۱. جمله به نظر من واضح نیست، پوپولیسم یک روش سیاست ورزی است، به نظرم معنی ندارد بگوییم یک روش سیاست ورزی از دخالت در سیاست اکراه دارد. متن اصلی را نخوانده‌ام ولی شاید بشود در جمله پوپولیسم را با «خاستگاه اجتماعی پوپولیسم» جایگزین کرد.

Wednesday, May 22, 2013

...

انار را می‌گیرم بین دستهایم
                                   - انگار که صورتت باشد -
شصت‌ها زیر لب‌ها
         انگشت‌های کوچکتر زیر چانه
                      انگشت‌های بلندتر روی گونه‌ها

Sunday, May 12, 2013

این روزها

چند ماهی هست که رو به راه نیستم، این چند هفته اخیر افتضاح بودم، و الان چند روزی است که بهترم.

یکی از دوستان خوبم دیروز زنگ زد و گفت در کنکور کارشناسی ارشد رتبه بسیار خوبی آورده، از ته دل خوشحال شدم.

خیلی وقت است که به سرم افتاده اینجا از حال و روزم بیشتر بنویسم، ولی دست و دلم به کار نمی‌رود. 

فعلا همین.

Saturday, April 20, 2013

کل طبیب

کدخدا: کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!

[کد خدا راهش را می‌کشد و می‌رود. مردم از دور کل پراکنده می‌شوند.]

کل: اما من واقعا طبیبم، من واقعا طبیبم...

Friday, April 05, 2013

«برف»

از پریشب آلبوم برف فرهاد را گذاشته‌ام و گوش می‌دهم. قبلا هم بارها گذاشته بودمش، ولی این بار جور دیگری دوست دارمش. تک‌تک صداهایی که می‌شنوم را دوست دارم، صدای سازها، خواندن فرهاد.

امروز رفتم مجموعه کارهای فرهاد را خریدم. شنیده بودم پوران گلفام -همسر فرهاد- در مورد مالکیت معنوی آثار فرهاد به مشکل برخورده بوده. می‌خواستم از مؤسسه‌ای بخرم که مورد تایید همسر فرهاد باشد. موقع خرید پرسیدم ولی نتوانستم مطمئن شوم. خانه که رسیدم دوباره چک کردم، خوشبختانه خودش بود: کانون فرهنگی هنری نی داوود.

Wednesday, March 27, 2013

دوست داشتنی‌ترین پیغام تبریکی که گرفتم

Ey Baradare Ruzhaye Sakht!
Ey Gushe Gozide!
Sale No Mobarak! Sale khubi dashte bashi.
ارسال شده در: 29-اسفند-1388
23:55:13

Monday, February 11, 2013

Each moment like a candle

 " Light this candle, and with it the next one, 
                                   and the next one, 
                                   and the next one,
                                  ..."

Friday, February 08, 2013

...


و خداوند را سپاس برای خواهرمان درد، که ما را به دیدن آنچه دوست نداریم فرامی‌خواند.


Friday, October 19, 2012

و اگر باد ملایمی هم می‌وزید دیگر چه بهتر

از رویاها و آرزوهای کودکی کلر -که از سفر آن سال در دلش افتاده بود- یکی هم این بود که بالای پاییز میشیگان بدود. آن زمان درختها را به شکل ابرهایی رنگارنگ میدید، دوست داشت بالای آن همه رنگ بدود و از روی یک درخت به درخت دیگری بپرد. گذشت روزگار آرزوی کلر را به شکلی دست یافتنی‌تر درآورده بود، اکتبر که از نیمه میگذشت این فکر به سراغش می‌آمد که چه خوب میشد اگر الان در جایی، مثلا منسلونا، روی بلندی‌ای ایستاده بود و پاییز را تماشا میکرد.


عکس از اینجا

Wednesday, September 05, 2012

"مهندس"

شبها توی مسیر برگشتن خریدهایم را از یکی از مغازه‌های توی راه می‌کنم. چند وقتی است موقع سلام علیک مغازه‌دار بهم میگوید "سلام مهندس".
ته دلم کودکانه از این خوشحالم که ظاهرم جوری باشد که بهم بگویند مهندس!